ای کاش کبوتر بودم ونگهبانم تو بودی آقا
مسابقہ ے #عاشقــانہ_اے_براے_ثــاراللہ 💞
عڪـــــس شمـــــاره: ۲۳
ارسالے نادری از فــــارس🌸
ارسال آثار به آی دی👇
@dastyar_hajghasem114
#شرکت کنید👇
http://eitaa.com/joinchat/3815768065C75d9aa54b8
🔹
🔹🔹
🔹🌙🔹
🔹🌙🌙🔹
🔹🌙🌙🌙🔹
❣بِــــسْمِ اللہِ الرَّحـــمانِ الرَّحــــیم❣
✨ #قـدیـــــــس✨
#قسمت_شصت_ام
نویســـنده: #ابراهیم_حسن_بیگے
عمـــروعـــاص گفت:
نه ابومــوسے، تو بزرگترے و از اصحـــاب رسول الله هستے.
حق #تقــدم با توسـت.
ابـــو موســے رو به جمعیـــت حاضر ڪرد و گفت:
من و عمـــروعـــاص بر مطلبــے اتفاق نظـــر داریم و امیدواریم صــلاح و رستگـــارے مسلمیــن در آن باشد.
اما قبــل از آن ڪه حڪم را صـــادر ڪند، ابن عبـــاس خود را به او رسانــد و هشدار داد و گفت:
بهتـــر است اول عمـــروعــاص سخن بگوید و معاویــه را عزل ڪند.
زیرا بعیــد نیست او خلاف توافق مطلبے را بیان ڪند.
ولــے ابــو موســـے به هشدارهاے ابن عبــاس توجه اے نڪرد و گفت:
رها ڪن ابــن عبــاس!
ما هر دو در مسأله ے خلاــفت اتفــاق نظــر داریم.
سپس برخاســـت و گفت:
ما وضــع امـــت اســـلام را مطالعـــه ڪردیم و برای وضع اختلافـــات و بازگشت به #وحدت و آرامش، بهتر از این ندیدیم ڪه علـــے و معاویه را از خلافت #خلع ڪنیم.
بر این اساس، من علـــے و معاویـــه را از خلافت #عــزل ڪردم.
سخنانش ڪه به پایان رسید نشست.
سپس عمروعــاص برخاست و گفت:
اے مـــردم!
سخنـــان ابو موســـے را شنیدید؛ او #امام خود را عـــــزل ڪرد و من نیز در این مورد با او هم عقیــــده هستم و علـــے را از خلافت عزل می ڪنم و به جاے او معاویه را به خلافت می رسانم.
همهمه در جمع افتاد.
ابومــــوسے با عصبانیــت جلــو رفت، یقه ے عمروعاص را گرفت و گفت:
اے مرد خبیــــــــث!
ما توافق ڪردیم و تو آن را شڪستے!
#توافق ما این نبود.
عمروعاص پوزخندے زد و گفت:
نمیتوانے راے خود را پس بگیرے ابوموسے.
#ادامـــہ_دارد ...
@chaharrah_majazi
🔶
🔶🔶
🔶🔺🔶
🔶🔺🔺🔶
🔶🔺🔺🔺🔶
❣بِــــسْمِ اللہِ الرَّحـــمانِ الرَّحــــیم❣
✨ #قـدیـــــــس✨
#قسمت_پنجاه_و_یکم
نویســـنده: #ابراهیم_حسن_بیگے
ابــو موســے ڪه از خشــم سرخ شده بود گفـت:
حــال تو هم چــون حــال سگــے است ڪه اگر بر او حملـــه ڪنند، دهانـــش را باز مےڪند و زبان خود را بیرون مےآورد و اگر رهایش مےڪند.
عمـــرو عـــاص گفت:
وضــع تو نیز مانند الاغــے است ڪه ڪتاب هایـے بر پشت او بــاشد.
در آن هنگــام، نظــم جلســه به هم ریخــت.
مــن ڪه نزدیڪ عمـــروعــاص بودم، برخاستم و تازیانـــه اے به ســـر او زدم.
عبـــدالله فرزند عمـــرو عـــاص تازیانـــه را به زور از مــن گرفت و مختصـــرے درگیرے بین ما و آن ها پیش آمــد.
بـا پایــان یافتــن سخنــان شريــح، همه سڪوت ڪردند.
علــے خواسـت حرفــے بزند، اما پیــش از او یڪے از یارانــش سعیــد بـن قیــس فریــــاد زد و گفت:
اگر آن ها بر درستڪـارے اجتمــاع ڪرده بودند، چیزے به حال ما نمےافزودند، چه رسـد ڪه بر #ضلالــت و گواهــے اتفــاق ڪردند.
نظــر آنــان بر ما الزام آور نیســت و امروز به همان وضـع هستیم ڪه قبلا بودیم و جنگ با آن ها را ادامــه مےدهیم.
همهمـه و همســـویے با سعیــد بن قيــس بالا گرفت.
شعارهایے بر رد حڪمیت داده شد.
علـــے آنان را به #سڪــــوت فرا خواند و گفت:
سوگنــد به خدایــے ڪه دانــه را شڪافت و جهــان را آفریــد، اگر حضـور فراوان بیعــت ڪنندگان نبــود و یــاران، حجــت را بر من تمام نمےڪردند و اگر خداونــد از علمـا عهــد و پیمــان نگرفتــه بود ڪه در برابــر شڪمبارگــے ستمگران و گرسنگــے مظلومـــان سڪوت نڪنند، مهـار شتـــر خلافـــت را بر ڪوهان آن انداخته و رهایــش مےساختم و آخــر خلافــت را به ڪاســه ے اول آن سیـــراب مےڪردم.
