غزه...
میشنوی؟ صداشون نمیاد
اما اگه خوب نگاه کنی گوش آدم رو کر می کنه
چرا این فریاد به گوشت نمی رسه؟
چرا صدای مظلومیت رو خاموش کردی و یادت رفته انسانیت فقط غذا دادن به گربه های خیابونی نیست!
مَردم!... می شنوین؟ مَردم دارن می میرن... و مُردن داره عادی میشه... ترسناک نیست؟ ترسناک نیست که مُردن عادی باشه و از حال رفتن عادی تر؟
جمله های تکراری... اما غزه ای که تکراری نمیشه... ترحم نه!... من باید کاری کنم... باید کاری کنم... اما چی کار؟
باید صداشون باشم و فریاد بزنم که جهان! بیدار شید... انسانیت های ظاهری تون رو بریزید توی سطل زباله و سرتون رو از زیر برف بیارید بیرون و ببینید به اسم خدا دارن انسان و انسانیت رو زنده زنده خاک می کنن!
ببینید که شکنجه کردن فقط توی زندان و پشت دیوار ها و میله های ساختگی نیست؛
زیر آسمون خدا هم می تونه باشه... توی شهر بغلی هم می تونه باشه... جلوی چشم های تو و من و خدا هم می تونه باشه...
می تونه دقیقا کنارت یک نفر زندانی باشه و صدای یاری خواستنش به گوشت نرسه چون گوشت رو دادی به ولوم بلند قهقهه های شیطانی اهالی ظلم...
حواست نیست... مگه جنایت چیه؟ سخت نفس کشیدن چیه؟ این خود ظلمه... ظلمی که لبخند به لب داره و گولت می زنه... و وقتی بعد از کلی التماس و تسلیم می رسی به جرعه ای آب و ذره ای غذا، تیر خلاص رو بهت می زنه...
صدای غزه یعنی این... غزه داره جیغ میزنه... اگه خوب گوش کنی... اگه خوب ببینی...
#بیادعا
در کل بخوام بگم و بار ها هم گفتم...
عشق یعنی رنج... رنجی که مقدسه... رنجی که به خاطرش خونت و جونت رو فدا می کنی...
می تونه یک شخص باشه یا یک عقیده یا خود خدا...
اینطور نیست که بدون عشق نشه زندگی کرد (در شدیدترین حالتش)؛ اما با عشق زندگی معنا پیدا می کنه و آدم رو رشد می ده...
از ابتدا درون آدمی بوده و تا ابد خواهد بود... و عشق خالص به نظرم حسیه که خدا به انسان داره... از همون لحظه ای که خلقش می کنه و برای رشد دادنش از خودش دورش می کنه تا لحظه ای که دوباره با آغوش باز به استقبالش می ره...
How do I explain to her that the home I miss isn’t a place? It’s a time when my life made sense. When things made sense.
-The Eyes are the Best Part | Monika Kim
بچه ها دوست دارم یه چله بذارم...
موافقین؟
و ثوابش برسه به کسانی که به گردنمون حق دارن...
کسانی که ناخواسته غیبتشون رو کردیم یا قضاوتشون کردم یا بهشون تهمت زدیم
کسانی که ناخواسته حقی ازشون ضایع کردیم و باعث شدیم آسیبی ببینن
و همینطور کسانی که در حق ما خوبی کردن و ما هرگز نمی تونیم جبران کنیم
همچنین برای درگذشتگانمون... کسانی که برامون عزیز بودن و حالا کنارمون نیستن...
و در کل ذوی الحقوقمون...
من می خوام این کار رو انجام بدم اگه موافق هستین لطفا آیدی تون رو بذارین توی ناشناس تا یه گروه بزنم و داخل اون گروه هر شب به هم یادآوری کنیم...
البته به غیر از اون اگه تمایل داشتین مباحث دوستانه و گپ و این ها هم خواهیم داشت✨🍀 (؛
https://daigo.ir/secret/61469193541
به قول فروغ فرخزاد:
"ما هر چه را
که باید از دست داده باشیم،
از دست دادهایم...
ما بی چراغ به راه افتادیم..."
یادمه پارسال و سال قبلش و سال قبل از اون چقدر تاریک بودم؛
هرگز اون روزها رو فراموش نمی کنم... حتی گاهی، در نهایت بی رحمی نسبت به خودم، می رم و تمام نوشته های سیاه اون روزهام رو می خونم... مرگ گرایی به وضوح توی تک تک جملاتم بود... و... نه اینکه حالا نوشته هام رنگ و بوی زندگی گرفته باشه؛ اما هرگز نمی تونم چشمم رو روی اون بوی مرگ میون کلماتم ببندم...
می خونم تا فراموش نکنم که چقدر برام سخت بود و چقدر فکر می کردم که دیگه آخر کارمه اما دووم آوردم...
می خونم تا فراموش نکنم که چه مسیری رو طی کردم تا حالا در این نقطه باشم و با همه ی هدر شدن ها و از دست دادن ها و نرسیدن ها، باز هم به خودم عشق بورزم و بفهمم که فرمول دنیا دقیقا همینه!
رنج...
به خاطر همین...
به خاطر این که کلماتم بوی زندگی نداره و رنج میون جملاتم برای خیلی ها ممکنه ملموس باشه و شاید باعث بشه اون ها تصمیم بگیرن توی یک درد مشترک خودشون رو خفه کنن تا نهایت درد رو احساس کنن...
به خاطر همین من نه می تونم اون ها رو چاپ کنم، نه می تونم برای کسی باز گو کنم، و نه حتی می تونم دورشون بریزم
چون اون ها واقعا برای من عزیزن...
واقعا زیبا هستن چون از نهاد و وجود من جاری شدن و فقط منم که می تونم این زیبایی رو حس کنم نه کس دیگه...
و فقط من هستم که اینکم رو حس کردم و همون طور که سر از خار و خاشاک درد بیرون آوردم رد پاهایی هم روی صفحه ی روزگار به جا گذاشتم...