هدایت شده از کانال حسین دارابی
من براش مطلب مینوشتم
ولی اون فورواردی دوس داشت
فورواردی= بازارسالی
اگر سقوط کنــی؛ حتی ضعیــــفترینها به تو رحــم نمیکنند،، پس ایستــاده بمیــــر.
#سخن
اینکه بعد از کلاس کنکور
خیلی یه دفعهای تصمیم بگیری بری حرم
بعد شرایطش جور باشه و
تنهایی دلو بزنی به دریاو
بری زیارت...
بعد کل صحنها و اطراف حرم بگردی و بگردی...
و رنج وسیعی از آدمای مختلف و
دغدغههای متفاوت رو نگاه میکنی
خیلی برام آرامش بخشه..
جوری که انگار توی این دنیا نیستم
همه چیز خیلی ساده و مسخره،
طنز و فانی به نظر میرسه
نگاه کردن به این آدما و افکار و رفتارشون..
خیلی لذت بخشه..
نگاه کردن به آدمایی اشک میریختن و گریه میکردن،
خیلی آرامش بخشه..
جوری که انگار این پایین نیستم..
نگاه کردن به اینا
خیلی برام آرامش بخشه چون اینجاست که ذهنم فقط یک تماشاچی میشه و ساکت..
دیگه بهم حمله نمیکنه
آروم میگیره
در این مکان
و نگاه کردن
تنها راه رهایی من از بردگی ذهنمه..
ساعتها پیاده راه رفتن در چنین مکان مقدسی
و نگاه کردن به گذر زندگی
آرامبخش تلاطم اقیانوس خونین افکارمه...
-پ.ن: البته ناگفته نماند که چای چایخانه حرم کیفیت نگاه کردنام رو FULL HD کرد!
خلاصه که
توی گشت و گذارت و نگاه کردن، بعد از ۳ سال جستجو، ناگهان گردنبند اهورامزدا رو که میخواستی برای رفیقت بگیری، میبینی، ولی رفیقت دیگه رفته... اشکالی نداره،، میخریش..
بگذریم
در حین ادامه پیادهروی کردن و نگاه و نگاه و نگاهکردن
و فرار ذهن از شبیخون افکار
یه دفعه دو تا از رفیقاتو میبینی(که البته دو ساعت پیش با هم سر کلاس بودین:/😂)
و این سکوت و نگاه درهم میشکنند!
یکم چرخ چرخ میکنید و بعد جدا میشی
میری که بری
دوباره باید وارد میدان خونین شد
وارد جنگی بی سر و ته
بیپایان..
که خودت تنها سرباز
تنها فرمانده
تنها سلاحی..
تنها همرزم، و تنها دشمن خودتی..!