خیلی چیزها خوندم راجع به اینکه افرادی که اهل سکوت هستن تونستن خیلی چیزها رو بهتر از دیگران درک بکنن... و وقتی پای صحبتشون می شینی یه غم و رنج عجیبی درونشون می بینی و با خودت می گی که مگه میشه!
اما میشه... میشه که انسان با رنج و غم خو گرفته باشه و در عین حال از زندگی نبریده باشه...
می خوام بگم پیدا کردن هدف و معنای زندگی خودمون دقیقا لا به لای آجرهای همین رنج قایم شده و باید پیداش کرد و کسی جز ما هم نمی تونه کمکی بهمون بکنه...
همه ی ما بابت هدفی خلق شدیم و جز این نیست...
اما یک نکته هست که آیا اون هدف برای همه یکسانه؟
آیا اون هدف تعریف شده ست؟ یا انسان برای فهمیدن این هدف زاده شده...
هر انسانی به شکلی خودش رو با این موضوع رو به رو می کنه...
انتها و غایت مسیر یکی هست اما راه ها متفاوته...
رنج باعث رشده
و نباید ازش فرار کرد بلکه باید بهش معنا بخشید
رنج انسان ها رو به کمال می رسونه اگه در راه درست خرج بشه
رنج باعث میشه یاد بگیریم... یاد بگیریم که شکست ها بخشی از زندگی و برای ارتقای فکری ما هستن...
رنج می تونه برخواسته از هر کنشی باشه اما وقتی به اوج برسه و انسان تحمل کنه، بعد از مدتی دیدش فرق می کنه...
به خودش... به اطرافیانش... به دنیا... به زندگی...
عارف شدن از همین رنج برخواسته... و می بینید که وقتی شخصی به درجه ی عرفان رسیده چقدر کلامش حکمت آموز میشه...
این ها نشانه ی رشده... نشانه ی رسیدن به غایت... نشانه ی پیدا کردن مسیر درست... نشانه ی درک هدف خلقت و در انتها رسیدن به عشق پروردگار...
But you will survive!
As you survived the last time;
Again and again and again...
And it feels like bleeding and dying;
Again and again and again...
What a sad contradiction!
I wish it would end in the best sequence of my life...
I hope at least the ending would be proud...
هدایت شده از قلعه مالویل-!
باید الان زِ آن گذر کنم، اما مطمئن باش
روزی برایت تعریف خواهم کرد از لحظه به لحظه اش ، از شکننده بودن دقایق از فروکش شدن این درد از نگهداشتن اسکلتِ این ساختمان نیمه کاره، آری برایت تعریف خواهم کرد.
تعریف خواهم کرد ، بگذار گذر کنم.
«هر کس باید بتواند به جایی پناه آورد، چون مواردی پیش میآید که حتماً لازم است انسان بتواند به یک جا، به هر کجا که باشد برود.»
-جنایت و مکافات، فئودور داستایوفسکی
Draw it closer to me...
Would you?
Would you guide it toward me?
Can you deliver it into my embrance?!
I really need it...
I just need and I feel like I can't write anymore...
That was all it... I reached a place where silence is the only language that speaks...
I need to feel it again
I need to fall again and feel more...
I need to take a bigger step...
But no strength remains... this weakness is constant, and there's no reason for it.
It's as if life is flowing, but I am running against its current...