eitaa logo
دانلود
Bebop
🫆 پیام جدید ‌ منظورت چیه هیت ندیم خب تو براشون زحمت کشیدی ____ ‌
ندید دیگه، خب حداقل حق اینو دارم که برای چیزی که زحمت کشیدم تصمیم بگیرم، و میگم مالکیتی روشون ندارم.
Bebop
ندید دیگه، خب حداقل حق اینو دارم که برای چیزی که زحمت کشیدم تصمیم بگیرم، و میگم مالکیتی روشون ندارم.
بحث بنظرم سر شما و کارات نیست. کسایی که هیچ هنری از خودشون ندارن و ذره ای تلاش نمیکنن که خودشون یکاریو انجام بدن و تقلب کارن لیاقت امضای جعلیشون روی کارای شما رو ندارن.
هدایت شده از صندوقچه بیباپ
🫆 پیام جدید ‌ مقایسه کردم دیدم‌ به عنوان مبتدی خیلی متعصبم درباره کارام ____ بنظرم ‌مقایسه کردن نداره، اینکه من اینجوریم دلیل بر درستی اینکار نیستش. و اینکه اصلا من کی باشم که بخوام الگو و مبنی مقایسه قرار بگیرم، هرجوری که هستید همونجور بمونید 🫱🏻‍🫲🏻
آنکه در میان هستی و نیستی بود.
Bebop
آنکه در میان هستی و نیستی بود.
(طبیعاتا نقاشی خودم نیست*)
عاد و داستانش، الان داره چند روایت رو به صورت همزمان پیش می‌بره؛ یک حالت اسطوره‌ای، یک حالت پرونده‌گونه و یک حالت روایت‌های کوچیک(مثل داستان مرد ماهیگیر و معشوقش)؛ شما خودتون بیشتر کدومو خوشتون میاد؟ مثلا از داستان های کوچیک شروع کنم و دنیارو بزرگ‌ کنم و توضیح بدم یا مستقیم دیتا بدم؟
یک داستانی نوشتم که بنظرم جالب‌ترین و هیجان‌انگیز ترین کاری بوده که نوشتم. تا چند دقیقه دیگه دراپ میشه؛ لطفا به طولانی بودنش توجه نکنید و چند خطی بهش فرصت بدید
قول میدم دو رقمی میشه اینجا بعد اینکه بذارمش*
از مجموعه روایت‌های پراکنده درباره عاد؛ نسخه‌ای که اصالت آن هرگز تایید نشد. در میان تمام شهرهایی که نامشان از تاریخ حذف شده است، دربارهٔ یکی از آن‌ها روایت متفاوتی وجود دارد. نه به این دلیل که بزرگ‌تر از دیگر شهرها بود، نه به این دلیل که مردمانش از دیگران شجاع‌تر بودند، و نه حتی به این دلیل که عاد مدت بیشتری در آنجا مانده بود. تفاوت آن شهر در این بود که پیش از ناپدیدشدن، فهمیده بود چه اتفاقی در حال رخ‌دادن است. و تصمیم گرفته بود جلوی آن را بگیرد. نام شهر در نسخه‌های مختلف متفاوت است. در یکی از آن‌ها، شهر را "اِرمان" نامیده‌اند؛ در دیگری، "اِرما" و در نسخه‌ای دیگر، نام شهر از ابتدا با جوهر سیاهی پوشانده شده است که حتی در حاشیه کاغذ نیز نفوذ کرده. هیچ‌کدام از این نام‌ها در نقشه‌های باقی‌مانده پیدا نمی‌شوند. در بعضی نقشه‌ها، جایی که باید شهر قرار داشته باشد، زمینی خالی دیده می‌شود؛ در برخی دیگر، رودخانه‌ای از میان آن می‌گذرد که هیچ‌گاه به دریا نمی‌رسد. قدیمی‌ترین نوشته‌ای که به این شهر نسبت داده شده، با جمله‌ای آغاز می‌شود که نویسنده‌اش احتمالاً هرگز تصور نمی‌کرد روزی مهم‌ترین بخش نوشته‌اش باشد: "ما متوجه شدیم که گذشته، آن‌قدرها هم که تصور می‌کردیم پشت سر ما نیست." در ادامه متن، نویسنده درباره تغییراتی می‌نویسد که ابتدا کوچک و بی‌اهمیت به نظر می‌رسیدند. مردی که به یاد می‌آورد در کودکی خواهری داشته، اما هیچ‌کس دیگری وجود او را تأیید نمی‌کرد. خانه‌ای