خسته:)
_تنها دریا بود که در آن روزها غم هایم را میگرفت و به دور دست ها،جایی در آن سوی دنیا پیش معشوقم می بر
چکیده ای از حرف های باباجان✨🌱
هوا این روز ها خیلی گرفته است...
میترسم بغضی از سالیان پیش داشته باشد..اگر ببارد بیچاره میشویم
_باباجان
#رمان_عشق_حقیقی
#پارت_هشت
دیگه داش زیاده روی میکرد.
_لطفا کارتونو انجام بدین فضولی نکنین
_منکه چیزی نگفتم فقط گف....
_بسه!لطفا برین به کارتون برسین
_به روی چشم
رفت ولی من تو افکارم محو شدم .همه امروز دست به یکی کردن برن رو عصابما.خوشگلیو هزار دردسر.یاد ارمان افتادم.چرا با حرفاش داشت منقلبم میکرد؟اینهمه مدت با شیخای مختلفی روبه رو شدم اما این چرا یجوریه لبخند میزنه!مهربونه !اما....
صدای فنجون نزاشت به فکرام ادامه بدم به کسی که فنجونو اورده بود نگاه کردم برق ذوق تو چشام دیده میشد : واییی علی تویی؟
اونم مذهبی بود امار سرشو پایین نمینداخت نگاهم کرد:میدونی حس میکنم لایق حال خوبت نیستم هر باری که میای اینجا حالت بده،عیبی نداره سرم خالی کن،خالی شوـ
بهم بر خورد تا خواستم توضیح بدم گفت:نگران نباش این نیـز بگذرد خب؟این چیزیه که میخوای بشنوی حالا که شنیدی از اینجا برو!
رفت منو گذاشت و رفت تنها تکیه گاهم پشتمو خالی کردو رفت. پاشدم فنجونو پرت کردم وسرمو به حالت مسخره ای تکون دادمو گفتم:مرسی بابت پذیراییتون اقا ی علی و چپ چپ بهش نگاه کردم اومدم بیرون همون لحظه بغضم ترکید لعنتی!سریع دویدم اون طرف باید یه تاکسی میگرفتم رفتم اون طرف تا یه تاکسی گیرم بیاد باید نقشه دوم رو عملی میکردم میرفتم خونه بی بی یه تاکسی اومد وقتی ازش پرسیدم دیدم اونطرفی نمیره منتظر تاکسی بعدی موندم یه بی ام و جلوم ترمز کرد سعی کردم نگاهش نکنم اما نتونستم نگاهش کردم چشام تا حد ممکن درشت شد یعنی چی؟؟
این اینجا چی کار میکنه؟سعی کردم بهش نگاه نکنم
ادامه دارد...🔖
هرگونه کپی از رمان پیگرد دلی دارد💔
خسته:)
ابر ها کل دنیا را میگردند و من دور تو را...! _خسته:)
این هوا در چندی پیش ها...آسمون هم دیگه طاقت نداره