شب شد و آرام کنار تختش خزید
با کمترین توانی که داشت هنزفری را داخل گوشش فرو کرد
آهنگ را پلی کرد و غرق شد در خیالات خودش...
اشک هایش آرام آرام از گونه هایش سر
میخورد..
تردید داشت که حالش خوب است یا نه !
و حتی نمیدانست تکه های قلبش را از کجا باید پیدا کند...
شب هایش یکی یکی به مثل و مانند هم میگذشت و صبح میشد.
و صبح با لبخندی عمیق و ظاهری مرتب
پشت کلمه خوب بودن قایم میشد و
به دیدار مردمانی میرفت تا با شکسته هاے
قلبش ترمیم وجود دیگران باشد!
دخترک قوی و روح بخش جهان بود!..
روزت مبارک دخترک🌊💙
#خودنوشت
END
داداشم: _بیا این طرف الان رعد و برق بهت میخوره آتیش میگیری میمیری دیگه جان جانان ندارم
نمیدونم دوستم داشت یا نفرین بود
فکر میکردم امتحان رو فقط میشه رید
اما امروز فهمیدم درجه بالاتری هم هست که هنوز اسمی در شأنش اختراع نشده