Bebop
بیسایه
موجودی خمیده و خاموش، در فضایی میان تاریکی و نور، گرفتار شده؛
میلهای فلزی بیانتها از جمجمهاش عبور میکند و در دو سوی تصویر ناپدید میشود.
شخص در مرزی از نور و تاریکی حل میشود؛ گویی مرز میان جسم و سایه از بین رفته است.
این اثر دربارهی اسارت، بیهویتی و چیزی ناشناخته است که بدون آغاز و پایان، بر وجود موجود مسلط شده.
اتاق برای او ساخته شده بود؛ کوچک، بسته و کاملاً جدا از بیرون. هیچ پنجرهای نداشت و هیچ صدایی از خارج به گوش نمیرسید. گفته بودند بیرون خطرناک است و تا وقتی اینجا بماند، هیچچیز نمیتواند به او آسیب بزند.
هر روز از دریچهای کوچک چیزی برایش میآمد و کمی بعد دریچه دوباره بسته میشد. آب تازه هم همیشه میرسید. همهچیز حسابشده بود؛ دما، نور، مقدار غذا و حتی هوایی که نفس میکشید. قرار بود سالهای زیادی زنده بماند، بیشتر از میانگین عمر یک دلفین.
هیچکس اجازه نداشت با او ارتباط داشته باشد، زیرا اگر چیزی از بیرون نمیتوانست به او برسد، پس چیزی هم نمیتوانست جانش را تهدید کند.
سالها گذشت، اما یک صبح، وقتی دریچه باز شد، دلفین دیگر به آن نزدیک نشد.
چند بار صدا زدند و منتظر ماندند، اما حرکتی نکرد. همهچیز سر جای خودش بود؛ آب، غذا، هوای مناسب و دیوارهایی که هنوز محکمتر از همیشه او را از تمام خطرات بیرون جدا کرده بودند.
او در امان بود. مثل همیشه.
پس چرا دلفین مرد؟
#Mobin
Bebop
بغض. #Mobin
از جای تیغ، خون جاری نمیشه؛ چون بغض خیلی وقته که ریشه کرده.
شاید به همین دلیل گردن شبیه درخت شده؛
چیزی که هنوز هم ایستاده، اما دیگه رشد نمیکنه.