eitaa logo
🇮🇷🚩تذڪــرة الشهــدا🚩🇮🇷
199 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
1هزار ویدیو
10 فایل
به نام خدایی که خیرالناصرین است شهدا را به یــــــــاد بسپاریم نه خــــــــاڪ در اینجاشما مهمان حضرت زهرا و شهدا هستید برای زمینه سازی ظهور بقیة الله #اللهــم‌عجـل‌لـولیک‌الفــرج ارتباط با ادمین @yazahra_m
مشاهده در ایتا
دانلود
کتاب متعلق به شهید👆 زندگینامه و خاطرات شهید مدافع حرم "سجــــــاد فرمانده تخریب" @tazkeratoshohada
متن زیر خاطره ای از همکار و همرزم شهید سجاد دهقان است . که در کتاب سجاد فرمانده تخریب بازگو شده است: (پاسدار جوان) تقریبا همان اوایلی که وارد تیپ امام سجاد شده بودیم، برای انجام یک ماموریت درون شهری، با یک اتوبوس به سمت مقصد مورد نظر در حرکت بودیم . جمع همکاران، جمع بود، من و یکی دو نفر دیگر قصد محک زدن نیروی تازه و جدید الاستخدام سپاه را داشتیم، این شد که بحثی در مورد ولایت فقیه ونظام و انقلاب پیش کشیده و آن را به نبو اشتغال در جامعه گره زدیم و گفتیم: - همه بیکارند! همه از سر ناچاری وارد سپاه، و یا دیگر ارگان های نظامی و یا دولتی می شوند! اگر مجبور نبودیم پاسدار نمی شدیم! وارد نظام نمی شدیم! ... اما پاسدار جوان تازه وارد با انگیزه ای هر چه تمام تر به تک تک سئوالات پاسخ داد و یکی یکی به رد شبهاتی که ما مطرح کردیم پرداخت و با بینشی عمیق و دقیق حرف از نظام و انقلاب و امام و رهبری و ولایت فقیه می زد . مواضع او در مورد رهبری و ولایت فقیه کاملا روشن و پررنگ و به دور از هرگونه ابهام و محافظه کاری بود! قیافه اش نشان می داد که مقداری جوش آورده ... انگار غیرتی شده بود و  اندکی عصبانی از اینکه دیگر همکاران سپاهی اش به خاطر پول، یا از سر اجبار و چون شغلی نداشته اند وارد سپاه شده و لباس پاسداری به تن کرده اند...! در ابتدا اینگونه گمان کرده بود، چون بچه ها با او جدی بحث کردند! وقتی دیدم ناراحت شده و کم کم ممکن است از کوره در برود به او گفتم :(( بابا ! داریم باهات شوخی می کنیم !خواستیم ببینیم چند مرده حلاجی؟! چیکاره ای ؟! هدفت چیه؟! لبخندی زد و آرام شد ... نفس عمیقی کشید و سکوت کرد ... بعد هم نگاهی به ما کرد وخندید ... پس از این ماجرا و دفاعیات زیبایی او از نظام و رهبری و سپاه پاسدارن ، فهمیدم که با بینش خاصی وارد سپاه شده و کاملا به نظام وانقلاب پایبند است و حرص خوردن وعصبانی شدنش هم به هنگام بحث ، ناشی از همین پایبندی او به نظام و انقلاب بود . آقا سجاد هدفدار و هدفمند و با دیدی باز و دلی سرشار از عشق به رهبری، پا به سپاه پاسداران گذاشته بود و لباس این نیروی مقدس را با کمال خلوص و دینداری و از سر تکلیف به تن کرده بود. بینش عمیق و دقیق و ایده ها و فکرهای تازه و جالب او تنها به مساله رهبری و ولایت فقیه و انقلاب و... ختم نمی شد بلکه در زمینه تخریب نیز همین گونه بود...! برخی مواقع نظراتی می داد و کارهایی می کرد که ناشی از هوش و ذکاوت و مطالعه ونگرش دقیق او در مسائل تخریب بود. برای نمونه می توانم این مطلب را بگویم: ما در العیس بودیم که آقا سجاد می گفت: باید به جای منهدم کردن واز بین بردن ادوات خنثی نشده، راز و رمز سیم پیچی هایش را متوجه شویم، و آن سیم و چاشنی های انفجاری را به گونه ای دستکاری کنیم تا بتوانیم علیه دشمن استفاده کنیم. این کار، فوق العاده خطرناک بودچون هر آن امکان انفجار آن بمب و یا گلوله خنثی نشده وجود داشت اما آقا سجاد، که دل و جراتش را داشت، این کار را انجام می داد، مثلا یکی از دوستانم می گفت: گلوله تفنگ 107 یا مینی کاتیوشا را دستکاری کرده و به سمت داعشی ها شلیک کرده بود. حیف شد که خودم نبودم تا راه وروش دستکاری کردن سیم ها و چاشنی های انفجاری را از نزدیک ببینم و آن را یاد بگیرم...!   @tazkeratoshohada
