میانه راه ایستاد و از خودش پرسید
"یعنی تمام زندگی همین است؟همین تحمل کردن ها،صبر کردن ها و دوام آوردن های اجباری؟:)"
هدایت شده از تیمار؛!
چقدر سخته فریاد بزنی و گریه کنی
وقتی فقط در واقیعت داری به گوشه ی دیوار زل میزنی..
سپس به همان چیزی که بودم برگشتم
یک سکوت طولانی،اجتناب از گفتگو و میل به تنهایی
همه ما یک روز یک جایی با یک اتفاق تمام وجودمان را از دست داده ایم بدون آنکه قلب هایمان از تپش بایستد:)