که اسناد مالیاتی‌اش به دویست سال پیش بازمی‌گشت، در نقشه‌های قدیمی‌تر هیچ اثری نداشت. مجسمه‌ای در میدان مرکزی شهر که مردم از کودکی دیده بودند، ناگهان فاقد هرگونه سابقه ساخت شد. سنگ‌تراشی که ادعا می‌کرد پدرش آن را ساخته، وقتی به کارگاه خانوادگی‌اش بازگشت، متوجه شد که پدرش در تمام مدارک موجود، یک کشاورز بوده است. در ابتدا، هیچ‌کس این اتفاقات را به هم مرتبط نمی‌دانست. مردم همیشه چیزهایی را فراموش می‌کنند. اسناد اشتباه می‌شوند. خانواده‌ها درباره گذشته خود دروغ می‌گویند. تاریخ‌نگاران از یکدیگر نسخه‌برداری می‌کنند و اشتباهاتشان را به نسل‌های بعد می‌سپارند. حتی گاهی شهری وجود دارد که مردمش دیگر نمی‌دانند چرا در مرکز آن مجسمه‌ای ساخته شده است. اما در اِرمان، تعداد این اتفاقات افزایش یافت. چیزی که مردم را نگران کرد، خود ناپدیدشدن نبود. این بود که جهان، پس از هر ناپدیدشدن، طوری رفتار می‌کرد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. هیچ جای خالی‌ای باقی نمی‌ماند. خانه حذف‌شده نه ویران می‌شد، نه زمین آن خالی می‌ماند؛ بلکه خیابان از ابتدا کوتاه‌تر بود. مردی که خواهرش را به یاد می‌آورد، نه‌تنها نمی‌توانست او را در هیچ سندی پیدا کند، بلکه متوجه می‌شد اتاقی که زمانی متعلق به او بود، در نقشهٔ خانه هرگز وجود نداشته است. مجسمه میدان ناپدید نمی‌شد؛ میدان از ابتدا بدون مجسمه ساخته شده بود. حتی خاطرات نیز با این تغییر سازگار می‌شدند. تنها گاهی، چیزی باقی می‌ماند. یک اندوه بی‌دلیل. احساس تعلق به خانه‌ای که هیچ‌کس نمی‌توانست نشانی‌اش را پیدا کند. ترس از نامی که هیچ‌کس آن را به خاطر نمی‌آورد. مردمی که هنگام عبور از یک خیابان، برای لحظه‌ای کوتاه احساس می‌کردند باید به کسی سلام کنند، اما نمی‌دانستند به چه کسی. و بعد، آن احساس نیز از میان می‌رفت. مگر برای معدودی که نمی‌دانستند چرا هنوز آن را به یاد دارند. نخستین کسی که تلاش کرد این اتفاقات را بررسی کند، تاریخ‌نگاری نبود که نامش در نسخه‌های باقی‌مانده ذکر شده باشد. او کتابدار بود؛ مردی که تمام عمر خود را در اتاق‌های زیرزمینی کتابخانه شهر گذرانده بود و به نظم بیش از هر چیز دیگری اعتماد داشت. برای او، جهان چیزی بود که می‌شد آن را ثبت کرد. اگر پادشاهی سلطنت کرده بود، باید فرمانی از او باقی می‌ماند. اگر جنگی رخ داده بود، باید دست‌کم نام یکی از سربازان در فهرستی نوشته می‌شد. اگر خانه‌ای ساخته شده بود، باید کسی هزینهٔ ساخت آن را پرداخت کرده بود. و اگر چیزی وجود داشت، باید اثری از آن پیدا می‌شد. این باور ساده، تمام زندگی او را ساخته بود. به همین دلیل، وقتی با پرونده‌هایی روبه‌رو شد که محتوایشان با یکدیگر سازگار نبود، تصمیم گرفت به‌جای اعتماد به یکی از آن‌ها، همه را کنار هم قرار دهد. او اسناد مالیاتی، نقشه‌ها، شجره‌نامه‌ها، نامه‌های خصوصی، گزارش‌های قضایی و نسخه‌های قدیمی کتاب‌ها را گردآوری کرد. سپس هر نام، هر تاریخ و هر مکان را با دیگر اسناد مقایسه کرد. نتیجه، مجموعه‌ای از تناقض‌ها بود که هیچ نظم شناخته‌شده‌ای نداشت.