آنگـــاه مےدیدید ڪه دنیــاے شما در نـــزد من از آب بینــے بزغالـــه اے بے ارزش تــر است.
من هرگـــز حريــص خلافــت نبــوده و نیستم و اگر همیــن امـروز بیعـــت خــود را از من بردارید عطـاے خلعــت خلافــت را بر لقــاے آن مےبخشم و در ڪنجے آرام مےنشینم.
ڪنــاره گیـــرے مـــن، چونــان حضـرت موســے برابــر ساحـــران اســـت ڪه به خویــش بیمناڪ نبــود، تــرس او ایــن بود ڪه مبـــادا جاهـــلان پیــروز شوند و دولـــت گمراهـــان حاڪم گردش امروز ما و شمـــا بر سر دو راهــے حـــق و باطـــل قـــرار داریـــم.
آن ڪسے ڪه به وجــود آب اطمینـــان دارد، تشنه نمےماند.
مــردے از ڪــوفیــان با صـــداے بلنــد گفت:
اما شما امــام و ولــے ما هستید و رأے آنــان خللـــے در اراده ے ما به وجـــود نخواهــد آورد.
اگر مایــل باشیـــد ما مےتوانیم یڪ بار دیگر به جنگ شاميـــان برویـــم و معاویــه را به اطاعـــت از حق مجبـــور سازیم.
امام پاسخ داد:
شما اے مـــردم ڪــوفه!
بدن هایتان در ڪنار هم، اما افڪار و خواست هاے شما پراڪنده است.
در خانــه هایتان ڪه نشسته اید، شعـــارهاے تند سر مےدهد، اما در روز نبـــرد مےگویید:
اے جنــگ از ما دور شو! و فرار مےڪنید.
بهانـــه هاے ناجوانمردانـــه مےآورید.
چون بدهڪــاران خواهــان مهلــت مے شوید و براے مبارزه سستــے مےڪنید.
#ادامـــہ_دارد ...
💌 @chaharrah_majazi
رمان امشب و شرح حال مردم کوفه 👆
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
روش شرکت در #مسابقه👇👇🌷👇🌷👇👇
https://eitaa.com/chaharrah_majazi/3423
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️
🔶
🔶🔶
🔶🔺🔶
🔶🔺🔺🔶
🔶🔺🔺🔺🔶
❣بِــــسْمِ اللہِ الرَّحـــمانِ الرَّحــــیم❣
✨ #قـدیـــــــس✨
#قسمت_پنجاه_و_دوم
نویســـنده: #ابراهیم_حسن_بیگے
بدانیــد ڪه افراد ضعیــف و ناتـــوان، هرگز نمے تواننــد ظلــم و ستــم را دور ڪنند و حــق، جــز با #تـــلاش و #ڪوشش به دست نمےآید.
آیا ســـزاوار اسـت ڪه شعـار دهید و عمــــل #نڪنیــد؟
مــن در جنـگ با معاویــه شمــا مـردم ڪوفه را آزمــودم و اینڪ امیــد ندارم تا به ڪمڪ شما به جنـــگ شاميـــان بروم ڪه آنان در دفــــاع از #ڪــفر، از شمـــا در دفــاع از حـق مقــاوم ترند.
سخنـــان امــام، ڪوفیان را به #سڪــوت واداشت.
حال ڪه جنگ به پایـــان رسیده بود، و حڪمیت نیز گره اے نگشوده بود، مــردم در ڪوفه گرفتار زندگــے بودند و معاویـــه در شـــام سرمســت از این پیروزے، فڪر مےڪرد ڪه چگونه مےتواند ڪوفه را از چنگ علــے در آورد و بر مسند خلافت تڪیـــه زند.
***
ڪشیش از مقابـــل مجسمــه ے مریــم مقدس گذشت.
دڪمــه هاے پالتـــوے بلند مشڪے اش باز بود.
شال سبــزے روے گردنش انداختــه بود.
به آهستگے قـــدم بر مےداشت و به دو مـرد ژنده پوش ڪه جلوے در ڪلیسا ایستاده بودند، نگــاه مےڪرد.
مــردان با دیــدن او چند قدمــے جلو آمدند، با تڪان دادن سر سلام ڪردند و مردے ڪه مسن تر بود و ته ریش جو گندمــے داشت، گفت:
پــدر، ما را آندریــان ویتالیویـــج فرستاده، گفت شما ڪارمان دارید.
ڪشیش یادش آمد ڪه دیشــب به دوستش آندریـان ویتالیویچ زنگ زده و از او خواسته بود دو نفر از ڪارگران رستورانش را براے نظافت و مرتب ڪردن ڪلیسا بفرستد.
ڪشیش بــه آن دو لبـخند زد و گفت: «
بلـه!
بلـه!
با من بیابیــد.
ڪشیش ڪلید انداخت و در را باز ڪرد.
هرم گرمــاے شوفاژهاے روشــن سالن، به صورت هایشان خــورد.
ڪشیش در را بسـت، پالتویـش را در آورد و روے جالباسے ڪنار در آویخــت و رو به آن ها گفت:
مےبینید ڪه بایــد چه کار کنید؛ همه چیز به هم ریختــه است ...
بیایید جلوتـــر تا بگویــم از ڪجا باید شروع ڪرد.
مردهــا با تعجــب به محــراب به هـــم ریختــه نگاه مےڪردند.
مــرد ریش جوگندمــے گفت:
اینجا چه خبــر اسـت پــدر؟
چرا همــه چیــز به هم ریخــت است؟
✨ #ادامـــہ_دارد ...
{💌}@chaharrah_majazi