eitaa logo
طرز طنز
64 دنبال‌کننده
130 عکس
6 ویدیو
2 فایل
ارائه مطالب ادبی - پژوهشی در حوزه ادبیات طنز - ارتباط با مدیر کانال: @chapaak
مشاهده در ایتا
دانلود
📚 یادداشتی بر مثنوی "علی تنهاست" 🏴 سروده استاد زنده‌یاد ✍ بخش چهارم✏️✏️✏️✏️ " … بنابراین رسالت طنزپرداز عظیم است و مسئولیت انسانی و روشنفکرانه و سنگین. زیرا اوست که باید در برابر عاملان وحشت و تیره‌روزی جامعه جبهه بگیرد و شکست‌ها و تباهی‌ها را بهتر از دیگران ببیند و عوامل جهت‌دهنده زندگی‌های تحت ستم را بشناسد و با کمال مهارت و احتیاط در قفس قالب اندازد و رسوا و ریشخند سازد." (ص۳۲) " … طنزپردازان بزرگ با استعدادهای خلّاقه‌ی خود بر فراز جریان یکنواخت زندگی اوج می‌گیرند و با چشم تیزبین و عقاب مانندشان پدیده‌های گوناگون اجتماعی را زیرنظر می‌گیرند و راه آینده و هدف‌های عظیمی را که به مردم حقیر پروبال می‌دهد، روشن می‌سازند. بنابراین آنجا که درجه‌ی مناعت شخص را می‌توان با مقیاس‌های مختلف از جمله تنفّرش نسبت به پستی و ابتذال معین کرد لاجرم باید ارج و ارزشمندی فراوان طنزسرایان را برشمرد." (ص٣٧) @tarzetanz
📚 یادداشتی بر مثنوی "علی تنهاست" 🏴 سروده استاد زنده‌یاد ✍ بخش پنجم✏️✏️✏️✏️✏️ ... و حال خوانش این مثنوی حقیقتاً معنوی: بیا که عزم به رفتن کنیم اگر مَردیم بیا دوباره به شب‌های کوفه برگردیم نفاق ما به مرور زمانه محکم شد بُرنده‌تر ز دم تیغ ابن‌ملجم شد تمام روز فرو برده سر به زاویه‌ایم ولی چو شب رسد آلوده‌ی معاویه‌ایم خدای من! چه شد آن عهدها و پیمان‌ها چرا هنوز سرِ نیزه‌هاست قرآن‌ها؟ هنوز در دل این کوچه‌ها علی تنهاست هنوز تیغِ به زهر آب داده در کف ماست من و تو نیز در آن جبهه با علی بودیم امید جاه نبود از علی، ولی بودیم هراسمان ز بدن‌های پاره‌پاره نبود در آن میانه نیازی به استخاره نبود چه شد که روز جمل دوستدار غیر شدیم؟ اسیر وسوسه‌ی طلحه و زبیر شدیم؟ نسوج بیعت ما، حیف! انسجام نداشت به قدر پینه‌ی کفش علی دوام نداشت میان معرکه سردرگمیم، ای مردم! چه نارفیق و چه نامردمیم، ای مردم! علی ز همسفر نیمه‌راه می‌گوید علی شکایت ما را به چاه می‌گوید «بیا دلا که ز مردم به خود پناه بریم ز دست مردم نااهل سر به چاه بریم» چه در طبیعت ما مردمان فراهم بود؟ که ما شفیق نبودیم و چاه مَحرم بود؟ رها شدیم و گرفتار زرق و برق شدیم میان برکه‌ی مال و منال، غرق شدیم به ما که مرد خداییم، کفر چیره‌تر است قلوب خلق ز «لیل‌المبیت» تیره‌تر است در این میانه یکی پاک و رستگار نماند به جز پلیدیِ مشتی گناهکار نماند مکن شفاعت آنان که رستگارانند «که مستحق کرامت، گناهکارانند» به سر به راهی ما احتیاجی آیا هست؟ سیاهی دل ما را علاجی آیا هست؟ نشانی خَتَمَ‌الله‌مان مجازی نیست به نقش مُهر جبین‌هایمان نیازی نیست خدا گواست که من بوی یار می‌شنوم صدای صیقلِ بر ذوالفقار می‌شنوم میان باطل و حق چند استخاره کند؟ مگر که فکرِ مرا ذوالفقار چاره کند میان سینه‌ی ما قلب بی‌وفا، افسوس برای حضرت مولا نمانده جا، افسوس علی علی‌ست به لب‌هایمان ولی پیداست هنوز در شب دل‌هایمان علی تنهاست روحش قرین رحمت الهی باد! @tarzetanz
