رویایِ سبزِ جنگل
کاش یه روز خورشید از غرب طلوع کنه؛
ستاره ها اول صبح بدرخشن؛
عقربه های ساعت به سمت چپ بچرخن؛
وسط تابستون برف بباره؛
رویایِ سبزِ جنگل
زندگی یعنی خستگی!
یعنی جنگی که هر روز تکرار میشود و در ازای لحظات شادیاش که مکثهای کوتاهی بیش نیست، باید بهای گزافی پرداخت...
رویایِ سبزِ جنگل
انگار وسط ی اقیانوس معلق موندم
نه غرق میشم ، ن نجاتم میدن
و کوسه ها دورم کردن
ولی هیچ چی تموم نمیشه