eitaa logo
Apollo~
26 دنبال‌کننده
41 عکس
13 ویدیو
0 فایل
تلألو دیرهنگام... من هم مثل تو ناشناسم•• https://daigo.ir/secret/61469193541
مشاهده در ایتا
دانلود
از این زندگی که مرا می‌ بلعد هیچ‌ چیزی نفهمیده‌ ام و آنچه مرا از مرگ می‌ ترساند این یقینی است که در من ایجاد می‌ کند که زندگی‌ ام بدون من سپری شده و من در حاشیه‌ اش بوده‌ ام، متوجه هستید؟ -مرگ خوش، آلبر کامو
هدایت شده از قلعه مالویل-!
ما سپر انداختیم گر تو کمان می‌کشی. -سعدی
And you will never findout how much it hurts...You will never understand how hard it is... to give up on your everything to not to lose them in the future...
کنار مزار شهید گمنام میشینم... پرونده های نیمه باز قلبم رو می بندم و رو به خدا می کنم و میگم: قلبم هم مال تو... دیگه چی از این بالاتر؟ چی بالا تر از قلب؟ من هیچی نیستم و هیچی ندارم... جز همین قلب!... قلبم هم مال تو... مگه تو خودت من رو نکشوندی تا اینجا... تا سکوی پرواز... تا رهایی مطلق! بهش میگم: مگه اینطور نیست که عشاق بیشتر از هر کس به هم توجه می کنن؟ مگه اینطور نیست که همه جوره هوای هم دیگه رو دارن؟ مگه نه اینکه دیوونه ی اینن که با عشقشون تنها باشن تا در عاشقانه ترین حالت ممکن به چشم هاش خیره بشن؟ من هم می خوام با تو تنها باشم... تنهای تنها... تو هم در عاشقانه ترین حالت ممکن من رو در آغوشت بکشی و بهم خیره بشی... فقط من باشم و تو... اصلا من هم نباشم... همه ی من فدای تو... فقط تو باشی و تو باشی و تو باشی... ببین وجودم رو! من پر از حسرتم... زخم هام‌ رو رفو کن... تاریکی هام رو نبین... چراغ حسرت هام رو خاموش کن... بذار کنارت ضعیف ترین باشم... بذار تنها ترین باشم... قلبم رو بگیر و مال خودت کن! هیچ بودم... هیچ ترم کن... ببین دارم التماست می کنم... توجهم رو معطوف خودت کن و نذار جایی رو ببینم و بیراهه برم... ببین زندگی چقدر سخته! ببین چقدر بی رحم و ناعادلانه ست! دستم رو بگیر... سرد سردم... دستم رو بگیر و گرمم کن... یا وقتی خوابم؛ روحم رو از این جسم یخ زده بیرون بکش و ببر پیش خودت... گرچه... لیاقتش رو ندارم... اصلا بذار خودم درد عاشقی رو بچشم... بذار خودم به سمتت بدوم تا برسم... اگه بشه! اگه بتونم... اگه برسم...
+کاش آدم بهتری بودی... -کاش آدم بهتری بودم...
داشتم مسیر یک مورچه رو از روی کتابم به سمت دیگه ای تغییر می دادم... بی تعلل گفتم: خدایا! یعنی من هم مثل این مورچه ام؟! می دونم که هیچی نیستم... فقط دوست دارم بدونم آیا من هم همچین جایگاهی دارم؟! آیا اینکه هر بار راهم رو سد می کنی و تلاش هام هدر می شن، آیا این ها به خاطر اینه که راه رو اشتباه میرم؟ یا شاید می خوای راه بهتری رو نشونم بدی و من حواسم بهش نیست...؟! دیگه مثل گذشته احساس گمشدگی ندارم... انقدر به انتهای داستانم فکر کردم که همه چیز راجع به خودم و مسیر های پیش روم روشنه... اما با این حال؛ چه چیز این ماجرا درست پیش نرفته؟... می دونم که این سختی ها، این شکست ها، این چالش ها و اتفاقات بزرگ و کوچک و غیر منتظره، برای رشد من به خط شدن و من باید از میونشون به سلامت عبور کنم تا یک قدم نزدیک تر بشم؛ به حقیقت، به کمال، به سعادت، به تو! اما با این حال گاهی دلگیر میشم... گاهی ترس وجودم رو فرا می گیره... گاهی حس می کنم میون کویر خشکی گیر افتادم و هر طرفی میرم سرابه... گیجم و مداوم به این فکر می کنم که آیا این ها نتیجه ی انتخاب خودم بوده یا تدبیر تو! به خودم سیلی می زنم و هر بار که قلبم داغ میشه با خودم زمزمه می کنم: تو هیچی نیستی تو هیچی نیستی تو هیچی نیستی... معلومه که نیستم! پس اگه تو دلت خواست همه چیز رو ازم بگیری یا همه چیز رو بهم هدیه بدی و باز دوباره داغش رو روی دلم بذاری باید بگم که تسلیمم! تسلیمم چون هیچی نبودم و هیچی نیستم... و اگه چیزی بودم لطف تو بوده و اگه چیزی هستم هدیه ی تو! پس حالا تو؛ دلت خواسته که راه این بنده ی ناچیزت رو سد کنی؛ زیر و رو کنی؛ یا هموار... من تسلیمم و خودم رو سپرده ام به کورسوی نور... نوری که بالاخره من رو می رسونه... گرچه غم همیشه همنشین قلب منه... هر بار که از دست می دم فندک غم آتش می زنه به وجودم پس اگه دیدی غمگینم و شکوه می کنم، از ناسپاسی نیست... چون کمی که بگذره به یاد میارم که چه غم مقدسی دارم... چه حال آرومی‌‌‌‌... چه صبر بلندی...! همچنان که نگاهم خیره به نگاه توست و دست هام میون دست های تو...
