#رِیحــــــــــــــانِــہ 💖
گل های کنار پارک ها و تفریح گاه ها اگرچه زیبا و خوشبو هستند، ولی چون مورد استفاده عمومی هستند و رایگان در اختیار همه قرار می گیرند، چندان به ارزش واقعی آن ها توجه نمی شوند.
چه بسا رهگذری از آن گل خوش آب و رنگ خوشش بیاید و آن را از جا کنده، پس از بوییدنی، گلبرگ هایش را با انگاشتان زُمخت وبی رحمش از هم جدا کرده، به گوشه ای انداخته یا زیر پایش له نماید و پس از آن، به سراغ گل بعدی برود.
#دختر هم گلی از بوستان محبت الهی است که او را چنین زیبا، مهربان و لطیف آفریده و به مردان دستور داده از او،مراقبت کنند، تا دستان هوس رانان بی عاطفه، او را #پرپر نکنند.
📚دختر باید خـــــانوم باشد. (ص ۴۴)
🌿چہار راه مجازے🌿
@chaharrah_majazi
🍃 یا حاضِــــــر و یا ناظِـــــــر 🍃
♨️ ســـــــــــراب ♨️
#قسمت_آخر
بعد از اتمام نماز ، حاج رضا راهـے خانـہ ی حاج صابر شد.
باید با حاج صابر حرف مـے زد و جریان را حل مـے ڪرد.
ماجرا از این قرار بود ڪه حاج صابر بعد از فوت همسر خدا بیامرزش مجددا ازدواج مـے ڪند.
و از آن جایـے ڪہ زنش علاقـہ ای به نگهداری از فرزند همسر سابق شوهرش نداشتـہ،او را به دست مادر بزرگش مـے سپارد
و خود به همراه همسرش به این محلـہ اسباب ڪشـے مـے ڪند.
با این ڪه حاج صابر هر از گاهی به مادر و دخترش سر مـے زد اما این برای سحر ڪافـے نبود و همین شد دلیلـے برای نفرت از زن بابا و حتـے پدرش...
برای همین هم هر چه بزرگ تر مـے شد بیشتر به دنبال راهـے برای عذاب دادن پدرش مـے گشت.
ظاهرش را عوض ڪرد چون مـے دانست حاج صابر چقدر به حجاب تاڪید دارد...
و این چنین شد ڪه روز به روز بیشتر از پیش از پدرش فاصله گرفت
و حتـے بعد از مرگ مادربزرگش هم هیچ گاه حاضر نشد قدم به خانه ای بگذارد ڪه زن بابایش خانم آن به حساب مـے آمد.
برای همین بود ڪه مردم این محله او را نمـے شناختند و حالا تنها حاج رضا بود ڪه جریان را تا حدودی مـے دانست.
آن هم به لطف موبایل گمشده و دیدارِ آن شب که حتی تا چند بار پس از آن هم ادامـہ داشت.
حتـے طاهره خانم، همسر حاج رضا، هم در جریان این دیدار ها و دلیل شان بود.
و نه تنها مخالفتـے نڪرد ڪہ حتـے تنها مشوق حاج رضا خودش بود.
اما چـہ ڪسـے فڪرش را مـے ڪرد ڪہ این دیدار ها بهانه ای شود برای افرادی ڪہ ڪارشان یڪ ڪلاغ چهل ڪلاغ بود و ماهی گرفتن از آب گل آلود...
هنوز به مقصد نرسیده بود ڪه کسـے صدایش ڪرد.
ایستاد و به عقب چرخید.
مردی جوان پشت سرش ایستاده و چهره اش در سایه ی تیر چراغ برق پنهان شده بود.
قدمـے جلو رفت و گفت:
-بفرمایید.
مرد جلو آمد و حاج رضا بلافاصله او را شناخت.
حمید بود...دامادش.
همان ڪه از اعتبار او استفاده ڪرده بود آن هم در راهـے ڪه از بیخ و بن غلط است.
چهره اش درهم رفت اما حرفـے نزد.
حمید نگاهش را به زیر انداخت و گرفته گفت:
-سلام حاجـے...
حاج رضا جواب سلامش را داد و منتظر ادامه ی حرفش ماند.
حمید ڪمـے این پا و آن پا ڪرد.
نمـے دانست چطور باید حرفش را بزند و آبروی رفته اش را بازگرداند.
ملتمسانه گفت:
-حاجـے دستم به دامنت...
من یه غلطـے ڪردم ولـے...
به خدا زندگیم رو دوست دارم.
هر ڪاری هم ڪردم فقط به خاطر خوشبختی دخترتون بوده...
برای اینڪه دلم نمـے خواسته حسرت چیزی به دلش بمونه...
دستان حاج رضا مشت شده و لبانش محڪم روی هم فشرده مـے شد.
