eitaa logo
Apollo~
26 دنبال‌کننده
48 عکس
15 ویدیو
0 فایل
تلألو دیرهنگام... من هم مثل تو ناشناسم•• https://daigo.ir/secret/61469193541 https://iPorse.ir/6284688
مشاهده در ایتا
دانلود
در کل بخوام بگم و بار ها هم گفتم... عشق یعنی رنج... رنجی که مقدسه... رنجی که به خاطرش خونت و جونت رو فدا می کنی... می تونه یک شخص باشه یا یک عقیده یا خود خدا... اینطور نیست که بدون عشق نشه زندگی کرد (در شدیدترین حالتش)؛ اما با عشق زندگی معنا پیدا می کنه و آدم رو رشد می ده... از ابتدا درون آدمی بوده و تا ابد خواهد بود... و عشق خالص به نظرم حسیه که خدا به انسان داره... از همون لحظه ای که خلقش می کنه و برای رشد دادنش از خودش دورش می کنه تا لحظه ای که دوباره با آغوش باز به استقبالش می ره...
)
How do I explain to her that the home I miss isn’t a place? It’s a time when my life made sense. When things made sense. -The Eyes are the Best Part | Monika Kim
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
به قول فروغ فرخزاد: "ما هر چه را که باید از دست داده باشیم، از دست داده‌ایم... ما بی چراغ به راه افتادیم..."
یادمه پارسال و سال قبلش و سال قبل از اون چقدر تاریک بودم؛ هرگز اون روزها رو فراموش نمی کنم... حتی گاهی، در نهایت بی رحمی نسبت به خودم، می رم و تمام نوشته های سیاه اون روزهام رو می خونم... مرگ گرایی به وضوح توی تک تک جملاتم بود... و... نه اینکه حالا نوشته هام رنگ و بوی زندگی گرفته باشه؛ اما هرگز نمی تونم چشمم رو روی اون بوی مرگ میون کلماتم ببندم... می خونم تا فراموش نکنم که چقدر برام سخت بود و چقدر فکر می کردم که دیگه آخر کارمه اما دووم آوردم... می خونم تا فراموش نکنم که چه مسیری رو طی کردم تا حالا در این نقطه باشم و با همه ی هدر شدن ها و از دست دادن ها و نرسیدن ها، باز هم به خودم عشق بورزم و بفهمم که فرمول دنیا دقیقا همینه! رنج...
به خاطر همین... به خاطر این که کلماتم بوی زندگی نداره و رنج میون جملاتم برای خیلی ها ممکنه ملموس باشه و شاید باعث بشه اون ها تصمیم بگیرن توی یک درد مشترک خودشون رو خفه کنن تا نهایت درد رو احساس کنن... به خاطر همین من نه می تونم اون ها رو چاپ کنم، نه می تونم برای کسی باز گو کنم، و نه حتی می تونم دورشون بریزم چون اون ها واقعا برای من عزیزن... واقعا زیبا هستن چون از نهاد و وجود من جاری شدن و فقط منم که می تونم این زیبایی رو حس کنم نه کس دیگه... و فقط من هستم که اینکم رو حس کردم و همون طور که سر از خار و خاشاک درد بیرون آوردم رد پاهایی هم روی صفحه ی روزگار به جا گذاشتم...
با همه ی این ها، زخم ها هنوز باقی هستن غم ها هنوز گاهی راه گلوم رو می بندن... اما هرگز حاضر نیستم مسیرم رو کج کنم به سمت دیگه ای و انتخاب دیگه ای بکنم... کلیشه نه! نمی خوام بگم زخم ها برام تجربه شدن... نه! زخم ها، درد ها... تمام چیزهایی که دیدم و حس کردم همه شون من رو رشد دادن... و حالا وقتی می بینم که چقدر بیشتر از سنم درک می کنم اتفاقا خوشحال می شم و می بینم که بله... حداقل تحمل همه ی این سه چهار سال بی فایده نبوده... خوشحالم که درد هام رو برای کسی فریاد نزدم خوشحالم که یک گوشه ی امن برای خودم ساختم و سعی کردم که خودم رو درمان کنم خوشحالم که کم نیاوردم و از خودم ناامید نشدم خوشحالم که سرانجام تونستم باگ ها و مشکلات این سیستم فوق پیشرفته ی روح رو پیدا کنم و یه ورژن بهتر از خودم بسازم! خوشحالم و ممنونم... از خودم ممنونم که من رو بخشید و بهم فرصت داد تا پیداش کنم... بلندش کنم... و همه چیز رو درست کنم... و از پروردگارم ممنونم که هیچ چیز برام کم نذاشت... و می دونم تمام این درس ها و رشد روحی و فکری که نصیبم شد زیر نظر او بود و تمام مدت من رو دنبال خودش می کشید تا بالاخره گره ی دستم به فناپذیر ها رو باز کنه و گره اتصالم به خودش رو محکم تر کنه... یادم داد قوی موندن در مقابل هر سختی، درون خلقتمه و در عین حال غرورم رو شکست تا یاد بگیرم که هر چه دارم از اوست... و در انتها... خوشحالم که لحظه ای تمنا کردم برای برگشتن به زندگی... و اباعبدالله روم رو زمین ننداخت... و دست برادرش شد مرهم وجودم...
حالا من دیگه مال خودم نیستم... این من فقط باید کار بکنه برای هدف و غایت خلقتش... و اون هدف کسی نیست جز پروردگار... طوری نیست اگه از همه جا طرد بشم... طوری نیست اگه دور انداخته بشم طوری نیست اگه مورد تمسخر واقع بشم یا ببینم که فقط خودمم و خودمم و خودم... حالا فقط باید این مسیر سربالایی رو به انتها برسونم... باید هر کاری از دستم برمیاد انجام بدم... از بابت ظلم فریاد بزنم به خاطر مظلومیت شیون کنم حتی اگه دست و پاهام رو قطع کردن پرچم رو نگه دارم و به موقعش زره م رو تن کنم و ابتدای جبهه ی حق بایستم... هر کاری که به ذهن ناچیز و کوچکم می رسه انجام بدم که این بار جا نمونم... که این بار دیر نرسم... به قیام بزرگ مهدی موعود دیر نرسم و همه خودم رو فدا کنم... گرچه نالایق ترینم... اما حالا که فرصت نفس کشیدن دوباره پیدا کردم باید بجنگم... تا این بار این نفس ها... ارزش بودن پیدا کنن... و به موقعش... نفسم رو تقدیم کسی کنم که به خوبی یادم داد، عاشقی همیشه دردناک نیست...