در یک سند، مردی در سالی مشخص صاحب سه فرزند بود. در سند دیگری، همان مرد هرگز ازدواج نکرده بود. اما نکتهٔ عجیب‌تر این بود که هر دو سند از نظر دیگر اطلاعات، کاملا معتبر به نظر می‌رسیدند. امضاها یکسان بودند، کاغذها به دوره خود تعلق داشتند و هیچ نشانه‌ای از جعل وجود نداشت. در یک نسخه، پل سنگی شهر پیش از تأسیس کتابخانه ساخته شده بود. در نسخه‌ای دیگر، کتابخانه هفتاد سال پیش از پل وجود داشت. در نسخه سوم، هیچ‌کدام از این دو بنا وجود نداشتند، اما هزینه تعمیر آن‌ها در حساب‌های شهرداری ثبت شده بود. کتابدار ابتدا تصور کرد که با مجموعه‌ای از خطاهای تاریخی روبه‌رو است. اما وقتی اسناد را دوباره بررسی کرد، تاریخ‌ها تغییر کرده بودند. نه همه آن‌ها. نه به شکلی که بتوان تغییر را به یک عامل مشخص نسبت داد. تنها بعضی از تاریخ‌ها جابه‌جا شده بودند و بعضی از نام‌ها با واژه‌هایی جایگزین شده بودند که در نسخه قبلی وجود نداشتند. او تمام نسخه‌ها را در اتاقی جداگانه نگه داشت و روی در آن نوشت: "هیچ سندی را جایگزین نکنید." روز بعد، یکی از دستیارانش پرسید منظور او از جایگزین‌کردن چیست. دستیار ادعا می‌کرد که این عبارت را نمی‌فهمد و هرگز به یاد نمی‌آورد که چنین دستوری دریافت کرده باشد. کتابدار جمله را از روی در پاک کرد. سپس آن را روی کاغذی نوشت و در صندوقی فلزی گذاشت. در همان شب، صندوق را به خانه برد. آنچه کتابدار در ماه‌های بعد کشف کرد، نه پاسخ، بلکه تغییری در صورت مسئله بود. او دریافت که تناقض‌ها همیشه به گذشته مربوط نیستند. گاهی، اسناد درباره اتفاقاتی اختلاف داشتند که هنوز رخ نداده بودند. در یکی از گزارش‌های ثبت‌شده، قرار بود پل شمالی شهر در زمستان فرو بریزد. گزارش دیگری، که تاریخ نگارش آن چند سال پیش‌تر بود، هزینه بازسازی پل را ثبت کرده بود. در نسخه‌ای سوم، پل هیچ‌وقت ساخته نشده بود و مسیر شمالی شهر از راهی دیگر می‌گذشت. هیچ‌کدام از این اسناد به‌تنهایی عجیب نبودند. ممکن بود پل چند بار بازسازی شده باشد، یا گزارش‌ها درباره پل‌های متفاوتی صحبت کنند. اما نقشه‌ها نشان می‌دادند که همه آن‌ها دقیقا به یک مکان اشاره دارند. کتابدار در حاشیه یکی از اسناد نوشت: "شاید آنچه تغییر می‌کند، خود واقعه نیست. شاید رابطه ما با آن چیزی است که اتفاق افتاده." این جمله در نسخه‌ای که بعدها پیدا شد، به شکل دیگری ثبت شده بود: "شاید آنچه تغییر می‌کند، خود واقعه نیست. شاید رابطه ما با آن چیزی است که قرار است اتفاق بیفتد." و در نسخه‌ای دیگر، جمله چنین بود: "شاید واقعه‌ای وجود ندارد. شاید تنها چیزی که باقی می‌ماند، رابطه ما با آن است." سه جمله، با سه معنای متفاوت. کتابدار هر سه را در یک صفحه نوشت و برای نخستین بار، از ثبت اختلاف‌ها دست کشید. به‌جای آن، شروع کرد به جست‌وجوی الگویی که بتواند توضیح دهد چرا این اختلاف‌ها در حال رخ‌دادن هستند.