حمید عصبانیت حاج رضا را درڪ مـے ڪرد و حق مـے داد ڪه دست مشت شده اش روی صورتش بنشیند.
اما باید به حاج رضا اطمینان مـے داد ڪه پشیمان است.
باید مـے گفت ڪه به ساعت نڪشیده از گرفتن آن پول پشیمان شده و قصد باز پس دادنش را داشته اما آن نزول خور نامرد قبول نڪرده بود.
حمید-امروز دیدم ڪه چطوری به خاطر ڪارای احمقانه ی من آبروتون جلوی این مردم رفت.
به خدا خواستم یه لحظه بیام جلو و به همه بگم شما بـے گناهـے و اینا همش تقصیر منه ولی ترسیدم...
شما حاج رضایـے...
هر چقدرم ڪه در موردتون بد بگن بازم اون قدر حق به گردن این محله و آدماش دارین ڪه این اراجیف باورشون نشه.
اما من نه...
اگه بدونن من چـے ڪار ڪردم دیگه ڪسـے تف هم تو روم نمـے اندازه...آبروم میره.
حاج رضا نفس عمیقـے ڪشید:
-آبروی رفته رو سخت میشه جمع ڪرد جوون...
هر چقدرم ڪه تلاش ڪنے و دلیل و آیه و سند بیاری و ثابت ڪنـے بـے گناهـے بازم یه چیزایـے توی دل مردم مـے مونه
ڪه باعث میشه تا آخر عمر دیگه دلشون باهات صاف نشه و بهت شڪ داشته باشن.
فرقـے هم براشون نداره...
چه حاج رضا باشـے چه هر ڪسِ دیگه ای.
آبرویـے ڪه رفت، دیگه هیچ وقت مثل قبل نمیشه.
شاید تڪه تڪه بتونـے برش گردونـے ولـے دیگه هیچ وقت مثل سابقش نمیشه.
حمید با استیصال پرسید:
-آخه شما بگو چـے ڪار ڪنم حاجـے؟ آبروتونو چطور برگردونم؟
حاج رضا لبخند خسته ای زد:
حاج رضا-ڪارِ تو نیست باباجون...
برای ریختن آبروت جلوی آدما یه حرف، یه ڪلمه، یه اتفاق هر چند ڪوچیڪ ڪافیه...
ولـے برگردوندنش فقط ڪار خداست...
اما امان از اون روزی ڪه آبروت جلوی خدا بره...
حمید ڪاملا متوجه ی حرف های حاج رضا شده بود.
با شرمندگـے سرش را به زیر انداخت و با صدایـے ڪه در اثر بغض خش دار شده بود نالید:
-حاجـے من تا آخر عمر نوڪریت رو مـے ڪنم فقط یه فرصت دیگه بهم بده...
به خدایـے ڪه مـے پرستـے قسم، پشیمونم...
از همون لحظه ای ڪه گرفتمش پشیمون شدم...
باور ڪن نیتم خیر بود فقط مـے خواستم یه رونقـے به ڪار و ڪاسبیم بدم.
حاج رضا شمرده شمرده جواب داد:
-راه خوبی رو انتخاب نڪردی آقا حمید...
اگه یه همچین پول هایـے خوشبختـے مـے آورد خدای بالای سرمون رباخواری رو در حکم اعلام جنگ با خودش و پیامبرش
نمـے دونست.
اونـے هم ڪه باید بهش بگـے پشیمونـے من و امثال من نیستن...خداست.
اگه می خوای جبران ڪنے بسم الله...
برو به خدا به بگو پشیمونـے تا یه ڪاری برات بڪنه وگرنه ڪه از دست ما ڪاری ساخته نیست.
بعد هم برگشت و راهش را ادامه داد.
ماجرای عجیبی بود و امتحانـے از آن عجیب تر...
اما دلش قرص بود...
خدا همیشه خودش هوای بنده هایش را داشت...
از پیامبرش گرفته تا اویی ڪہ بنده ی تقصیرڪاری بیش نبود.
نمـے دانست تا چه حد توانسته از پس این آزمون سخت بربیاید.
نمـے دانست اما دل خوش به کَرَم بی انتهای خدایـے ڪہ هیچ گاه دستش را حتـے برای لحظه ای رها نڪرده بود.
لبخندی بر لبش نشست.
نگاهـے به آسمان انداخت و زیر لب زمزمه ڪرد:
-خدایا شکرت...
" اَ حَسِبَ النّاسُ اَنْ یُتْرَڪوا اَنْ یَقولــوا ءامَنّا و هم لا یُفتَنونَ"
"آیا مردم می پندارند رها می شوند؛ همین که گویند ایمان آوردیم و آزمایش نمی شوند؟"
سوره ی عنکبوت/ آیه ی ۲
#پایان
#م_زارعی
@chaharrah_majazi