eitaa logo
خسته:)
8 دنبال‌کننده
52 عکس
19 ویدیو
0 فایل
شاید عجیب باشه. ولی این منم.منی که مینویسم و مینویسم و مینویسم... و در آخر در نوشته هایم غرق میشوم.
مشاهده در ایتا
دانلود
دیگه داش زیاده روی میکرد. _لطفا کارتونو انجام بدین فضولی نکنین _منکه چیزی نگفتم فقط گف.... _بسه!لطفا برین به کارتون برسین _به روی چشم رفت ولی من تو افکارم محو شدم .همه امروز دست به یکی کردن برن رو عصابما.خوشگلیو هزار دردسر.یاد ارمان افتادم.چرا با حرفاش داشت منقلبم میکرد؟اینهمه مدت با شیخای مختلفی روبه رو شدم اما این چرا یجوریه لبخند میزنه!مهربونه !اما.... صدای فنجون نزاشت به فکرام ادامه بدم به کسی که فنجونو اورده بود نگاه کردم برق ذوق تو چشام دیده میشد : واییی علی تویی؟ اونم مذهبی بود امار سرشو پایین نمینداخت نگاهم کرد:میدونی حس میکنم لایق حال خوبت نیستم هر باری که میای اینجا حالت بده،عیبی نداره سرم خالی کن،خالی شوـ بهم بر خورد تا خواستم توضیح بدم گفت:نگران نباش این نیـز بگذرد خب؟این چیزیه که میخوای بشنوی حالا که شنیدی از اینجا برو! رفت منو گذاشت و رفت تنها تکیه گاهم پشتمو خالی کردو رفت. پاشدم فنجونو پرت کردم وسرمو به حالت مسخره ای تکون دادمو گفتم:مرسی بابت پذیراییتون اقا ی علی و چپ چپ بهش نگاه کردم اومدم بیرون همون لحظه بغضم ترکید لعنتی!سریع دویدم اون طرف باید یه تاکسی میگرفتم رفتم اون طرف تا یه تاکسی گیرم بیاد باید نقشه دوم رو عملی میکردم میرفتم خونه بی بی یه تاکسی اومد وقتی ازش پرسیدم دیدم اونطرفی نمیره منتظر تاکسی بعدی موندم یه بی ام و جلوم ترمز کرد سعی کردم نگاهش نکنم اما نتونستم نگاهش کردم چشام تا حد ممکن درشت شد یعنی چی؟؟ این اینجا چی کار میکنه؟سعی کردم بهش نگاه نکنم ادامه دارد...🔖 هرگونه کپی از رمان پیگرد دلی دارد💔
خسته:)
ابر ها کل دنیا را میگردند و من دور تو را...! _خسته:)
این هوا در چندی پیش ها...آسمون هم دیگه طاقت نداره
بیایید قبول کنیم ابر ها هم عاشق میشوند ابر ها هم میرقصند و آباد میشوند
تو برایم نور نبودی امید نبودی خسته نباشید نبودی که تمام خستگی زندگیم را از بین ببرد تو^فقط تو بودی همین برایم کافیست✨🥲
امروز یه مکالمه عجیب بین منو باباجان شکل گرفت...باعث شد گریم بگیره🥲
ماجراهای باباجان>>> جدیدا خیلی حواس پرت شدم...تا بارون میاد میرم دم پنجره و ساعت ها به صدای قطرات که خودشونو با تمام توان به شیشه میکوبونن گوش میدم...وقتی معلم داره درس میده یا از پنجره به آجر هایی که کج روی هم چیده شدند نگاه میکنم یا به رفتار و حالت چهره دوستانم...انگار فکرم پیش کسی است اما نمیدانم کی؟میخندم اما میان خنده هایم گریه میکنم...میرقصم اما یک دفعه خودم را در آینه میبینم که آراسته ام اما روحم آشفته شده است... چه بلایی سرم آمده باباجان... _عاشق شدی...نمیدانم عاشق کی و چی ولی...یادت نرود مولایمان علی گفت°^به کسی که به تو علاقه ذی ندارد دل نبند^° _حال که دل بستم چه؟ _نمی توانی کاری اش بکنی که بدون اینکه متوجه بشوی صورتت مثل بارانی که دارد می بارد تر است... تا اسم باران آمد به طرف پنجره رفتم...به صدای قطراتش گوش دادم و به صورتی که معلوم نبود از کی خیس شده دست کشیدم... باباجان زمزمه کرد:عاشق شدی..باباجان...
اولین چشم با ابرنگ...
ندیدم کسی از ماه بپرسد حالش را تابحال...نگو تنها تر از ماهی
سلام و درود
بابت تاخیر زیادم معذرت... از همایه ها هم معذرت میخوام.🥲🤦🏻‍♀