eitaa logo
خسته:)
8 دنبال‌کننده
52 عکس
19 ویدیو
0 فایل
شاید عجیب باشه. ولی این منم.منی که مینویسم و مینویسم و مینویسم... و در آخر در نوشته هایم غرق میشوم.
مشاهده در ایتا
دانلود
بیایید قبول کنیم ابر ها هم عاشق میشوند ابر ها هم میرقصند و آباد میشوند
تو برایم نور نبودی امید نبودی خسته نباشید نبودی که تمام خستگی زندگیم را از بین ببرد تو^فقط تو بودی همین برایم کافیست✨🥲
امروز یه مکالمه عجیب بین منو باباجان شکل گرفت...باعث شد گریم بگیره🥲
ماجراهای باباجان>>> جدیدا خیلی حواس پرت شدم...تا بارون میاد میرم دم پنجره و ساعت ها به صدای قطرات که خودشونو با تمام توان به شیشه میکوبونن گوش میدم...وقتی معلم داره درس میده یا از پنجره به آجر هایی که کج روی هم چیده شدند نگاه میکنم یا به رفتار و حالت چهره دوستانم...انگار فکرم پیش کسی است اما نمیدانم کی؟میخندم اما میان خنده هایم گریه میکنم...میرقصم اما یک دفعه خودم را در آینه میبینم که آراسته ام اما روحم آشفته شده است... چه بلایی سرم آمده باباجان... _عاشق شدی...نمیدانم عاشق کی و چی ولی...یادت نرود مولایمان علی گفت°^به کسی که به تو علاقه ذی ندارد دل نبند^° _حال که دل بستم چه؟ _نمی توانی کاری اش بکنی که بدون اینکه متوجه بشوی صورتت مثل بارانی که دارد می بارد تر است... تا اسم باران آمد به طرف پنجره رفتم...به صدای قطراتش گوش دادم و به صورتی که معلوم نبود از کی خیس شده دست کشیدم... باباجان زمزمه کرد:عاشق شدی..باباجان...
اولین چشم با ابرنگ...
ندیدم کسی از ماه بپرسد حالش را تابحال...نگو تنها تر از ماهی
سلام و درود
بابت تاخیر زیادم معذرت... از همایه ها هم معذرت میخوام.🥲🤦🏻‍♀
ماجراهای باباجان>>> _ نمی خواهی آنها را دورت ببینی،اما همیشه درحال گذرند...گاهی ناراحتت می کنند...اما وقتی نیستند کمبودشان حس میشود:)این احساسات ترسناکند...افکارت شبیه شبح هایی که از کنترل خواهر کلیسا خارح شدند در سرت میچرخند و تورا می ترسانند... ترسناکند چون درکشان نمی کنی...چوپ معلوم نیت با ودت چند چندی... _آری باباجان دردم همین است...چگونه می توانم کنرلشان کنم؟ _شبح های در مغزت نیاز دارند با انان صحبت کنی وبه حرفشان گوش کنی...اینطور آام می گیرند و رام صاحبشان میشوند.. _اما من آنها را نمی خواهم! _نمی خواهی باشد ولی هست باباجان:)
کنار تپه ای از اندوه نشستن کار ساده ایست اما،اینکه تک تکشان را در بغل گرفتن و مرهم زدن نه؛)!