رویایِ سبزِ جنگل
صداها برایش ناواضح بودند و نگاهش تاریک؛
تنها عطری خنک شده و آشنا از مردی بود که میدانست متعلق
به اوست؛
اما نمیدید، گویا درفاصلهای میان مرگ و زندگی معلق مانده
بود، آنگونه که نتواند تشخیص دهد، کجا از آن دنیا قرار داشت؟