نمیتوانم حرف بزنم
که اگر حرف بزنم در اشکهایم غرق خواهم شد ، میدانم ، میشنوم ، میبینم اما نمیتوانم چیزی بگویم...
فریاد زد :
< من باید قوی باشم او دیگر برنمیگردد ! >
جملهاش که تمام شد بغضش فروپاشید .
اشکهایش مثل ِدانههای ِباران روی ِ
شهر ِگونهاش میبارید ُاحساساتش را غرق میکرد .
درد داره، وقتی ساعتها میشینی به حرفهایی که هیچوقت قرار نیست بگی فکر میکنی و تو ذهن خودت براشون بیجا و بیجهت جا باز میکنی