من معصومه منفرد متولد اول فروردین ماه 1367 اهل روستای نوجین شهرستان فراشبند استان فارس و کارشناس حسابداری در حال حاضر خانه دار هستم. همسرم سجاد هم متولد 11 خردادماه 1362 در بود. سجاد کاردانی رشته برق دانشگاه امام حسین  و کاردانی رشته شیمی پالایش گاز را داشت. من و سجاد با هم همشهری بودیم. سجاد برادر‌شوهر خاله من بود. آشنایی‌مان از طریق خانواده‌ها و به شکل کاملاً سنتی بود. من و خاله‌ام با هم جاری هستیم. اولین بار که با هم صحبت کردیم از طریق تلفن بود. سجاد به من گفت : زندگی کردن با یک نظامی سخت است. باید خودتان را برای روزهای سخت و هر اتفاقی در آینده آماده کنید. من هم در پاسخ به سجاد گفتم : من زندگی حضرت فاطمه (س) را الگوی خودم قرار دادم و دوست دارم و سعی میکنم تا جایی که میتوانم فاطمه گونه زندگی کنم . وقتی این را گفتم اشک در چشم های سجاد جمع شد و گفت: خوشحالم که این انتخاب را داشتم. من خودم خیلی کم توقع بودم و شرایط مالی سجاد را درک میکردم. سجاد همان کسی بود که من می‌خواستم. انسانی مذهبی، خوش اخلاق و اجتماعی. در حقیقت بیشتر با خدا بودنش من را مجذوب کرده بود. اعتقاد داشتم کسی که با خدا باشد می‌توان به او اعتماد کرد و تکیه‌گاه محکمی برای زندگی می‌شود. با یک حلقه ساده و یه دسته گل بدون خریدهای آن چنانی، مهریه چهارده سکه و 1367شاخه گل رز. در تاریخ 10/7/87 عقد کردیم. 1/1/88 روز عید ازدواج کردیم. خدا حامد را سال 90 و هانیه را سال 93 چند روز  بعد از برگشت پدرش از سوریه به ما عطا کرد. @tazkeratoshohada
سجاد همیشه با وضو بود. خیلی از غیبت کردن بدش می‌آمد. یکی از بارز‌ترین ویژگی‌هایش حیا و سر به زیری بود. از حقوقی که داشت برای انجام کارهای خیر هزینه می‌کرد. در انجام مسئولیت بالاترین دقت عمل را داشت. با بچه‌ها مانند خودشان بود. زبان آنها را خوب متوجه می‌شد. وقتی از سر کار می‌آمد پسرمان حامد را با خودش بیرون می‌برد و می‌گفت: از صبح با شما بود حالا وظیفه من است که او را سرگرم کنم. یکی از دلایلی که سجاد خودش را به جمع شهدای حرم بی‌بی رساند، اخلاص و پاکی‌اش بود. بسیار با خلوص نیت کار می‌کرد. بارها به خودم می‌گفتم: خدایا شکرت که بنده‌ای به این خوبی آفریدی. همسرم بسیار شیفته اهل بیت بود. ارادت ویژه‌ای به حضرت زهرا(س) داشت در نهایت هم مثل او به شهادت رسید. @tazkeratoshohada
تولد حضرت فاطمه(سلام‌الله علیها) بود. سجاد مثل همیشه با روی خندان از سر کار آمد. بعد از چند دقیقه گفت: خانم اشکال نداره، تو راضی هستی که من هدیه‌ای که پادگان برای روز زن داده است، بدهم به بنده خدایی که لازم دارد؟ گفتم: نه چه اشکالی دارد؟ من از خدام است. من تازه چادر گرفتم فعلاً لازم ندارم. من آن روز نپرسیدم چادر رو برای چه کسی می‌خواهی، تا اینکه بعد از شهادت همسرم، یکی از دوستانش به من گفت موضوع چه بوده. گفت: در دانشگاه یک دختر خانم بود حجاب خوبی نداشت. سجاد به دوستش می‌گوید برو با این خانم صحبت کن ببین چرا حجابش این طور است. سجاد  به دلیل حیای زیاد خودش با دختر خانم حرف نمی‌زند. دختر خانم هم گفته بود به دلیل مشکلات مالی نمی‌توانم چادر تهیه کنم. اتفاقاً همان روز چادر را به ما هدیه دادند. سجاد آن روز چادر را می‌برد برای این خانم و خدا را شکر از آن روز تا حالا استفاده می‌کنند. @tazkeratoshohada
