eitaa logo
ترور رسانه
1.3هزار دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
664 ویدیو
44 فایل
راهبردها و اقدامات #آمریکا در مواجهه با ایران💠 همراه با ✅ تاریخ معاصر مدیر @Konjnevis 📘جهت خرید #کتاب : @Adminketabb 💥لینک کانال کتاب های سیاسی تاریخی: https://eitaa.com/joinchat/562167825C0712bdfc96
مشاهده در ایتا
دانلود
مورچه تا دو روز زیر آب زنده می ماند! 🌱🐜🌱 #چهار_راه_جذابیت 📚راز هایی از جهان آفرینش http://eitaa.com/joinchat/3815768065C75d9aa54b8
🌼 هر ڪہ شــاه آن ڪند ڪہ او گوید 🌼 🌼 حیـف باشــد ڪہ جز نکـــــو گویــد 🌼 #در_ادامه_بیشتر_بخوانید👇 #برداشتی_آزاد_از_‌گلستان_سعدی @chaharrah_majazi
🌟 گلستــــان سعــــــدی 🌟 ☄ باب اول☄ هر ڪہ شاه آن ڪند ڪہ او گوید حیـــف باشـــد ڪہ جز نڪو گوید ❄️ برداشت آزاد: ✍ هرگاه به جایگاهـے رسیدی ڪہ سخنت ارزش پیدا ڪرد تلاش ڪن از آن در جهت خدمت به انسانیت بهره بگیری نہ فتنه انگیـــــزی... 🔸 ڪلام آخر🔸 مواظب حرف هایمان باشیم. @chaharrah_majazi
باعرض پوزش بخاطر تاخیر
🍃 یا حاضِــــر و یا ناظِـــــر 🍃 ♨️ ســــــــراب ♨️ حاج رضا نفس عمیقـے ڪشید و جواب داد: حاج رضا-نه... "نه" ...همین یڪ ڪلمه ی ڪوتاه دو حرفـے پتڪے شد و بر سر تمام این جماعت فرود آمد. ضربـہ آن قدر سنگین و ڪاری بود ڪه همه را ساڪت ڪرد. سحر ڪه درست نمـے دانست چـہ خبر است جلو آمد و با تردید پرسید: -اینجا دقیقا چـہ خبره؟ ڪدوم موبایل؟ نڪنه منظورتون موبایل منه ڪه اون روز اینجا جا گذاشته بودم؟ نگاه همه به طرفش چرخید. آقای محمدی ڪه حالا احساس مـے ڪرد تمام دنیا به دور سرش مے چرخد‌ با تعجب نگاهـے به سحر انداخت. دختری ڪه تا چند لحظه ی قبل همه مطمعن بودند، سر و سری با حاج رضا دارد. با تعجب از سحر پرسید: -شما موبایلت رو جا گذاشته بودی؟ سحر ڪه دست پاچه شده بود همان طور ڪه انگشتانش را به هم مـے پیچید جواب داد: -چند روز پیش اومده بودم اینجا ڪه با پدرم حرف بزنم... اما یه اتفاقـے پیش اومد و چون عجله داشتم موبایلم توی مسجد جا موند. آقای محمدی به میان حرفش پرید: -متوجه نمیشم دخترم...شما ڪہ با پدرت ڪار داشتے چرا اومدی مسجد؟ خب نباید مے رفتـے خونه تون؟ سحر آه پر حسرتی ڪشید و نگاهش را به زیر انداخت: سحر-‌ جریانش مفصلـہ...خب یه مشڪلاتی بود ڪہ نمـے شد برم خونہ... اصلا اومده بودم ڪه در مورد همین ها باهاش حرف بزنم. وقتـے دیدم موبایلم نیست بهش زنگ زدم تا ببینم ڪجاست. حاج رضا گوشـے رو برداشت. همون شب هم رفتم ازشون موبایلم رو گرفتم. مسعود ڪه احساس مـے ڪرد، ڪاسه ڪوزه هایش در حال به هم ربختن است، با عصبانیت گفت: -داره دروغ میگه... فقط مـے خواد حاج رضا رو تبرئه ڪنه. اصلا به فرض اون گوشـے هم مال حاج رضا نباشه... اگه چیزی نبوده چرا صبح نرفته اون گوشی رو ازش بگیره...؟ چرا نصف شب با هم قرار گذاشتن؟ سحر خشمگینانه فریاد زد: -چون موبایلم رو لازم داشتم... یه شماره ی ضروری داخلش بود ڪه همون شب باید بهش زنگ مـے زدم. آقای محمدی هم تایید ڪرد: -این خانم راست میگه... همون روز خانومِ من یه موبایل توی سرویس بهداشتی مسجد پیدا ڪرده بود ڪه اونو به حاج رضا داده بود تا صاحبش رو پیدا ڪنه و بهش تحویل بده. همه چیز با هم جور در مـے آمد. انگار حالا ڪه ڪم ڪم ماجرا روشن مـے شد و پرده ها ڪنار مـے رفت مردم تازه متوجـہ ی بـے گناهـے حاج رضا مـے شدند. حامدی هنوز هم دست بردار نبود: حامدی-ولی من اون شب با چشمای خودم دیدم وسط ڪوچه با هم دل مـے دادن و قلوه مـے گرفتن. یه موبایل تحویل دادن ڪه این حرف ها رو نداره. سحر دیگر داشت گریه اش مـے گرفت. چرا این آدم ها به هر سوراخـے سرڪ مـے ڪشیدند؟ زندگـے شخصـے او به این ها چه ارتباطـے داشت؟ دهانش را باز ڪرد ڪه جواب دهد اما صدایـے دهانش را به هم دوخت. برگشت و نگاهش به مردی بالابلند با موهایـے خاڪستری و محاسنـے مرتب شده افتاد. اهالـے این محلـہ این مرد را به خوبـے مـے شناختند اما سحر را...نه! مرد جلو آمد و زیر لب رو به سحر غرید: -‌سحر تو اینجا چـے ڪار مـے ڪنـے؟ نڪنه باز اومدی ڪه آبروی من رو توی این محل ببری و خودت بری؟ سحر با وقاحت به چشمان مرد خیره شد و پوزخندی به رویش زد. بعد برگشت و نگاهی به مردم متعجب انداخت و بلند گفت: -این آقا بابای منه...گمونم همه تون مے شناسینش...حاج صابر محبـے. همهمه ها بالا گرفت. حاج صابری ڪه این مردم مـے شناختند فقط دو پسر داشت. پس این دختر چه مـے گفت؟ سحر ادامه داد: -اون روز اومده بودم تا با بابام صحبت ڪنم. مے خواستم ڪاری ڪنم آبروش بره ولـے... اشاره ای به حاج رضا زد: سحر-همین حاج رضایی ڪه شماها آبروش رو بردین، آبروی بابام رو خرید. همون شب باهام حرف زد و نذاشت این ڪار رو بڪنم. امروزم اومده بودیم اینجا تا با بابام قضیه رو حل ڪنیم ڪہ اینجوری شد... آقای محمدی ڪه دهانش از تعجب باز مانده بود حیران پرسید: -آره حاج صابر...این خانوم دختر شماست؟ پس این همه سال ڪجا بوده؟ حاج صابر بازوی سحر را گرفت و زیر لب با خشم گفت: -همینو مـے خواستـے، نه؟ خیالت راحت شد؟ سحر تقلا ڪرد تا دستش را آزاد ڪند: سحر-ولم ڪن...چیه؟ خجالت مے ڪشـے مردم بدونن من دخترتم؟ مگه من چمه؟ چون این شڪلے ام؟ اگر فقط به این خاطره بدون مقصر تموم اینا خودتے... اگر اون موقع دختر ده ساله ات رو ڪه تازه داغ مادر دیده بود، ول نمـے ڪردی به حال خودش و نمے رفتـے سراغ یه زن دیگه، امروز ڪار به این جاها نمـے ڪشید. خودت ڪردی حاج صابر حالا بِڪِش... دست حاج صابر بالا رفت و سحر با جیغـے ڪوتاه چشمانش را بست. ادامه دارد... @chaharrah_majazi
بوشهر خانم زارعی: 🍃 یا حاضِـــــــر و یا ناظِــــــــر 🍃 ♨️ ســــــــــــــــراب ♨️ دست حاج صابر بالا رفت و سحر با جیغـے ڪوتاه چشمانش را بست. حاج رضا دست حاج صابر را روی هوا گرفت و به آرامـے گفت: -زشته حاج صابر...برید خونه ی ما. اونجا با هم حرف مـے زنیم. حاج صابر نگاه غضبناڪـے به حاج رضا انداخت و با غیض غرید: -زندگی من و دخترم به شما ربطـے نداره. بریم. بعد هم دست سحر را ڪشید و از میان جمعیت بیرون رفتند. همه حیران مانده بودند و آقای محمدی به این فڪر مے ڪرد ڪه حاج رضا چطور در این مدت توانسته در برابر تمام تهمت ها مقاومت ڪند؟ این همه صبر تا به ڪجا؟ یڪ نفر از میان جمعـے ڪه بر گردشان حلقه زده بودند داد زد: -پس قضیه ی اون نزول خوره چیه؟ نڪنه اونم دروغ مے گفت؟ این بار این سید مصطفـے بود ڪه سر به زیر و شرمنده جواب داد: -اون قضیه اش جداست...ربطـے به حاج رضا نداره. -یعنـے چـے ربط نداره‌؟ یارو مدرڪ داشت... در به در دنبال حاج رضا مـے گشت اون وقت میگین ربطـے بهش نداره؟ حاج مصطفـے از شرم روی نگاه ڪردن به پدرش را نداشت... وقتـے به یاد حرف هایـے ڪه به پدرش زده بود، مـے افتاد دلش مـے خواست زمین دهان باز ڪرده و در آن فرو مے رفت. نفس عمیقـے ڪشید و گفت: -‌منم مثل شما به ایشون شڪ داشتم... منی ڪه پسرش بودم... تو روش ایستادم و سرشون داد زدم و ایشون هیچـے نگفت... یه بنده خدایـے حرف قشنگی بهم زد... گفت من فقط تو پنج دقیقه به شرافت حاج رضا پـے بردم ولـے تو ڪه این همه ساله پسرشـے بهش شڪ داری. نمے تونم بگم جریان چیه ولـے حاضرم قسم بخورم ڪه حاج رضا فقط قربانـے این بازی شده... دیگر ڪسی حرفـے نزد. قسم سید مصطفـے کم چیزی نبود. جمعیت ڪم ڪم پراڪنده مـے شدند. صدای الله اڪبر اذان بلند شده بود. مردم هنوز هم میلـے برای اقتدا به حاج رضا نداشتند. بعضـے ها از رو به رو شدن با حاج رضا فرار مـے ڪردند و بعضی ها هم هنوز مانده بودند ڪه ڪدام داستان را باور ڪنند. مسعود قدم قدم عقب گرد ڪرد و به طرف خانه اش به راه افتاد. ویران و شڪست خورده... انگار نرجس راست گفته بود... یادش به بحث دیشب شان افتاد. وقتـے مثل همین امروز بر سر همسرش فریاد ڪشیده و گفته بود با چشمان خودش حاج رضا و آن زن را دیده است. نرجس فقط چند جمله در جوابش گفته بود: -تو بیابون ڪه باشـے یه وقتایـے یه نور از دور چشماتو مـے زنه... دقت ڪه ڪنـے مے بینی که انگار آبه و داره موج مـے خوره... انگار یه چیزیه مثل یه برڪہ ی ڪوچیڪ. اینجور وقتا به سمتش میری چون با چشمای خودت آب رو دیدی ولـے هر چی بری جلو به هیچـے نمـے رسـے. چون آبـے در ڪار نیست. تو فقط خودت رو خسته مـے ڪنے چون اونـے ڪه دیدی فقط یه سرابه...یه ســـــــراب... اینو یادت باشه... سراب یه دلیله برای اینڪه بفهمـے حتـے گاهی وقتا چشمای آدم هم ممڪنه دچار خطا بشه. ادامه دارد... @chaharrah_majazi
💖 گل های کنار پارک ها و تفریح گاه ها اگرچه زیبا و خوشبو هستند، ولی چون مورد استفاده عمومی هستند و رایگان در اختیار همه قرار می گیرند، چندان به ارزش واقعی آن ها توجه نمی شوند. چه بسا رهگذری از آن گل خوش آب و رنگ‌ خوشش بیاید و آن را از جا کنده، پس از بوییدنی، گلبرگ هایش را با انگاشتان زُمخت و‌بی رحمش از هم جدا کرده، به گوشه ای انداخته یا زیر پایش له نماید و‌ پس از آن، به سراغ گل بعدی برود. هم گلی از بوستان محبت الهی است که او را چنین زیبا، مهربان و لطیف آفریده و به مردان دستور داده از او،مراقبت کنند، تا دستان هوس رانان بی عاطفه، او را نکنند. 📚دختر باید خـــــانوم باشد. (ص ۴۴) 🌿چہار راه مجازے🌿 @chaharrah_majazi
