ندیدم کسی از ماه بپرسد حالش را تابحال...نگو تنها تر از ماهی
ماجراهای باباجان>>>
_ نمی خواهی آنها را دورت ببینی،اما همیشه درحال گذرند...گاهی ناراحتت می کنند...اما وقتی نیستند کمبودشان حس میشود:)این احساسات ترسناکند...افکارت شبیه شبح هایی که از کنترل خواهر کلیسا خارح شدند در سرت میچرخند و تورا می ترسانند... ترسناکند چون درکشان نمی کنی...چوپ معلوم نیت با ودت چند چندی...
_آری باباجان دردم همین است...چگونه می توانم کنرلشان کنم؟
_شبح های در مغزت نیاز دارند با انان صحبت کنی وبه حرفشان گوش کنی...اینطور آام می گیرند و رام صاحبشان میشوند..
_اما من آنها را نمی خواهم!
_نمی خواهی باشد ولی هست باباجان:)
کنار تپه ای از اندوه نشستن کار ساده ایست اما،اینکه تک تکشان را در بغل گرفتن و مرهم زدن نه؛)!