📜 حکایت 📖 طفیلی روزی به دعوت خلیفه حاضر می‌شود. طبقی از شیرینی «لوز» در پیش میزبان بوده است. میزبان، یک عدد شیرینی از طبق برداشته و به وی می‌دهد. طفیلی به طنز می‌گوید: «اِنَّ اِلهُکم لَواحِد». خلیفه خوشش می‌آید و شیرینی دوم را در دامن وی می‌افکند و او بلافاصله می‌گوید: «اِذ اَرسَلنا عَلیهِمُ اثنَینِ». خلیفه شیرینی دیگری می‌دهد و او می‌خواند: «فَعَزّزنا هُما بِثالِث»! شیرینی چهارم: «فَخُذ اَربَعَة مِنَّ الطَّیر». شیرینی پنجم: «خَمسَةً سادِسُهُم کَلبُهُم». شیرینی ششم: «خَلَقَ السَّمواتِ وَ الاَرضَ فی سِتَّةِ اَیّام». شیرینی هفتم: «سَبعاً شِداداً». شیرینی هشتم: «ثَمانیةَ اَیّامٍ حُسوماً». شیرینی نهم: «وَ کانَ فِی‌المَدینةِ تِسعَةُ رَهطٍ». شیرینی دهم: «تِلکَ عَشَرَةٌ کامِلَةٌ». شیرینی یازدهم: «اِنّی رَاَیتُ اَحَدَ عَشَرَ کَوکَباً». شیرین دوازدهم: «اِنَّ عِدَّةَ الشُّهورِ عِندَاللّه اثْنی عَشَر شَهراً». ناگهان خلیفه، تمام طبق «لوز» را در پیش وی نهاد و گفت: ترسیدم این آیه را بخوانی که «وَ اَرسَلناهُ اِلی مِائةِ اَلفٍ اَو یَزیدونَ»!! 🔗🔗🔗 منبع: (دگرخند. سیدعلی موسوی گرمارودی. ص۴۰-۴۱) @tarzetanz
در عصر برده داری کاری نمی توان کرد جز صبر وبردباری کاری نمی توان کرد با زخم های سطحی باید کنار آمد با زخمهای کاری،کاری نمی توان کرد وقتی خدا بخواهد گاو حسن بزاید با قرص اضطراری کاری نمی توان کرد از دوستان بی شرم آبی نمی شود گرم از فرط بی بخاری کاری نمی توان کرد برگشته ایم آرام فعلا به صدر اسلام غیر از شتر سواری کاری نمی توان کرد حتی اگر مصدق باشد رئیس جمهور با نفت ده دلاری کاری نمی توان کرد امن وشراب بی غش ،معشوق و جای خالی در ساعت اداری کاری نمی توان کرد گفتی نمی توان کرد گفتیم می توان کرد حق با شماست آری کاری نمی توان کرد @moslemhasanshahi @tarzetanz
📙 کاریکلماتور 🖍 📝 گل آفتابگردان، در روزهای ابری احساس بلاتکلیفی می‌کند. 📝📝 به عقیده‌ی آتش، همنشینی با خاکستر ارزش سوختن را دارد. 📝📝📝 آدمی که چشم به دست دیگران می‌دوزد، دستش همیشه دراز است. 📎📎📎 منبع: (گزینه کاریکلماتورهای پرویز شاپور) @tarzetanz
📚 بخشی از مقاله بیست و یکم از شماره ۲۵ 🔸دروس‌الاشیاء🔸 ...من درست الان یادم هست، که خدا بیامرزد خاله فاطیم هر وقت که ما بچه‌ها بعد از پدر خدابیامرزم شیطانی می‌کردیم و خانه را سر می‌گرفتیم، می‌گفت: الهی! هیچ خانه‌ای بی بزرگتر نباشد. بزرگتر لازم است، رئیس لازم است، آقا لازم است، رئیس ملتی هم لازم است، رئیس دولتی هم لازم است. اتفاق و اتحاد می‌آیند و طبقه یعنی ساختنشان هم با هم لازم است. اما تا وقتی که این دو تا باهم نسازند که ما یکی را از میان بردارند. این را هیچ‌کس نمی‌تواند انکار کند، که ما ملت ایران در میان بیست کرور جمعیت، پنج کرور و سیصد و پنجاه و هفت هزار وزیر، امیر، سپهسالار، سردار، امیر نویان، امیر تومان، سرهنگ، سرتیپ، سلطان، یاور، میرپنجه، سفیر کبیر، شارژدافر، گنسیه، یوزباشی، ده‌باشی و پنجه‌باشی داریم. گذشته از اینها باز ما ملت ایران در میان بیست کرور جمعیت (خدا برکت دهد) شش کرور و چهارصد و پنجاه و دوهزار و ششصد و چهل و دو نفر آیت‌الله، حجت‌الاسلام، مجتهد، مجاز، امام‌جمعه، شیخ‌الاسلام، سید، سند، شیخ، ملا، آخوند، قطب، مرشد، خلیفه، پیر، دلیل و پیش‌نماز داریم. علاوه بر اینها باز ما در میان بیست کرور جمعیت، چهار کرور شاهزاده، آقازاده، ارباب، خان، ایلخانی، ایل‌بیگی و ابله‌باشی داریم. زیاده بر اینها اگر خدا بگذارد این آخری‌ها هم قریب دوسه هزار نفر وکیل مجلس، وکیل انجمن، وکیل بلدیه، منشی، دفتردار و غیره داریم. این طبقاتی که عرض شد، دو قسم بیشتر نیستند: یک دسته رؤسای ملت و یک‌دسته اولیاء دولتند، ولی هر دو دسته یک مقصود بیشتر ندارند و می‌گویند شما کار کنید و زحمت بکشید و آفتاب و سرما بخورید و لخت و عور بگردید و گرسنه و تشنه زندگی کنید و بدهید ما بخوریم و شما را حفظ و حراست کنیم. ما چه حرفی داریم، فیضشان قبول، خدا به ایشان توفیق بدهد، راستی راستی هم اگر اینها نباشند سنگ روی سنگ بند نمی‌گیرد. آدم آدم را می‌خورد، تمدن و تربیت و بزرگ و کوچکی از میان می‌رود. البته وجود اینها کم یا زیاد برای ما لازم است، اما تا کی؟ به گمان من تا وقتی که این دوتا باهم نسازند که ما یکی را از میان بردارند. 📎📎📎 منبع: (چرند و پرند. علی‌اکبر دهخدا. ص١٠١-١٠٢) @tarzetanz
🔵 شهرآورد 🔴 یک روز قرمز، یک روز آبی یک روز زنده‌باد، یک روز مُرده‌باد یک روز تایید، یک روز تکذیب یک روز تشویق، یک روز تخریب یک روز چپ، یک روز راست آقای مجری! لطفاً در وقت اضافه توضیح دهید: اینجا، محل پرورش بوقلمون است یا زمین آزادی! 🖇🖇🖇 منبع: (مالاریا. اکبر اکسیر. صفحه۵۸) @tarzetanz
📜 فورستان! 🤧 منت تریاک را «من و قل» که کشیدنش آفت غیرت است و به دود اندرش علاج همت، هر کششی که فرو می‌رود مضرّ حیات است و چون بر می‌آید مخرب ذات! پس در هر کششی دو نشئه موجود است و بر هر نشئه‌ای چرتی واجب! از چشم و دهان که برآید کز عهده چرتش بدر آید «اِعمَلوا آل وافور چرتاً و قلیلٌ مِن عِبادیَ الغیور!» بنده‌ی وافور همان بهتر است روی، به تسلیم و رضا آورد ور نه اگر شد قدغن کشت آن روی خماری به کجا آورد!؟ آفات غیرت لاکتابش همه را رسیده و دود نشئه‌ی بی‌حسابش همه‌جا کشیده! خشتک شلوار نشئگان به خمار فاحش بدرد و سوخته‌ی شیره‌کشان را به بهای نازل بخرد! ای خماری که پای منقل و فور لذت و عالم دگر داری کی ز هجده نخود شوی نشئه تو که با لوله‌ها نظر داری! فراش دودکشان را گفته که فرش تریاکی‌رنگ بگستراند و حامی منقلیون را فرموده تا زغال سینه‌کفتری در زیر خاکستر بپروراند. چوبش را به خلعت وافوری قبای نقره‌گون در بر کرده و حقه‌ها را به قدوم موسم دود، سوراخ تنگ بر وسط نهاده! هستی بشر به قدرت او، دود خالص شده و درختان جنگل با کشیدنش خاکستر منقل گشته! منقل و حقه و وافور و «مچل» در کارند تا تو پولی به کف آری به هوا دود کنی همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار شرط غیرت نبود چاره‌ی آن زود کنی! در خبر است از سرور منقلیون و مفخر خماریون و مظهر ناخوشان و صفوت تنه‌لشان و تتمّه‌ی دودکشان آسید مم وافور منقل‌الله‌علیه! غیورُ،خمارُ، ضعیفُ، نحیف لعینُ، لئیمُ، خبیثُ، کثیف چه غم وافور و منقل را که دارد چون تو پشتیبان ز غیرت کی خبر آنرا که باشد دود، کشتیبان؟! نبود خبر ز غیرته! - برود تمامی ثروته! - رود آبی از لب و لوچته! - بشود اسیر کسالته! که یکی از نشئه‌گان خشخاش‌کار خاکستر شعار، دست انابت به امید علاج غیرت، به درگاه تریاک جل منقله! بردارد تریاک در وی اثر نکند، بازش بکشد، باز «کیف!» ندهد، بازش به تضرع و خماری بکشد تریاک -علاج الفوریون- می‌فرماید: «یا مناقلتی قد مایلت بعبدی و لیس له غیرتی قفد نشئت له!» یعنی، ای منقل‌های من! به تحقیق مایل شدم به بنده‌ام چون غیرت ندارد به او نشئه دادم. کرم بین و الطاف منقل‌پرست دهد در ره فور هر چی که هست! عاشقان خاکستر منقلش به تقصیر نشئت معترف که "ما نشئناک حق نشئتک"، و دودکشان تنبلش به بی‌رگی منسوب که: "ما غیرتاک حق غیرتک!" گر کسی وصف تو ز من پرسد من ندانم بگویمت چه کسی فوریان کشتگان وافورند بر نیاید ز فوریان نفسی ای فوری لش عشق، ز وافور بیاموز کان «سوخته!» فارغ ز غم و رنج خماری‌ست این فورکشان تنِ لش بی‌شرفانند کان را که شرف هست به تریاک چه کاری‌ست؟! ای برتر از عیال و جمال و کمال و فهم نیکوتری ز هر چه پریوش که دیده‌ایم تریاک، شد تمام و به آخر رسید «دور» ما همچنان خمارصفت واکشیده‌ایم! 📎📎📎 منبع: (خوشمزگی‌ها. مهدی سهیلی. ص۷۶-۷۸) @tarzetanz
📜 دیباچه خُلستان 🤓 🌼 با سپاس از دوست و برادر بزرگوارم پژوهشگر، مؤلف و شاعر ارجمند جناب آقای جواد هاشمی(تربت) 🌼 نکبت هوای را عین اجل که غلظتش موجب زحمت است و به دود اندرش مزید وحشت، هر نفسی که فرو می‌رود مضرّ حیات است و چون برمی‌آید مخرّب ذات، پس در هر نفسی دو محنت موجود است و بر هر محنتی صبری واجب: بنده همان به که به‌همراه خویش برای ریه‌ها آورد ور نه از این گاز و از این دود و دم جان که تواند به سلامت برد؟! طوفان غلیظ دوده و گازش به همه جا رسیده و گرد و غبار تیره و تارش در همه جا کشیده، پرده‌ی بینی نفس‌کشان از