#رِیحــــــــــــــانِــہ 🌸🍃 #زن گل اسٺ و لطیف، نہ قہرمان و دلیر. 🔹امام علی(ع)🔹 با ما همراه شوید👇 http://eitaa.com/joinchat/3815768065C75d9aa54b8
لُـــقمِــہ اے براے آقایون😉 این نکته رو به یاد داشته باشین که هروقت زنی در اوج فوران خشم و غم قرار گرفته باشه ،به هیچ وجه تقصیری رو به گردن نمی گیره. #همسرانہ 💑 #عشق_برتر 💞 @chaharrah_majazi
🍃 یا حاضِــــــر و یا ناظِـــــــر 🍃 ♨️ ســـــــــــراب ♨️ بعد از اتمام نماز ، حاج رضا راهـے خانـہ ی حاج صابر شد. باید با حاج صابر حرف مـے زد و جریان را حل مـے ڪرد. ماجرا از این قرار بود ڪه حاج صابر بعد از فوت همسر خدا بیامرزش مجددا ازدواج مـے ڪند. و از آن جایـے ڪہ زنش علاقـہ ای به نگهداری از فرزند همسر سابق شوهرش نداشتـہ،او را به دست مادر بزرگش مـے سپارد و خود به همراه همسرش به این محلـہ اسباب ڪشـے مـے ڪند. با این ڪه حاج صابر هر از گاهی به مادر و دخترش سر مـے زد اما این برای سحر ڪافـے نبود و همین شد دلیلـے برای نفرت از زن بابا و حتـے پدرش... برای همین هم هر چه بزرگ تر مـے شد بیشتر به دنبال راهـے برای عذاب دادن پدرش مـے گشت. ظاهرش را عوض ڪرد چون مـے دانست حاج صابر چقدر به حجاب تاڪید دارد... و این چنین شد ڪه روز به روز بیشتر از پیش از پدرش فاصله گرفت و حتـے بعد از مرگ مادربزرگش هم هیچ گاه حاضر نشد قدم به خانه ای بگذارد ڪه زن بابایش خانم آن به حساب مـے آمد. برای همین بود ڪه مردم این محله او را نمـے شناختند و حالا تنها حاج رضا بود ڪه جریان را تا حدودی مـے دانست. آن هم به لطف موبایل گمشده و دیدارِ آن شب که حتی تا چند بار پس از آن هم ادامـہ داشت. حتـے طاهره خانم، همسر حاج رضا، هم در جریان این دیدار ها و دلیل شان بود. و نه تنها مخالفتـے نڪرد ڪہ حتـے تنها مشوق حاج رضا خودش بود. اما چـہ ڪسـے فڪرش را مـے ڪرد ڪہ این دیدار ها بهانه ای شود برای افرادی ڪہ ڪارشان یڪ ڪلاغ چهل ڪلاغ بود و ماهی گرفتن از آب گل آلود... هنوز به مقصد نرسیده بود ڪه کسـے صدایش ڪرد. ایستاد و به عقب چرخید. مردی جوان پشت سرش ایستاده و چهره اش در سایه ی تیر چراغ برق پنهان شده بود. قدمـے جلو رفت و گفت: -بفرمایید. مرد جلو آمد و حاج رضا بلافاصله او را شناخت. حمید بود...دامادش. همان ڪه از اعتبار او استفاده ڪرده بود آن هم در راهـے ڪه از بیخ و بن غلط است. چهره اش درهم رفت اما حرفـے نزد. حمید نگاهش را به زیر انداخت و گرفته گفت: -سلام حاجـے... حاج رضا جواب سلامش را داد و منتظر ادامه ی حرفش ماند. حمید ڪمـے این پا و آن پا ڪرد. نمـے دانست چطور باید حرفش را بزند و آبروی رفته اش را بازگرداند. ملتمسانه گفت: -حاجـے دستم به دامنت... من یه غلطـے ڪردم ولـے... به خدا زندگیم رو دوست دارم. هر ڪاری هم ڪردم فقط به خاطر خوشبختی دخترتون بوده... برای اینڪه دلم نمـے خواسته حسرت چیزی به دلش بمونه... دستان حاج رضا مشت شده و لبانش محڪم روی هم فشرده مـے شد. حمید عصبانیت حاج رضا را درڪ مـے ڪرد و حق مـے داد ڪه دست مشت شده اش روی صورتش بنشیند. اما باید به حاج رضا اطمینان مـے داد ڪه