.
روحت که هیچ! زحمت تن را چه میکنی؟!
این مردهی بدون کفن را چه میکنی؟
این تن که راه میرود اما نمیرسد
این سایهی بدون بدن را چه میکنی؟!
با مرگ اگر از آفت هستی رها شوی
رنج دوباره زنده شدن را چه میکنی؟!
تنهاییام به زندگیام طعنه زد که: «هان!
دیوارهای سنگی من را چه میکنی؟!»
آهوی من! که از دَم شیران گریختی
رویای جویبار و چمن را چه میکنی؟!
گیرم که خانه را بکشی روی دوش خویش
ای لاکپشت پیر! وطن را چه میکنی؟!
- سینا فلاحزاده
حالا منمُ چَشم ترمو باران اَباعَبدالله
حالا منمُ کوه غممُ دَرمانِ اَباعَبدالله
ای به قُربان اَباعَبدالله...
.
لات این روزگار بود اما
آنقدر گریه کرد مشتی شد
غرق بود و حسین او را خواست
نوح آمد سوار کشتی شد
روضه خوان گفت معجر زینب
یاد مظلومی حجاب افتاد
گفت دیگر عرق نخواهم خورد
یاد آن مجلس شراب افتاد...
حسادت لباسییه که بیشترمون زیر لایهلایههای روحمون میپوشیم
چون هیچوقت هیچکس اعتراف به حسود بودن نمیکنه.
همیشه حسرت میخوردم چرا روز عاشورا نبودم که به امامم کمک کنم.
اما امروز تو هیئت داشتم فکر میکردم، که من یه دخترم!
حتی اگر اون زمان هم میبودم اذن ورود به میدان جنگ رو نداشتم؛ پس کمکی هم نمیتونستم بکنم!
اما حالا چی؟ الان با اینکه دخترم میتونم بایستم و به امامم کمک کنم.
و از این بابت هزار بار خدا رو شکر کردم.
روز عاشورا خیلی به امام حسین میگفتن بُغضاً لأبيك؛ ینی از بغض و نفرت بابات علی میزنیمت.. امروز زیاد به امام حسین بگیم: «حُبّاً لِأبیک»، از محبت پدرت علی، امروز اومدیم برات
میگفت: دل شکوندن که کاری نداره. فقط لازمه اون آدم برات مهم نباشه.
اما باید بگم عزیزِ من، اتفاقا خیلی سخته! اینکه راحت بتونی ستم کنی هنر میخواد. اونم هنری به نام وجدان خاموش!