eitaa logo
طرز طنز
63 دنبال‌کننده
130 عکس
6 ویدیو
2 فایل
ارائه مطالب ادبی - پژوهشی در حوزه ادبیات طنز - ارتباط با مدیر کانال: @chapaak
مشاهده در ایتا
دانلود
📜 فورستان! 🤧 منت تریاک را «من و قل» که کشیدنش آفت غیرت است و به دود اندرش علاج همت، هر کششی که فرو می‌رود مضرّ حیات است و چون بر می‌آید مخرب ذات! پس در هر کششی دو نشئه موجود است و بر هر نشئه‌ای چرتی واجب! از چشم و دهان که برآید کز عهده چرتش بدر آید «اِعمَلوا آل وافور چرتاً و قلیلٌ مِن عِبادیَ الغیور!» بنده‌ی وافور همان بهتر است روی، به تسلیم و رضا آورد ور نه اگر شد قدغن کشت آن روی خماری به کجا آورد!؟ آفات غیرت لاکتابش همه را رسیده و دود نشئه‌ی بی‌حسابش همه‌جا کشیده! خشتک شلوار نشئگان به خمار فاحش بدرد و سوخته‌ی شیره‌کشان را به بهای نازل بخرد! ای خماری که پای منقل و فور لذت و عالم دگر داری کی ز هجده نخود شوی نشئه تو که با لوله‌ها نظر داری! فراش دودکشان را گفته که فرش تریاکی‌رنگ بگستراند و حامی منقلیون را فرموده تا زغال سینه‌کفتری در زیر خاکستر بپروراند. چوبش را به خلعت وافوری قبای نقره‌گون در بر کرده و حقه‌ها را به قدوم موسم دود، سوراخ تنگ بر وسط نهاده! هستی بشر به قدرت او، دود خالص شده و درختان جنگل با کشیدنش خاکستر منقل گشته! منقل و حقه و وافور و «مچل» در کارند تا تو پولی به کف آری به هوا دود کنی همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار شرط غیرت نبود چاره‌ی آن زود کنی! در خبر است از سرور منقلیون و مفخر خماریون و مظهر ناخوشان و صفوت تنه‌لشان و تتمّه‌ی دودکشان آسید مم وافور منقل‌الله‌علیه! غیورُ،خمارُ، ضعیفُ، نحیف لعینُ، لئیمُ، خبیثُ، کثیف چه غم وافور و منقل را که دارد چون تو پشتیبان ز غیرت کی خبر آنرا که باشد دود، کشتیبان؟! نبود خبر ز غیرته! - برود تمامی ثروته! - رود آبی از لب و لوچته! - بشود اسیر کسالته! که یکی از نشئه‌گان خشخاش‌کار خاکستر شعار، دست انابت به امید علاج غیرت، به درگاه تریاک جل منقله! بردارد تریاک در وی اثر نکند، بازش بکشد، باز «کیف!» ندهد، بازش به تضرع و خماری بکشد تریاک -علاج الفوریون- می‌فرماید: «یا مناقلتی قد مایلت بعبدی و لیس له غیرتی قفد نشئت له!» یعنی، ای منقل‌های من! به تحقیق مایل شدم به بنده‌ام چون غیرت ندارد به او نشئه دادم. کرم بین و الطاف منقل‌پرست دهد در ره فور هر چی که هست! عاشقان خاکستر منقلش به تقصیر نشئت معترف که "ما نشئناک حق نشئتک"، و دودکشان تنبلش به بی‌رگی منسوب که: "ما غیرتاک حق غیرتک!" گر کسی وصف تو ز من پرسد من ندانم بگویمت چه کسی فوریان کشتگان وافورند بر نیاید ز فوریان نفسی ای فوری لش عشق، ز وافور بیاموز کان «سوخته!» فارغ ز غم و رنج خماری‌ست این فورکشان تنِ لش بی‌شرفانند کان را که شرف هست به تریاک چه کاری‌ست؟! ای برتر از عیال و جمال و کمال و فهم نیکوتری ز هر چه پریوش که دیده‌ایم تریاک، شد تمام و به آخر رسید «دور» ما همچنان خمارصفت واکشیده‌ایم! 📎📎📎 منبع: (خوشمزگی‌ها. مهدی سهیلی. ص۷۶-۷۸) @tarzetanz
