eitaa logo
دانلود
تنها اتفاقی که افتاد، این بود که صدای کتابدار در پایان جمله، کمی دورتر از جایی شنیده شد که او ایستاده بود. او دوباره پرسش را خواند. این بار، صدای او از انتهای میدان آمد. مردم برگشتند. در انتهای خیابان،به جای کتابدار، موجودی ایستاده بود. صورتش شبیه صورت انسان بود، اما چشم‌ها در جای درست قرار نداشتند. هیچ‌کس نمی‌توانست بگوید چند چشم دارد، زیرا هر بار که نگاه می‌کردند، جای آن‌ها متفاوت به نظر می‌رسید. کسی نامش را بر زبان نیاورد. بااین‌حال، همه می‌دانستند که او را برای چه چیزی فراخوانده‌اند. آنها پرسیدند: "ما می‌خواهیم بدانیم چه چیزی را می‌توان حفظ کرد." عاد پاسخ نداد. ادامه دادند: "اگر ما چیزی را به یاد بیاوریم که نباید وجود داشته باشد، آیا خاطره ما اشتباه است؟" عاد همچنان ساکت بود. "اگر چیزی وجود داشته باشد که تو آن را بازنگردانی، آیا می‌توانیم آن را حفظ کنیم؟" برای لحظه‌ای، مردم تصور کردند که موجود سرش را به سوی آنها چرخانده است. سپس پرسیدند: "و اگر ما چیزی را تغییر دهیم که تو آن را حقیقت می‌دانی، چه اتفاقی می‌افتد؟" در یکی از نسخه‌ها، عاد در این لحظه سخن گفته است. در نسخه‌ای دیگر، او هرگز دهانش را باز نکرده است. اما در هر دو نسخه، پس از این پرسش، مردم شهر به خانه‌های خود بازگشتند و روز بعد، دیگر هیچ‌کس نمی‌توانست به یاد بیاورد که چرا در میدان جمع شده بودند.
نخستین نشانه حذف شهر، ناپدیدشدن دیوارهای آن نبود. دیوارها باقی ماندند. خیابان‌ها باقی ماندند. خانه‌ها، میدان، کتابخانه و کتیبه نیز باقی ماندند. تنها ارتباط میان آن‌ها از میان رفت. در صبح روز بعد، مردم شهر از خواب بیدار شدند و زندگی عادی خود را ادامه دادند. نانوا نان پخت. بازرگانان مغازه‌هایشان را باز کردند. کودکان به مدرسه رفتند و کشتی‌ها از بندر خارج شدند. اما کسی نمی‌دانست چرا بعضی خیابان‌ها به ساختمان‌هایی می‌رسند که هیچ‌کس در آن‌ها زندگی نمی‌کند. چرا در میدان مرکزی، کتیبه‌ای وجود دارد که هیچ‌کس نمی‌تواند نوشته روی آن را بخواند. چرا کتابخانه اتاقی دارد که قفل آن باز نمی‌شود و هیچ‌کس نمی‌داند کلیدش کجاست. در روزهای بعد، اختلاف‌ها بیشتر شد. بعضی‌ها می‌گفتند شهر همیشه همین‌طور بوده است. برخی دیگر اصرار داشتند که در گذشته، خیابان‌ها کوتاه‌تر بودند و میدان مرکزی هیچ‌گاه به این اندازه بزرگ نبوده است. گروهی از مردم معتقد بودند که شهر در طول چند نسل گسترش یافته، درحالی‌که دیگران می‌گفتند نقشه‌های قدیمی این ادعا را تأیید نمی‌کنند. هیچ‌کس از گروه ثبت‌کنندگان نامی نمی‌برد. حتی خانواده‌های آن‌ها نیز وجودشان را به یاد نمی‌آوردند. کتابخانه همچنان باز بود، اما هیچ‌کس نمی‌دانست چرا در زیرزمین آن، قفسه‌هایی وجود دارد که کتاب‌هایشان شماره ندارند. در بعضی از کتاب‌ها، صفحات سفید بود. در برخی دیگر، جمله‌هایی دیده می‌شد که خواننده نمی‌توانست معنای آن‌ها را بفهمد، زیرا به اشخاص و مکان‌هایی اشاره می‌کردند که هیچ سابقه‌ای از آن‌ها وجود نداشت. یکی از کتابداران جوان، هنگام مرتب‌کردن قفسه‌ها، به دفترچه‌ای برخورد کرد که جلد آن از فلز ساخته شده بود. روی جلد نوشته شده بود: "برای آنچه نباید فراموش شود." او دفترچه را باز کرد. صفحه نخست سفید بود. صفحه دوم نیز. در صفحه سوم، جمله‌ای با خطی نامنظم نوشته شده بود: "ما سعی کردیم دخالت کنیم." کتابدار جوان مدتی به جمله نگاه کرد. سپس دفترچه را بست و آن را به قفسه بازگرداند. سال‌ها بعد، وقتی درباره تاریخ کتابخانه از او پرسیدند، گفت که هیچ‌گاه چنین دفترچه‌ای ندیده است. اما در نسخه‌ای از خاطراتش که پس از مرگ او پیدا شد، جمله‌ای وجود دارد که هیچ توضیحی برای آن ثبت نشده است: "گاهی احساس می‌کنم شهری که در آن زندگی می‌کنم، چیزی را از من پنهان کرده است؛ چیزی که اگر آن را به یاد بیاورم، دیگر نمی‌توانم در اینجا زندگی کنم." در روایت دیگری، حذف شهر ناگهانی‌تر توصیف شده است. گفته می‌شود در آخرین شب، تمام ساعت‌های شهر برای یک دقیقه از حرکت ایستادند. نه عقربه‌ها شکستند و نه ساعت‌ها از کار افتادند. تنها یک دقیقه در هیچ‌کدام از آن‌ها ثبت نشد. مردی که در میدان نگهبانی می‌داد، بعدها در دفترش نوشت که در آن لحظه، احساس کرده است تمام شهر منتظر چیزی بوده که هرگز نرسیده است. او ادعا می‌کرد در انتهای میدان، عاد را دیده است. موجود به کتیبه نزدیک شده بود و برای مدتی طولانی به آن نگاه کرده بود. سپس دستش را روی سنگ گذاشته بود. نگهبان نمی‌توانست بگوید چه اتفاقی افتاده است. تنها چیزی که به یاد داشت، این بود که برای لحظه‌ای احساس کرده شهر، دیگر نیازی به وجود داشتن ندارد. نه اینکه نابود شده باشد. نه اینکه ساکنانش مرده باشند. بلکه گویی تمام دلایلی که برای وجودش داشت، از میان رفته بودند.
