متأسفم...
اما این میل دست خودم نیست؛
وقتی به کسی نزدیک میشم،
وقتی کسی برام مهم میشه،
وقتی حضور کسی برام وزن پیدا میکنه،
وقتی وجود کسی برام معنادار میشه،
وقتی توجهم رو معطوف خودش میکنه...
هر از گاهی باید فاصله بگیرم...
باید دور بشم...
باید نباشم...
باید از بیرون به رابطهمون نگاه کنم؛
احساساتم رو بررسی کنم،
معنای رابطهمون رو از دیدگاه هر دومون بسنجم،
تأثیری که ازش گرفتم رو بررسی کنم...
ببینم اصلاً چی داره درونم اتفاق میافته...
باید ببینم توی این فاصله، نبودنش چه حسی در من ایجاد میکنه؛
چه تأثیری روم میذاره...
اگه این رابطه عمیقتر و بلندمدتتر بشه، چی؟
اگه یه روزی، به هر دلیلی، به هر نحوی،
بذاره و بره، چی؟
چی میشه...
چی میشم..؟
"این شخص در روان من چه جایگاهی پیدا کرده است؟" ...
باید از خودم بپرسم و به جواب برسم...
باید بفهمم کجای این رابطه ایستادم،
قبل از اینکه اونقدر درگیرش بشم که دیگه نتونم از بیرون ببینمش....
"اگر این رابطه برایم مهمتر شود، چه چیزی در من تغییر خواهد کرد؟"...
جدا از همهی اینا،
گاهی باید نبودنش رو احساس کنم...
باید یه مدت فقط خودم باشم...
تنها باشم
فکر کنم..
و فکر نکنم...
حتی وقتی رابطه خوب پیش میره و احساس امنیت میکنم، باز هم به خلوت احتیاج دارم...
باید فضای روانیم رو خلوت کنم...
باید تجربه رو از حالت احساس مستقیم به موضوعی قابل بررسی تبدیل کنم... باید افکارم رو مرتب کنم... و البته عواطفم رو؛ باید ببینم این احساسم واقعا واقعیه؟ و پایداره...¿ یا نه.. فقط یک موج هیجانیه...؟
باید.
آنهم زمانی که
رابطه عمیق و معنادار میشود...
نمیدونم چرا...
اما انگار یه کشش غریزیه؛
یه نیازی که حتی وقتی دلیلش رو نمیفهمم، نمیتونم نادیدهش بگیرم...
نمیدونم چرا، اما باید فاصله بگیرم...
بیشعورانه به نظر میرسه، نه؟)
چهره سرد و بیروحمو که دیدی....
فقط کافیه اینبار چهرمو بیجون ببینی....
شاید واقعاً آنچه من را جلو میبرد، همان جریان زیستی زندگی باشد...