eitaa logo
Apollo~
26 دنبال‌کننده
41 عکس
13 ویدیو
0 فایل
تلألو دیرهنگام... من هم مثل تو ناشناسم•• https://daigo.ir/secret/61469193541
مشاهده در ایتا
دانلود
"من در زندگی دنبال فریب تازه ای می گردم؛ ولی افسوس که دیگر نمی توانم خودم را گول بزنم." -فروغ فرخزاد
I think I could stand anything, any suffering, only to be able to say and to repeat to myself every moment, 'I exist.' In thousands of agonies—I exist. I'm tormented on the rack—but I exist! Though I sit alone in a pillar—I exist! I see the sun, and if I don't see the sun, I know it's there. And there's a whole life in that, in knowing that the sun is there. -The Brothers Karamazov, Fyodor Dostoevsky
از این زندگی که مرا می‌ بلعد هیچ‌ چیزی نفهمیده‌ ام و آنچه مرا از مرگ می‌ ترساند این یقینی است که در من ایجاد می‌ کند که زندگی‌ ام بدون من سپری شده و من در حاشیه‌ اش بوده‌ ام، متوجه هستید؟ -مرگ خوش، آلبر کامو
هدایت شده از قلعه مالویل-!
ما سپر انداختیم گر تو کمان می‌کشی. -سعدی
And you will never findout how much it hurts...You will never understand how hard it is... to give up on your everything to not to lose them in the future...
کنار مزار شهید گمنام میشینم... پرونده های نیمه باز قلبم رو می بندم و رو به خدا می کنم و میگم: قلبم هم مال تو... دیگه چی از این بالاتر؟ چی بالا تر از قلب؟ من هیچی نیستم و هیچی ندارم... جز همین قلب!... قلبم هم مال تو... مگه تو خودت من رو نکشوندی تا اینجا... تا سکوی پرواز... تا رهایی مطلق! بهش میگم: مگه اینطور نیست که عشاق بیشتر از هر کس به هم توجه می کنن؟ مگه اینطور نیست که همه جوره هوای هم دیگه رو دارن؟ مگه نه اینکه دیوونه ی اینن که با عشقشون تنها باشن تا در عاشقانه ترین حالت ممکن به چشم هاش خیره بشن؟ من هم می خوام با تو تنها باشم... تنهای تنها... تو هم در عاشقانه ترین حالت ممکن من رو در آغوشت بکشی و بهم خیره بشی... فقط من باشم و تو... اصلا من هم نباشم... همه ی من فدای تو... فقط تو باشی و تو باشی و تو باشی... ببین وجودم رو! من پر از حسرتم... زخم هام‌ رو رفو کن... تاریکی هام رو نبین... چراغ حسرت هام رو خاموش کن... بذار کنارت ضعیف ترین باشم... بذار تنها ترین باشم... قلبم رو بگیر و مال خودت کن! هیچ بودم... هیچ ترم کن... ببین دارم التماست می کنم... توجهم رو معطوف خودت کن و نذار جایی رو ببینم و بیراهه برم... ببین زندگی چقدر سخته! ببین چقدر بی رحم و ناعادلانه ست! دستم رو بگیر... سرد سردم... دستم رو بگیر و گرمم کن... یا وقتی خوابم؛ روحم رو از این جسم یخ زده بیرون بکش و ببر پیش خودت... گرچه... لیاقتش رو ندارم... اصلا بذار خودم درد عاشقی رو بچشم... بذار خودم به سمتت بدوم تا برسم... اگه بشه! اگه بتونم... اگه برسم...
+کاش آدم بهتری بودی... -کاش آدم بهتری بودم...
داشتم مسیر یک مورچه رو از روی کتابم به سمت دیگه ای تغییر می دادم... بی تعلل گفتم: خدایا! یعنی من هم مثل این مورچه ام؟! می دونم که هیچی نیستم... فقط دوست دارم بدونم آیا من هم همچین جایگاهی دارم؟! آیا اینکه هر بار راهم رو سد می کنی و تلاش هام هدر می شن، آیا این ها به خاطر اینه که راه رو اشتباه میرم؟ یا شاید می خوای راه بهتری رو نشونم بدی و من حواسم بهش نیست...؟! دیگه مثل گذشته احساس گمشدگی ندارم... انقدر به انتهای داستانم فکر کردم که همه چیز راجع به خودم و مسیر های پیش روم روشنه... اما با این حال؛ چه چیز این ماجرا درست پیش نرفته؟... می دونم که این سختی ها، این شکست ها، این چالش ها و اتفاقات بزرگ و کوچک و غیر منتظره، برای رشد من به خط شدن و من باید از میونشون به سلامت عبور کنم تا یک قدم نزدیک تر بشم؛ به حقیقت، به کمال، به سعادت، به تو! اما با این حال گاهی دلگیر میشم... گاهی ترس وجودم رو فرا می گیره... گاهی حس می کنم میون کویر خشکی گیر افتادم و هر طرفی میرم سرابه... گیجم و مداوم به این فکر می کنم که آیا این ها نتیجه ی انتخاب خودم بوده یا تدبیر تو! به خودم سیلی می زنم و هر بار که قلبم داغ میشه با خودم زمزمه می کنم: تو هیچی نیستی تو هیچی نیستی تو هیچی نیستی... معلومه که نیستم! پس اگه تو دلت خواست همه چیز رو ازم بگیری یا همه چیز رو بهم هدیه بدی و باز دوباره داغش رو روی دلم بذاری باید بگم که تسلیمم! تسلیمم چون هیچی نبودم و هیچی نیستم... و اگه چیزی بودم لطف تو بوده و اگه چیزی هستم هدیه ی تو! پس حالا تو؛ دلت خواسته که راه این بنده ی ناچیزت رو سد کنی؛ زیر و رو کنی؛ یا هموار... من تسلیمم و خودم رو سپرده ام به کورسوی نور... نوری که بالاخره من رو می رسونه... گرچه غم همیشه همنشین قلب منه... هر بار که از دست می دم فندک غم آتش می زنه به وجودم پس اگه دیدی غمگینم و شکوه می کنم، از ناسپاسی نیست... چون کمی که بگذره به یاد میارم که چه غم مقدسی دارم... چه حال آرومی‌‌‌‌... چه صبر بلندی...! همچنان که نگاهم خیره به نگاه توست و دست هام میون دست های تو...
می دونم سخته ولی یادتون نره ما صاحب داریم... سخته ولی به امید خدا با افتخار تموم میشه... همیشه همینه... همیشه به مو می رسه ولی پاره نمیشه... ان‌شاءالله انتهای این مسیر سخت به جایی ختم بشه که پرچم رو بدیم دست صاحب الزمانمون...
گرچه گاهی تندبادی شاخه‌ای را هم شکست سرو می‌ماند ولی توفان به پایان می‌رسد... -فاضل نظری