می دونم سخته ولی یادتون نره ما صاحب داریم... سخته ولی به امید خدا با افتخار تموم میشه... همیشه همینه... همیشه به مو می رسه ولی پاره نمیشه... ان‌شاءالله انتهای این مسیر سخت به جایی ختم بشه که پرچم رو بدیم دست صاحب الزمانمون...
گرچه گاهی تندبادی شاخه‌ای را هم شکست سرو می‌ماند ولی توفان به پایان می‌رسد... -فاضل نظری
از صمیم قلبم دلم می خواست این لکه ی ننگ از روی نقشه پاک بشه... خیلی غمگینم و هر چی فکر می کنم می بینم نمی تونم از بابت آتش بس خوشحال باشم_ انگار گلوم رو فشار می ده و میگه ای ساده دل... تو یه بار دیگه قراره از این سوراخ نیش بخوری... و بدتر از اون؛ حس این که نمی تونم کاری انجام بدم اذیتم می کنه... مایوسم می کنه... ناراحتم می کنه...
Ehsan YasinMarham.mp3
زمان: حجم: 6.6M
تو شدی مرهم... مرهم... مرهم...
سرم رو کج میکنم... تمام کوپن هام رو خرج کردم... یا انقدر استفاده نکردم که باطل شدن... به زمین و زمان شکایت می برم... می نویسم... انقدر که صفحه ی سفیدی از دفترم باقی نمی مونه... از همه چیز شکوه می کنم و هر چیزی رو به سخره می گیرم و به هر موضوعی دستبرد می زنم تا خلق کنم... تا جمله هام ناقص نباشن... تا حداقل کمی بار روی دوشم رو زمین بگذارم... اما... اسمت که میاد، ذکرت که میشه، یادم که میفتی... تکلم ازم گرفته میشه... قفل میخوره به افکار غمگون‌م... یا شاید... خودم باعثشم... انقدر خودم رو غرق اندوه کرده ام که مدت هاست خودم رو نمیشناسم... نه می تونم از تو بگم نه می تونم از تو بنویسم... اما یک چیزی درونم پرپر می زنه... یک چیزی دست من رو می گیره و میکشونه به دنیای تو... مثل پرنده ای که تازه از قفس آزاد شده، دورت می چرخم و مثل عاشقی که مجنونت شده توی عشقت ذوب میشم... اما نه... نمی تونم بنویسم... نمی تونم وصفت کنم... نمی تونم کلماتم رو پیشمرگ عشق بی پایانت کنم... انگار یادم نیست، یا اصلا انگار یاد نگرفتم چطور باید عاشقی کرد... یا فکر می کنم تعریف من از حس عشق با حسی که به تو دارم فرق داره... جور دیگه ست... عشق برای من تعریفی جز درد نداشته... اما حسی که نسبت به تو دارم خودِ نیازه... شکل تایم اضافه ست، شکل نفس برای یه آدم نیمه غرق شده ست... شکل یه مسکن قویه که دردم رو آروم می کنه... گیجم می کنه... من رو از بدنم جدا می کنه... عشقی که نسبت به تو دارم شبیه عشق های دیگه نیست... گرمه... انقدر گرمه که ذوبم می کنه... و در عین حال انقدر خنکه که به هوشم میاره... اصلا نمی دونم آیا واقعا این همون عشقه؟ یا من تمام مدت راجع به عشق اشتباه می کردم...؟! کلافه میشم... سرم رو توی دستانم می گیرم و می بینم تو فرای کلمات منی... حالا من رو ببین... هیچم... باعث ناامیدی ام... این قلم که نمی تونه از تو بنویسه فایده اش چیه؟ اشک می ریزم... صدای دسته های عزاداری توی گوشمه و من پناه می برم به خودت... به آغوش خودت... به روزی که برگشتم به زندگی و هوشیار شدم... تو بگو... عاشقی بلد نیستم؟! یا لایقش نیستم؟‌... من خودم هم یه کوپن باطل ام....می بینی؟ اما... اما بیا و فقط یه کوپن اضافی بهم بده‌... یه فرصت... یه فرصت که برات بمیرم... یه کوپن که روش نوشته شده باشه: "عاشقی برای حسین"...