پشیمان است. باید مـے گفت ڪه به ساعت نڪشیده از گرفتن آن پول پشیمان شده و قصد باز پس دادنش را داشته اما آن نزول خور نامرد قبول نڪرده بود. حمید-امروز دیدم ڪه چطوری به خاطر ڪارای احمقانه ی من آبروتون جلوی این مردم رفت. به خدا خواستم یه لحظه بیام جلو و به همه بگم شما بـے گناهـے و اینا همش تقصیر منه ولی ترسیدم... شما حاج رضایـے... هر چقدرم ڪه در موردتون بد بگن بازم اون قدر حق به گردن این محله و آدماش دارین ڪه این اراجیف باورشون نشه. اما من نه... اگه بدونن من چـے ڪار ڪردم دیگه ڪسـے تف هم تو روم نمـے اندازه...آبروم میره. حاج رضا نفس عمیقـے ڪشید: -آبروی رفته رو سخت میشه جمع ڪرد جوون... هر چقدرم ڪه تلاش ڪنے و دلیل و آیه و سند بیاری و ثابت ڪنـے بـے گناهـے بازم یه چیزایـے توی دل مردم مـے مونه ڪه باعث میشه تا آخر عمر دیگه دل‌شون باهات صاف نشه و بهت شڪ داشته باشن. فرقـے هم براشون نداره... چه حاج رضا باشـے چه هر ڪسِ دیگه ای. آبرویـے ڪه رفت، دیگه هیچ وقت مثل قبل نمیشه. شاید تڪه تڪه بتونـے برش گردونـے ولـے دیگه هیچ وقت مثل سابقش نمیشه. حمید با استیصال پرسید: -آخه شما بگو چـے ڪار ڪنم حاجـے؟ آبروتونو چطور برگردونم؟ حاج رضا لبخند خسته ای زد: حاج رضا-ڪارِ تو نیست باباجون... برای ریختن آبروت جلوی آدما یه حرف، یه ڪلمه، یه اتفاق هر چند ڪوچیڪ ڪافیه... ولـے برگردوندنش فقط ڪار خداست... اما امان از اون روزی ڪه آبروت جلوی خدا بره... حمید ڪاملا متوجه ی حرف های حاج رضا شده بود. با شرمندگـے سرش را به زیر انداخت و با صدایـے ڪه در اثر بغض خش دار شده بود نالید: -حاجـے من تا آخر عمر نوڪریت رو مـے ڪنم فقط یه فرصت دیگه بهم بده... به خدایـے ڪه مـے پرستـے قسم، پشیمونم... از همون لحظه ای ڪه گرفتمش پشیمون شدم... باور ڪن نیتم خیر بود فقط مـے خواستم یه رونقـے به ڪار و ڪاسبیم بدم. حاج رضا شمرده شمرده جواب داد: -راه خوبی رو انتخاب نڪردی آقا حمید... اگه یه همچین پول هایـے خوشبختـے مـے آورد خدای بالای سرمون رباخواری رو در حکم اعلام جنگ با خودش و پیامبرش
نمـے دونست. اونـے هم ڪه باید بهش بگـے پشیمونـے من و امثال من نیستن...خداست. اگه می خوای جبران ڪنے بسم الله... برو به خدا به بگو پشیمونـے تا یه ڪاری برات بڪنه وگرنه ڪه از دست ما ڪاری ساخته نیست. بعد هم برگشت و راهش را ادامه داد. ماجرای عجیبی بود و امتحانـے از آن عجیب تر... اما دلش قرص بود... خدا همیشه خودش هوای بنده هایش را داشت... از پیامبرش گرفته تا اویی ڪہ بنده ی تقصیرڪاری بیش نبود. نمـے دانست تا چه حد توانسته از پس این آزمون سخت بربیاید. نمـے دانست اما دل خوش به کَرَم بی انتهای خدایـے ڪہ هیچ گاه دستش را حتـے برای لحظه ای رها نڪرده بود. لبخندی بر لبش نشست. نگاهـے به آسمان انداخت و زیر لب زمزمه ڪرد: -خدایا شکرت... " اَ حَسِبَ النّاسُ اَنْ یُتْرَڪوا اَنْ یَقولــوا ءامَنّا و هم لا یُفتَنونَ" "آیا مردم می پندارند رها می شوند؛ همین که گویند ایمان آوردیم و آزمایش نمی شوند؟" سوره ی عنکبوت/ آیه ی ۲ @chaharrah_majazi