Bebop
ناشناس: ✨ [ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_3qh3r8y&btn=صندوقچه.بیباپ ] پیوی: @I
اگه کسی واقعا لطف کرد و کامل خوند ممنون میشم نظرشو بگه که هم از نظرش استفاده کنم هم اینکه بفهمم چند نفر مخاطب واقعی دارم 🙏🏼
هدایت شده از صندوقچه بیباپ
🫆 پیام جدید ‌ آقا بنازم این چه شاهکاری بود متحیر شدم ____ ‌لطف داری 🫱🏻‍🫲🏻
هدایت شده از صندوقچه بیباپ
🫆 پیام جدید ‌ تاحالا همچین جهان سازی خفن و مرموزی ندیده بودم واقعا دستمریزاد یه پا نویستده ای برا خودت ____ ‌ممنونم ازتت 🫱🏻‍🫲🏻✨
هدایت شده از صندوقچه بیباپ
🫆 پیام جدید ‌ خلاقانه بود و سبک جدابی داری پیوسته بود و کلمات و چینش جملات خوب بود ____ ‌خیلی ممنونن
هدایت شده از صندوقچه بیباپ
🫆 پیام جدید ‌ https://eitaa.com/thebebop/454 خیلی خفنههههه خیلییییی خوب مینویسییی همش منطقیه انگار توی ی بعد دیگه سفر کردی و داستان هاشو میگی در مورد موجوداتی که تو اون دنیا هست مثلا مثل عاد😭😭😭😭😭 ____ ‌خیلی ممنونننمم 🫱🏻‍🫲🏻
هدایت شده از صندوقچه بیباپ
🫆 پیام جدید ‌ https://eitaa.com/thebebop/454 میشه فایل pdfشم بفرستی؟ من دوست دارم بخونم ولی متنای طولانی داستانی رو اینطوری نمیدونم چرا حال نمیده بهم بخونم- یعنی همین یه متن علمی باشه میخونما، ولی داستان بهم نمیچسبه انگار-🫠 حالا اگه‌ اوکی‌ای فایلشم بذار خیلی دوست دارم بخونمش ____ ‌چشم اوکیه ولی باید بذارید یکم داستان شروع بشه، فعلا آخه فقط چند تا پرونده سادست.
هدایت شده از صندوقچه بیباپ
🫆 پیام جدید ‌ نوشته ات خیلی خوب بود من رو جذب کرد بشینم بخونم تا تهش ولی تا تهش به امید فهمیدن سوالا و مرسشای مردم شهر داشتم ادامه میدادم و اخرش به این خواسته نرسیدم که دقیقا چی پرسیدن و مفهوم پرسششون چی بود خلاصه نیاز به تعریف بهتری داره مفهوم های این داستان تا به یه چیز خوبی تبدیل بشه درکل که دوسش داشتم عاد معنیش چی بود‌؟ طمع؟ ____ ممنونمم، ‌دقیقا بزرگترین ایرادی که گرفتم از خودم همین بود که اطلاعات خاصی رد و بدل نشد، باید یکم دیگه ادامه میدادمش، تو متن های بعدی درستش میکنم ببخشید 🙏🏼
هدایت شده از صندوقچه بیباپ
🫆 پیام جدید ‌ https://eitaa.com/thebebop/454 سلام. من خوندمش. خیلی فوق‌العاده بود. خیلی خیلی زیاد. پیچیدگی خیلی زیادی داشت که بنظرم بخاطر ذهنیت و استعداد نوشتن خفنیه که داری. چندبار دیگه باید بخونمش. امیدوارم بازم بنویسی. راستی نقاشی‌هات هم خیلی قشنگن. موفق باشی☆ ____ ‌خیلی ممنون شما هم همینطور ✨