حرم امام رضا یه ورودی داره که مثل بین الحرمینِ دقیقا با همون حال و هوا با همون حالت چراغ ها، گوشه و کنارش به هنگام و جشن و عزا موکب داره. دلم الان اونجاست..
شما را از همان لحظه شناختم دوست دارم؛ شاید دوست داشتن نتواند حس من به شما را بروز بدهد یک چیزی فراتر از تمام دوست داشتن ها و عشق های دنیا ام شما را آنقدر دوست دارم. اگر آخرین عدد دنیا مشخص بود من شمارا آنقدر دوست داشتم اگر آخرین قطره باران قابل شمردن بود من شما را همانقدر دوست داشتم؛ میبینید باباجان دوست داشتنم را نمیتوانم با عدد و رقم بیان کنم و این تنها باریست که ریاضیاتم پاسخگو نیستند. نمیدانم آیا شماهم مرا دوست دارید؟ آیا از بین تمام رفت و آمد های خانهتان اصلا آمدن من به چشمتان میآید؟ اصلا مرا به یاد و خاطر میآورید؟ چند باریست که به خیال خودم زبانم لال دست خالی باز گشتم اما نه. اگر با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا، بشکست لیلی؟ مگر میشود کسی به در خانهتان بیاید و شما او را نظر نکنید مگر میشود دست خالی بازگشت؟ باباجانم دلتنگتانم اینبار هم دعوتم نگردید تولدتان؛ بچه تر که بودم زمانی که دوستانم مرا برای تولد دعوت میکردند پدرم با گفتن یک جمله مرا منصرف به رفتن میکرد "میخوای بری تولد دوستت یا بریم تولد امام رضا؟" همیشه انتخابم شما بودید اما چند سالیست که شما هم مرا دعوت نمیکنید. نمیپرسم چه کردم چون به خوبی میدانم؛ روی سیاهم از خودم پوشیده نیست اما مگر شما خریدار سیه رویان نبودید؟ مگر زمانی که از همه جا دست شسته و از همه کس دلکنده نباید به سراغتان آمد؟ پس مراهم بخرید. باباجانم چقدر خوشحالم که در ایران شما متولد و در زیر سایه شما قد کشیده ام چقدر خوشحالم که دست در ضریح شما بوده ام؛ باباجانم تولدتان اول به خودتان و بعد بر من مبارک باد. مبارکم باد این سعادت و روز فرخنده🤍.
صدا هایی فضای حیاط را پر کردند انگار آماده سازی دستگاه های صوتی باشد. آهنگ هایشان برایم جالب آمد گوش تیز کردم تا بشنوم. "ما یه طرف/دنیا یه طرف/ما و امام رضا/ دنیا یه طرف" چقدر برایم حس ملموسی بود.