به قول شادمهر ؛
موقع رفتن ، خوب فکراتونو بکنید
چون شاید یه روز سرد
شاید یه نیمه شد ،
دلت بخواد بشه برگردی عقب .
#رمان_عشق_حقیقی
#پارت_هفت
سریع خاستم بلند شم که گفت:نرید خانم شکوری نریدـ رومو کردم بهش انگشت اشارمو به نشانه تهدید بالا اوردم و گفتم:ببینید اقای امجد من خودم حالم بده حالموبد تر نکنید وگرنه بد میبینید.یه بار دیگه هم مزاحم بشید به پدرم میگم،حسابتونو برسه.هررریـ واقعا حوصله این یکیو نداشتم.اینقد حالم بد بود بقضم گرفته بود یلدا بهم زسید و نفس نفس زد دستش رو روی قفسه سینه اش گذاشت.
_دیوونه چته!چرا در میری؟
_یلدا بحث نکن حوصله ندارم
همون لحظه سینا رسید .
زیر لب حرصی گفتم:دلم میخواد سرمو بکوبم تو دیوار
یلدا داشت توضیح میداد به سینا که سریع جیم شدم سریع دوید طرفم:از دست جوجه ناراحتی؟ بی توجه به اسنپی که گرفتم رفتم فقط رفتم یه جایی که هیچکس نباشه اها میرم کافه.تصمیم خودمو گرفتمو رفتم کافه پسر عموم.اون همیشه حالمو خوب میکرد . البته این نظر منه .چون اگه حالت بد باشه اصلا نمیپرسه چرا . فقط میگه:این نیز بگذرد
راستم میگه همه اینا میگذره همه.... یه میز خالی دیدم و نشستم روش. یه پسره اومد سفارش بگیره ابرو های کلفت چشای مشکی بینی اش کشیده و لباش هم معمولی بود یه لباس مشکی پوشیده بود با یه پیشبند قهوه ای سوخته که ادم با مشکی اشتباه میگرفت. بهم گفت:چی میل دارین النا خانومـ دیگه اینم منو میشناسه! حال حوصله نداشتم اما یه لبخند رو لبم اومد . بعد چند لحظه مکث از سکوت دل کندمو گفتم:یه اشپز بگید الی اومده خودش میدونه
پوزخندی زد و گفت :منم میدونم!
ادامه دارد...😂
هرگونه کپی از رمان پیگرد دلی دارد✨