حامد متولد 25 آبان ماه 1390 و هانیه متولد 28بهمن ماه 1393 است. سجاد قبل از رفتن، خیلی سفارش بچه‌ها را کرد. می‌گفت: من از تو مطمئنم که می‌روم و خیالم آسوده است که تو می‌توانی بچه‌ها را خوب تربیت کنی. وصیت کرده است که بچه‌ها بعد از دوران راهنمایی برای ادامه تحصیل به حوزه علمیه بروند. آخرین لحظات جدایی... آن شب من خوابم نبرد تا صبح گریه کردم. هانیه خواب بود. سجاد رفت یک دل سیر بوسش کرد. حامد بیدار بود. من قرآن، آب و گل را آماده کردم تا بدرقه‌اش کنم، گریه امانم نداد. سجادم را از زیر قرآن رد کردم. گفتم: برو دست حضرت زینب(س) به همراهت. مراقب خودت باش. او هم دم در آسانسور ایستاد و به من گفت: تو هم مراقب خوبی‌هایت باش. دیگر نتوانستم تا محوطه بروم و با او آنجا خداحافظی کنم. صدای همسایه‌ها می‌آمد که با او خداحافظی می‌کردند. سلام و صلوات بود و حلالیت. این لحظات من را یاد دوران دفاع مقدس و رزمنده‌ها می‌انداخت. خیلی لحظات سخت و نفس‌گیری بود. صدای خنده‌هایی که از شوق وصال بر لب داشت را هرگز فراموش نخواهم کرد. @tazkeratoshohada
🔰🔰🔰🔰🔰🔰🔰🔰 وقتی که شهید مدافع حرم سجاد دهقان وسیله ی شفای بیمار سرطانی میشود 🔰🔰🔰🔰🔰🔰🔰🔰
حوالی ساعت ۹صبح روز دوشنبه مورخه ۹۵/۶/۲۹صدای زنگ در به صدا درامد... سه نفر پشت در بودند یک پیرمرد و پیرزن ویک خانم جوان با قیافه ای ژولیده و بدون ابرو و بسیار نحیف و بالباس محلی که به سختی راه میرفت وارد حیاط شدند... ولی با اصرار زیاد هم به داخل خانه نیامدند و گفت من خواب جوان شما را دیده ام من ۷سال است که بیمارم و سرطان معده داشتم دیگر توان پرداخت هزینه های بیمارستان را نداشتم وبا قطع امید بیمارستان ازبهبودی بیماریم دیگر امیدی به زنده ماندن نداشتم اما با وجود اینکه باردار هستم دلم نمیخواست ناامیدی برم من غلبه کند... چون درجایی زندگی میکنم که هیچگونه امکاناتی نداشتیم و معالجات من بجایی نرسید تا الانکه دیگر در خانه در بستر بیماری هستم چندباری هم باردار شده بودم ولی ب دلیل بیماریم بعد از۶ماه باعمل جراحی بچه را ازشکمم خارج میکردند...و اینبارهم  در دوماهگی برایم داروهای گیاهی و جوشانده هایی که درست میکردند نمیتوانستم بخورم ک روز عید قربان درخواب جوان بامحاسن بلند به خوابم آمد گفت بلندشو گفتم من توانایی بلندشدن را ندارم گفت نه تودیگر میتوانی  ازجایت بلند شوی مگر تو حضرت زینب (سلام الله علیها)را صدا نمیزدی!؟ حضرت من را فرستاده و گفته هرچه که برایت می آوردند بخور؛ گفتم من نمیتوانم چیزی بخورم وقتی از خواب بیدارشدم  ظرف جوشانده ای ک مادرم آورده بود را خوردم دیگر حالت تهوع نداشتم  تا قبل ازاین هرچه را که میخوردم بالا می اوردم و مجددا غذا خوردم ولی اینبارهم بالا نیاوردم این یک هفته دیگر  میتوانستم غذا بخورم ک ظهرپنج شنبه بازهمان جوان به خابم  آمد و  گفت حالا ک حالت روبه بهبود است بیا زیارت قبرم از او پرسیدم تو کی هستی؟ گف من سجادم ،سجاددهقان در جوار  حضرت زینب(سلام الله علیها) به شهادت رسیده ام... گفت: باید بیایی کازرون گفتم:من نمی دانم کجاست من حتی توان هزینه کردن هم ندارم گفت:تو بیا تا یک مسیری از راه برو راننده پولی ازشما نمیگیرند  بقیه راه راهم که آمدی هزینه را به شما میدهند...  وقتی که به کازرون رسیدید انجا بپرسید مابقی راه را به شما نشان میدهند درضمن وقتی به زیارت قبرم امدی به این ادرس (.......)