سموم قاتل بدرد و رشته‌ی حیات هواکاران زهر مهلک ببرد: ای هوایی که از کثافت خویش سرفه و عطسه زیر سر داری منعمان را کجا کنی محروم تو که با مفلسان نظر داری! سمپاش، باد صبا را گفته تا سفره‌ی زهرآگین همه جا بگسترد و دایه‌ی دود اگزوز را فرموده تا همه جور مرض در نفس آدمیان بپرورد. عروسان سفیدپوش را به قدرت دوده‌اش لباس عزا در بر گرفته و پیران سپیدموی را رنگ خاکستری بر سر نهاده. عصاره‌ی شیرین به یُمن همتش زهر هلاهل گشته و تخم ماکیان به پرورش تربیتش قیرگون گشته: ابر و باد و دم و دود از همه‌سو در کارند تا که جان تو برون آید و حسرت بخوری همه بر گرد سرت همچو اجل در پرواز شرط انصاف نباشد که تو از جا، نپری در خبر از سرور دخانیات و ارباب کارخانجات و دودانگیز کوره‌چیان و پُف‌کننده‌ی منقل وافوریان و کدخدای مرکز تون‌تابان علیهم سُرفته اجمعین من‌ الاولین و الآخرین: چه غم ماشین دودی را که دارد اگزوزی لرزان چه باک از سینه‌درد، آن را که باشد کفْن و دفْن ارزان 🔗🔗🔗 منبع: (گلریز. سیدرضا محمدی نوش‌آبادی. ص۸۱-۸۲) @tarzetanz
📗 تنور انتخابات 🍞 دوباره گشته فصل التهابات که مردم زجر بینند و مکافات ز هر سو می‌رسد صدها پیامک پر از اخبار کذب و اتهامات بیا از پشت پرده، کارگردان به این بازیگران لطفاً بده کات وگرنه مردم از این وضع قاطی حسابی می‌زنند این روزها قاط خدا داند که چه نانی برآید سرانجام از تنور انتخابات خدایا حفظ کن این مُلک و ملت به لطف خویش از هرگونه آفات 🖇🖇🖇 منبع: (بیا پایین. دکتر محمدرضا ترکی. صفحه ۳۲) @tarzetanz
📝 ناسازگاری، عامل خنده 😂 اولین فیلسوفی که از لفظ «ناسازگاری» برای تحلیل طنز استفاده کرد، جیمز بیتی، از معاصران کانت بود. او بیش از همه به معنای اصلی ناسازگاری نزدیک می‌شود آنگاه که می‌گوید خنده به نظر می‌رسد از مشاهده چیزهای ناسازگاری ناشی می‌شود که در یک مجموعه‌ی واحد جمع شده‌اند. موضوع خنده دو یا تعداد بیشتری شیئ یا رخداد بی‌ثبات ناساز و ناسازگار است که در یک ابژه یا مجموعه گردآوری شده‌اند. شوپنهاور نسخه‌ای پیشرفته‌تر از تئوری ناسازگاری ارائه می‌کند که در آن علت شادمانی، تفاوت میان مفاهیم انتزاعی و برداشت‌های ما از چیزهایی است که مثال‌های عینی این مفاهیم‌اند. در سازماندهی تجربه‌ی حسی‌مان، تفاوت‌های بی‌شماری را میان چیزهایی که در ذیل یک مفهوم می‌‌گنجند، نادیده می‌گیریم؛ همانگونه که هم به سگ تنومند گله و هم به سگ پاکوتاه خانگی سگ می‌گویم. علت خنده‌دار بودن غافلگیری از ناجوری یک مفهوم و برداشت از همان چیز و لذت بردن از جرقه‌ی ذهنی ناشی از آن است. در هر دو مورد، دلیل خنده، درک ناگهانی ناسازگاری میان یک مفهوم و موضوعاتی واقعی است که در ذهن به شکلی به آن مرتبط بوده‌اند و خنده در واقع نمود این ناسازگاری است. 🔗🔗🔗 منبع: (فلسفه طنز. جان موریل.صفحه۴۶) @tarzetanz