درد داره، وقتی ساعتها میشینی به حرفهایی که هیچوقت قرار نیست بگی فکر میکنی و تو ذهن خودت براشون بیجا و بیجهت جا باز میکنی
‹یهِوقتیبهخودِمونمیایمکهدیگههیچیاَزمون نَمونده؛نهجِسمیبرایادامه،نهقُولیبرایعمل،نه هَمدمیبرایمَرهمبودن،نهاِعتباریبرایساختن...›
هدایت شده از پر از خالی:)
حس میکنم ناکافی ترین و دوست نداشتنی ترین ادم روی زمینم.
جایی که دلتنگی از حد بگذرد
چشم ها به حرف می آیند
با الفبای اشک ، آرام و بی صدا …
دلتنگی رو هیچ جوری نمیتونی پنهونش کنی...
دلتنگ که باشی، صدات دلتنگه، نگات دلتنگه
حتی وقتی، وقتی می نویسی
دل واژه هات تنگه...