خانه برادرم برو و در جیب لباس نظامی من که با ان در سوریه میجنگیدم سه عدد زیتون هست و یک تبرکی دیگر(پرچم) به عنوان تبرکی وشفا آن را بگیر. زمانیکه به چهارمحال و بختیاری رسیدیم خانم جوانی که همراه پسرش بود از او پرسیدیم که آیا میداند کازرون کجاست گفت مسیر زیادی تا اینجا دارد گفتم ولی ما پولی نداریم خانم جوان ۱۵۰هزارتومن پول به ما هدیه داد...!! آمدیم و به هرسختی رسیدیم وقتی چشمم ک به امام زاده افتاد دیدم همان امام زاده ی در عالم خواب بود ،پس از زیارت قبر و پیداکردن ادرس خانه ی برادرش با دیدن عکس شهید گفت این همان است اما محاسنش از این بلندتر بود با دیدن عکس شهید سردار هدایت الله غلامی گفت زمانیکه به من مسیر امام زاده را نشان میدادند ایشان نیز همراهیشان میکردند...تبرکی  که میگفتند همان پرچم ایران بود ک روی تابوتش بود...و ازاین خانواده درخواست کردیم دوباره پیشمان بیایند پیرمرد گفت اگر خدا بخواهد و زنده باشم تابستان دیگر با دختر و نوه ام میاییم اما اگر نباشم این قول را  نمیتوانم به شما بدهم... از زبان شِفا گرفته: پدرم میگفت چرا اینقدر حضرت زینب(سلام الله علیها) را صدا میزنی،جوابت را نمیدهد .دیگر صدایش نزن... که چن روز بعد این خواب را دیدم.... شهیدسجاددهقان سرگردتخریبچی شهیدی پُر از خوبی و مهربانی کوه اخلاص نام:سجاد دهقان نام پدر:عباس ولادت:1362/2/11 شهادت:1394/11/16 محل تولد:کازرون،نوجین محل شهادت:سوریه،حلب،عملیات آزاد سازی نبل و الزهرا شهدا شرمنده ایم  @tazkeratoshohada
بهمن پيكر ايشان به كازرون آمد و 20 بهمن به همراه سردار شهيد غلامي تشييع شد. شهيد غلامي و سجاد در يك روز اعزام و در يك روز هم به شهادت رسيده بودند كه هر دو در گلزار شهداي شهرمان آرام گرفتند. تشييع آنها طي مراسمي باشكوه برگزار شد. حدود 3 هزار نفر جمعيت حاضر شده بودند تا شهيدشان را تشييع كنند. من و سجاد لحظات سختي هنگام جدايي داشتيم. گفتم مي‌خواهم آخرين نفر باشم و بيشتر كنارش بمانم. همين طور هم شد. اول كه او را ديدم آرامش عجيبي تمام وجودم را در برگرفت. باور كردني نبود ديگر گريه‌ام نمي‌آمد. لبخند به لب داشت. دستانم را روي صورتش مي‌گذاشتم تا بدنش كه سرد شده بود گرم شود. به سجاد شهيدم گفتم كمك كن تا بچه‌ها را خوب تربيت كنم آنطور كه شايسته است. گفتم سلام من را به حضرت زينب(س) برسان و بگو به من صبر عطا كند.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فرازی از وصیت نامه شهید: ... ای کاش به خرابه نشین شام می رسیدیم. ای کاش به سه ساله دلتنگ پدر می رسیدیم. ای کاش به تشت حامل سر مبارک می رسیدیم. ای کاش خیزان به لب نشسته می رسیدیم. ای کاش به سه ساله به غم پدر نشسته می رسیدیم. ای کاش به زینب در جوانی پیر شده می رسیدیم ...؛ ولی چه حیف که نرسیدیم ولی می دانیم که مادری هست که هنوز هم مدافع ندارد، می رویم که ثابت کنیم که بانوان این آل الله مدافع دارند و می رویم که ثابت کنیم این چنین است ... مرا در کنار مادرم در صورتی که ممکن باشد دفن کنید. بر روی سنگ مزارم بنویسید: سه ساله رسول الله(ص) را دق دادند. آل الله را به مجلس شراب بردند... امان از بی بصیرتی. مادر پهلو شکسته غریب مدینه! آمدیم که مدافعت باشیم... امیدوارم که هر کسی در هر کجای دنیا حقی از من به گردن دارد، مرا حلال کند... از همسر عزیزم هم متشکرم امیدوارم که مرا حلال کند... @tazkeratoshohada
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔺 نمیدانم این صحنه را چه کسی شکار کرده ولی محشر است پیرمرد می آید جلوی کتاب فروشی چشمش به عکس روی جلد کتاب ها می افتد تصاویر شهداست خم میشود بر عکس روی جلد کتاب ها بوسه میزند و صورتش را به عکس ها تبرک میکند. روح شهدا شاد❤️ نثار ارواح مطهرشان صلوات 🌿 @tazkeratoshohada