📜 دیباچه خُلستان 🤓 🌼 با سپاس از دوست و برادر بزرگوارم پژوهشگر، مؤلف و شاعر ارجمند جناب آقای جواد هاشمی(تربت) 🌼 نکبت هوای را عین اجل که غلظتش موجب زحمت است و به دود اندرش مزید وحشت، هر نفسی که فرو می‌رود مضرّ حیات است و چون برمی‌آید مخرّب ذات، پس در هر نفسی دو محنت موجود است و بر هر محنتی صبری واجب: بنده همان به که به‌همراه خویش برای ریه‌ها آورد ور نه از این گاز و از این دود و دم جان که تواند به سلامت برد؟! طوفان غلیظ دوده و گازش به همه جا رسیده و گرد و غبار تیره و تارش در همه جا کشیده، پرده‌ی بینی نفس‌کشان از سموم قاتل بدرد و رشته‌ی حیات هواکاران زهر مهلک ببرد: ای هوایی که از کثافت خویش سرفه و عطسه زیر سر داری منعمان را کجا کنی محروم تو که با مفلسان نظر داری! سمپاش، باد صبا را گفته تا سفره‌ی زهرآگین همه جا بگسترد و دایه‌ی دود اگزوز را فرموده تا همه جور مرض در نفس آدمیان بپرورد. عروسان سفیدپوش را به قدرت دوده‌اش لباس عزا در بر گرفته و پیران سپیدموی را رنگ خاکستری بر سر نهاده. عصاره‌ی شیرین به یُمن همتش زهر هلاهل گشته و تخم ماکیان به پرورش تربیتش قیرگون گشته: ابر و باد و دم و دود از همه‌سو در کارند تا که جان تو برون آید و حسرت بخوری همه بر گرد سرت همچو اجل در پرواز شرط انصاف نباشد که تو از جا، نپری در خبر از سرور دخانیات و ارباب کارخانجات و دودانگیز کوره‌چیان و پُف‌کننده‌ی منقل وافوریان و کدخدای مرکز تون‌تابان علیهم سُرفته اجمعین من‌ الاولین و الآخرین: چه غم ماشین دودی را که دارد اگزوزی لرزان چه باک از سینه‌درد، آن را که باشد کفْن و دفْن ارزان 🔗🔗🔗 منبع: (گلریز. سیدرضا محمدی نوش‌آبادی. ص۸۱-۸۲) @tarzetanz
📜 سبب تصنیف کتاب مُلستان ✍ یک شب، در رزیت برادرم که چون عُقده‌ی ذَنَب درهم بودم و از بسیاری حزن و غم، لب نمی‌گشودم و زبان حالم بدین مقال مترنم بود: ای که پابست غفلت و هوسی ترسم آخر به کام خود نرسی روزی آید که پیر و خسته شوی از غم آسمان شکسته شوی تیر پیری چو در برت بنشست از کمندش کجا توانی جست؟ تا که این چند روز در کاری پای رفتار و قدرتی داری هم توان جوانی‌ات باشد نوبت کامرانی‌ات باشد خانه آباد کن ز طاعت حق از گناهان، برو، بشوی ورق زین ظریفان شوخ و چرب‌زبان روزی آید که نیست نام و نشان رسم و آداب بندگی آموز کار از دست تو نرفته هنوز نیکبخت آن‌که فکر توشه کند خرمنش نیست جمع خوشه کند مور اگر در هوای مستان بود کی شه خویش در زمستان بود؟ چند روزی خلاف مستی کن عمر خود صرف حق‌پرستی کن برگ عیشی اگر فرستی پیش تا ابد فارغی ز هر تشویش دل به دنیای دون نباید بست رستگار آن‌که این قفس بشکست پند من یا که سعدی شیراز تو برو مرد باش و کار بساز به خاطرم گذشت اگر بخواهم دلِ افسرده را سکینتی دهم و خاطر پژمرده را طمأنینتی، کتابی در اقتفای گلستان بی‌پیرایه‌ی کلفت، هدیه‌ی دوستان را فرا آرم بر آن نهج که خوانندگان را حکمت افزاید، بینندگان را بهجت. جمله با خود عهد بستم و به گوشه‌ای نشسته، چندی راه مراودت مسدود کردم و امر معاشرت محدود. تا خاطرم بدین مهم مشغول بود آرزوی ضمیرم در آیینه‌ی مقصود دیگر نمی‌تافت که گفته‌اند: « هِمَمُ الرِّجال تَقلَعُ الجِبالَ». هر که او همت استوار کند زود باشد که کار خود سازد جوجگان کی برون شوند از تخم مرغ اگر جز به بیضه پردازد؟ 📎📎📎 منبع: (مُلستان. میرزاابراهیم تفرشی. صفحه۱۹-۲۰) @tarzetanz