شیشم به هفتم، نهم به دهم، بینِ همه ی همچین پایان هایی، یه بازه زمانی هست که تنها میشم. بی کَس نمی شم، تنها میشم. از اینجا به بعد رو خودم باید برم. از اینجا به بعد باید همه چیزهایی که تجربه کرده بودم رو پشت سر بذارم و برم جلو. یه دوره ی جدید. که با اون ـم دیر یا زود خداحافظی می کنم.
دلم میخواد برم یه جا که کلی کمیک های قدیمی داره
یه چیزی مثل کمیک فروشی هایِ قدیمی تو فیلما😭
از کاراکترایی که بینِ خشک ترین آدم هایِ دورشون هنوز هم بامزه ـن و سعی میکنن بخندوننشون خوشم میاد.
تاحالا به این فکر کردی که چرا همه با اینکه میدونن بالاخره یه روزِ غیرقابل پیش بینی میمیرن، هنوز زندگی میکنن، و هنوز هم درمورد فردا و "تا ابد" صحبت میکنن؟
اینطوری که در روز به خودم اجازه میدم برای چند لحظه درمورد یه موضوع عمیقا ناراحت باشم، عصبانی باشم، درموردش چای بنوشم یا پهن شم کفِ زمین به نیستی فکر کنم؛ ولی بعدش احمقم اگه اهمیت بدم و بخوام وقتم رو سر چنین افکاری طلف کنم.
دیدنِ کسایی که طیف های مختلف آبی رو توی استایلشون استفاده میکنن واقعا خوشحالم میکنه😭 چون خیلی قشنگ میشید خدا حفظدون کنه😭