❣رفتنشان به سوریه جالب بود❣
رفتنشان به سوریه جالب بود. بیرون از خانه قرار مدارشان را گذاشته بودند که چگونه رضایت مرا جلب کنند. مثلا جدا جدا هم آمدند خانه که من متوجه نشوم. دو نفری زانو زدند و نشستند مقابل من، گفتند: مامان یک لحظه بنشین. پرسیدم: چه شده؟ اینطور که شما دو تا با هم آمدید حتما اتفاقی افتاده. گاهی مثل دوقلوها حتی جملاتشان را مثل هم بیان میکردند. شروع کردن به صحبت و گفتند: مامان ما همیشه میگفتیم کاش زمان کربلا بودیم تا بیبی زینب(س) تنها نبود، کاش به داد او میرسیدیم، یعنی ما فقط باید زبانی بگوییم کاش بودیم یا باید عمل هم بکنیم؟ گفتم: خب! منظورتان چیست؟ گفتند: ما میخواهیم برویم برای دفاع از حرم حضرت زینب(س)، اگر ما نرویم دشمن میآید در خانهمان، مگر نه اینکه آقا فرمودند: اگر این شهدا نبودند دشمن در مرز ایران بود؟!
❣❣❣
گفتم: مامان از نظر من مشکلی نیست رضایت میدهم بروید اما مصطفی تو باید رضایت خانمت را هم بگیری. اتفاقاً مادر خانم مصطفی میگفت اگر تو رضایت نمیدادی او نمیرفت. گفتم: من هیچ وقت چنین کاری نمیکردم، مگر بچهام میخواست راه بد برود و کار خلافی انجام بدهد؟! بهترین جا را انتخاب کرده بود.
❣❣❣
خلاصه اینها رضایت گرفتند و رفتند دنبال هماهنگی کارهایشان. یکسال و نیم دو سال هم طول کشید تا موفق شدند. همیشه میگفتند مامان اگر واقعا راضی باشی کار ما درست میشود. یعنی اعتقاد بچهها خیلی قوی بود و حتی از پدرشان هم اجازه گرفتند ولی من با آنها صمیمیتر بودم. هروقت مصطفی حرفی را نمیتوانست به پدرش بزند به من میگفت، مشکلی و حرف و حدیثی نداشتیم، هر چه پیش میآمد با هم درمیان میگذاشتیم.
🌷@tashahadat313🌷
❣میدانستم بچههایم بروند دیگر برنمیگردند❣
چند روز بعد مجتبی تماس گرفت. تا گفت: الو مامان سلام از لحن خوشحالش متوجه شدم کارهایشان ردیف شده. پرسیدم ثبت نام کردید؟ گفت: الحمدالله پل صراط اولیه را گذراندیم، گفتم: خدا را شکر و سجده شکر به جا آوردم و گفتم: الحمدالله خدا و بیبی زینب طلبیدند. پدرشان زد زیر گریه چون خیلی به بچهها وابسته بود.
❣❣❣
مجتبی گفت: یکی دو شب میآییم مشهد و بعد برمیگردیم. وقتی آمدند، کلا یک روز اینجا بودند. با هم رفتیم چاله دره وکیل آباد. مصطفی خیلی حساس بود، هر جا نمیرفت و هر چیزی را نمیخورد اما آن روز کاملا تسلیم شده بود، انگار میدانست این دورهمی آخر است.
❣❣❣
آنجا با لهجه افغانستانی خودشان را معرفی میکردند و بگو بخند داشتند. کلی فیلم گرفتیم. من میدانستم بچههایم بروند دیگر برنمیگردند.
🌷@tashahadat313🌷
❣میدانستم ممکن است شهید شوند، سرشان را ببرند یا تکه تکهشان کنند❣
من آگاهانه راضی به رفتنشان شدم. میدانستم ممکن است شهید شوند، سرشان را ببرند و بدنشان را تکه تکه کنند، اینها همه را میدانستم بعد گفتم: راضی به رضای خدا هستم و قربون بیبی زینب(س) هم میروم که خاک پایش هم نمیشوم. با خودم میگفتم: بیبی زینب(س) چه کشید؟ مگر حسن و حسینش را فدا نکرد؟ در صحرای کربلا به او چه گذشت؟ من هنوز گوشهای از سختیهای او را هم نکشیدهام.
🌷@tashahadat313🌷
❣ دو برادری که در یک سنگر شهید شدند❣
مصطفی و مجتبی در عملیاتهای سوریه باهم بودند و زمانی که فرماندهان متوجه تیراندازی دقیق آنها میشوند، این دو برادر را بهعنوان تکتیرانداز انتخاب میکنند؛ تیرهای این دو برادر هیچوقت به خطا نمیرفت و به گفته همرزمانشان داعشیها از دست مصطفی و مجتبی به تنگ آمده بودند.
❣❣❣
شهیدان بختی در عملیاتهای متعددی حضور پیدا میکنند و زمان مرخصیشان فرا میرسد. آنها وقتی متوجه میشوند که قرار است عملیاتی اجرا شود، از برگشتن منصرف شده و با دیگر مدافعان حرم به منطقه عملیاتی اعزام میشوند.
❣❣❣
در این عملیات از ناحیه دشت، ارتش سوریه، از ناحیه جاده نیروهای حزب الله و از ناحیه کوه نیروهای فاطمیون پیشروی میکردند. تکتیراندازها بافاصله بیشتری از گردان مستقر شده بودند تا مسیر را برای ادامه عملیات پاکسازی کنند. آن شب مصطفی و مجتبی داخل یک سنگر کنار هم مستقر میشوند و شروع به پاکسازی منطقه میکنند تا لشکر فاطمیون راحتتر به مسیر پیشروی ادامه دهد.
❣❣❣
درگیری لحظه به لحظه بیشتر و فاصله تکتیراندازها با داعشی کمتر میشود، درگیری شدیدی بین مدافعان و داعشیها اتفاق میافتد و داعشیها یک نارنجک داخل سنگر مصطفی و مجتبی پرتاب میکنند. نارنجک منفجر میشود و هر دو برادر به شهادت میرسند.
🌷@tashahadat313🌷
❣ماجرای پیدا کردن هویت شهیدان بختی❣
بعد از شهادت شهیدان بختی، مدافعان حرم پیکر آنها را به عقب برمیگردانند اما با توجه به اینکه مدافعان حرم و فرماندهان مصطفی و مجتبی را به عنوان دو پسرخاله افغانستانی ساکن قم میشناختند، مسؤولان اعزام برای پیدا کردن خانواده این شهدا دچار مشکل میشوند و در قم چنین خانوادهای پیدا نمیکنند.
❣❣❣
در این میان تنها کسی که ماهیت اصلی آن دو برادر را میدانست، سید حسینی فرمانده تک تیراندازها بود که در همان برخورد اول متوجه میشود این دو برادر ایرانی و اهل مشهد هستند، اما به آنها قول میدهد که ماهیتشان را فاش نسازد، بعد از گذشت چند روز از شهادت این دو برادر، سید حسینی پیگیر کار آنها میشود، در آن زمان پیکر آقا مصطفی و آقا مجتبی را به عنوان شهید گمنام در حرم حضرت معصومه (س) طواف میدادند که با تماس سیدحسینی این راز آشکار میشود. سپس پیکر مطهر این شهدا به مشهد مقدس منتقل شده و در بهشت رضا (ع) آرام میگیرد.
🌷@tashahadat313🌷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا