eitaa logo
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
19.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما در مجاز زندگی میکنیم حقیقت چیز دیگرست ... ┄┅┅❅💠❅┅┅┄ « باء » https://eitaa.com/tashakolfarhangiba ┄┅┅❅💠❅┅┅┄
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
۸۰ کیلو عشق .... (وزن تقریبی) ┄┅┅❅💠❅┅┅┄ « باء » https://eitaa.com/tashakolfarhangiba ┄┅┅❅💠❅┅┅┄
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
سلام سید جان دلم تنگ است ... برای خنده های تو ... برای ولایت پذیری تو ... سید می شود به من بگویی چگونه به این مقام رسیدی ؟ چگونه اینقدر برای ولایت محکم بودی ؟ سید چرا از لبنان بیرون نرفتی ! تو که می‌دانستی جنگ است و جانت در خطر است ! پس چرا ماندی ؟ سید این شجاعت چگونه به دست می آید؟ سید سلام ما را به امام حسین علیه‌السلام برسان سلام ما را به امیر عبداللهیان هم برسان دلم برا امیر عبداللهیان هم تنگ شده 😔 او هم نماد غیرت و شجاعت بود ... سید ما رو یادت نره یا علی ┄┅┅❅💠❅┅┅┄ « باء » https://eitaa.com/tashakolfarhangiba ┄┅┅❅💠❅┅┅┄
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
کلاس های تربیتی شنبه و یکشنبه بعد از نماز مغرب و عشاء ┄┅┅❅💠❅┅┅┄ « باء » https://eitaa.com/tashakolfarhangiba ┄┅┅❅💠❅┅┅┄
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔴 خاطره ای از هیتلر که ریشه ناهنجاری او را نشان می دهد 🔴 ‌ ❌یک روز صبح سرد در سرمای شدید مونیخ آلمان من کودکی 8 ساله بودم. لباس‌هایم هم آنقدر گرم نبود که بتوانم تحمل کنم. خانه‌مان هم که یک اتاق کوچک بود من و خواهر و برادر و مادرم زندگی میکردیم. من برادر بزرگتر بودم. مادرم از سرطان سینه رنج میبرد. تا اینکه آنروز صبح نفس کشیدنش کم شد. اشک در چشمانش جمع شد. نمیدانست با ما چه کند. سه کودک زیر 9 سال که نه پدر دارند نه فامیل. مادرشان هم که اکنون رو به مرگ است. دم گوشم به من چیزی گفت، او گفت که تو باید از برادر و خواهرت مراقبت کنی. من که هشت سال بیشتر نداشتم قطره اشکم ریخت روی صورت مادرم. سریع بلند شدم تا پزشکی بیاورم. نزدیک‌ترین درمانگاه به خانه من درمانگاهی بود که پزشکانش یهودی بودند. رفتم التماسشان کردم. می‌خندیدند و می‌گفتند به پدرت بگو بیاید تا یک پزشک با خود ببرد. آنقدر التماس کردم آنقدر گریه کردم که تمام صورتم قرمز بود اما هیچکس دلش برای من نسوخت. چند دارو که نمیدانستم چیست از آن جا دزدیدم و دویدم. آن‌ها هم دنبال من دویدند. وقتی رسیدم به خانه برادرم و خواهرم گریه میکردند. دستانم لرزید و برادر کوچکم گفت مادر نفس نمیکشد آدلف! شل شدم، داروها افتاد آرام آرام به سمتش رفتم. وقتی صورت نازنینش را لمس کردم آنقدر سرد شده بود که دیگر کار از کار گذشته بود. یهودیان وارد خانه شدند و مرا به زندان کودکان بردند. آنقدر مرا زدند که دیگر خون بالا میاوردم. وقتی بعد چند روز آزاد شدم دیدم خواهر و برادر کوچکم نزد همسایه ما هستند. همسایه مادرم را خاک کرده بود. دیگر هیچ چیز برای از دست دادن نداشتم. کارم شب و روز درس خواندن و گدایی‌کردن بود، چه زمستان چه بهار چه ... وقتی رهبر آلمان شدم اولین جایی را که با خاک یکسان کردم همان درمانگاه مونیخ بود. سنشان بالا رفته بود و مرا نمیشناختند. اما هم اکنون من رهبر کشور آلمان بودم. التماسم میکردند، دستور دادم زمین را بکنند و هر 6 نفر را درون چاله با دست و پای بسته بیاندازند و چاله را پر کنند. تمنا میکردند و میگفتند ما زن و بچه داریم. آنقدر بالای چاله پر شده ماندم تا درون خاک نفسشان بریده شود و این شد آغاز مبارزه آدولف... ✍️آدلف هیتلر 📚خاطرات کودکی نبرد من 1941 💯فرزندان کوچک‌ترین رفتارها را که از نظر ما شاید بی اهمیت باشد را به خوبی به خاطر می سپارند و در آینده بروز می دهند. ✅ یادتان نرود هر ناهنجاری ریشه ای در یک رفتار خاص دارد که به مرور زمان خودش را نشان می دهد پس حتما مراقب رفتارهایمان با فرزندان باشیم ┄┅┅❅💠❅┅┅┄ « باء » https://eitaa.com/tashakolfarhangiba ┄┅┅❅💠❅┅┅┄
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا