┄┄┅═✧❁﷽❁✧═┅┄┄
به نام خدایی که در این نزدیکی است
لای این شب بوها
پای آن کاج بلند
او مرا می بیند
او مرا می فهمد
او مرا می خواند
♡:)
راستش خیلی وقته میخوام یه گوشه از این مجازیِ شلوغ و درهم و برهم رو خلوت کنم برای دلم...
اهل نوشتنم کما بیش اما از اون آدمایی که باید لبریز شن تا دلشون واژه بشه...
اینجا یه صندوقچه ی کوچولو برای نگه داشتن حرفهاست!
هرچند همه ی حرفها رو نمیشه گفت نه اینکه بشه و نخوای بگی...نه...اصن واژه نیس براشون! اینجاست که به قول شاعر :
یک سینه حرف هست ولی نقطه چین بس است...
این جا
جایی است برای خودم و خودم
خودم برای خودم
میمونه برام
سوال همیشگی ذهنم
کی؟
کجا؟
چطور؟
و جواب همیشگی که برایش دارم:
نمیدانم
مطمئنم هرگز نخواهم توانست نقطه شروع را پیدا کنم
چون هرگز نفهمیدم چه شد !
فقط میدانم شد.
انگار همیشه بوده در وجودم، ولی هرگز به آن اجازه ی ابراز وجود نمیدادم
از همان نقطه که نمیدانم کجاست
بیدار شدم
خواب بودم و نفهمیدم جمله ای که این نقطه در پایانش آمد چه بود!
ولی نقطه نقطه ی پایان نبود
دقیقا همان آغاز بود ....
نقطه بود بعد هم سر خط
بیدار شدم
چشمانم را باز کردم
چیزهایی را دیدم که قبلاً هم دیده بودم
اما برایم این بار فرق داشتند
همه چیز مثل قبل بود
فقط
من مثل قبل نبودم
با تغییر من همه چیز تغییر کرده بود
در حالی که همه چیز مثل قبل بود
او را گم کرده بودم
آنقدر به دنبالش نگشته بودم که فراموش کرده بودم من چیزی را گم کردم
ولی یادم آمد
خودش یادم انداخت
او منتظر من است ولی نتوانستم به او برسم
گاهی به او نزدیک می شوم
گاهی در دور ترین نقطه از او می ایستم
گاهی میان بر میزنم
گاهی با یک اشتباه، صد ها کوچه راهم را دور میکنم
گاهی همین که به نزدیکی هایش میرسم می ایستم و متوقف می شوم
و گاهی هم وقتی از او دور می شوم، دور میزنم به سمتش
او همیشه چشم انتظار من است
نمی گوید چرا دیر کردی ؟
چرا نیامده رفتی ؟
چرا نماندی ؟
او همیشه می گوید بیا فقط بیا
گاهی پیدایش میکنم
گاهی دوباره گمش میکنم
مثل ماهی که او را از آب میگیری
توی تنگ دلت می اندازی
و حواست پرت می شود
دستت به تنگ می خورد و ماهی دوباره به دریا می افتد.
مشکل از دریا و تنگ و ماهی نیست
مشکل از من است که حواسم پرت هر چه غیر او می شود....
ولی حال فهمیده ام
برای پیدا کردن ماهی نباید قلاب را به دریا انداخت
باید دل را به دریا زد
باید غرق شد
باید غرق شد تا نجات یافت
باید دل کند
و دل را به دریا زد
دل به دریا زدن کار هر کسی نیست
و من این را خوب میدانم
ولی اگر دل را به دریا بزنی..........
به به چه می شود.......
دل را به دریا زدن کار ساده ای نیست و هر کس دل ِدل را به دریا زدن ندارد ولی
آنکه دل را به دریا میزند
چیزهایی خواهد دید
و چیز هایی خواهد یافت
که هیچ کس حتی توان تصور آن را هم نخواهد داشت
ای ابدی ترین عشق من
نه تو ماهی هستی
نه تنگ
نه دریا
نه اقیانوس
و نه هیچ چیز دیگر
تو همه چیزی و همه چیز تویی
ای همه چیز من
منه ناچیز را
ببین
ببخش
و بپذیر
هیس!.....
بعضی حرف ها باید بینمان بماند
پس بگذار ناگفته بماند که ناگفته ها همیشه از گفته ها ،گفتنی ترند
پس تا همین جا کافی است
شاید روزی کتاب شد....
خطاب به خودم:
یادت باشد را همیشه یادت باشد
و من خطاب به یادت باشد:
من عشق زمینی را از تو یاد گرفتم
مگر می شود یک آدم اینقدر عاشق بود؟!
مگر می شود اینقدر عشق یک نفر پاک و زیبا باشد؟!
هنوز کتاب به پایان نرسیده
و احساس میکنم هنوز هر چه از وصف عشق شنیدم در برابر آنچه ادامه داستان خواهد آمد تا چیز است
من با کلمه به کلمه اش ذوق کردم
سوال مهم ذهنم این است که آیا
هنوز هم آدمهایی مثل «حمید»وجود دارند؟
عشق ساده اش اینقدر زیبا و واقعی بود که آدم فکر میکرد افسانه است
کاش کسی که دوستش داریم به ما بگوید
( یادت باشد)
بازم میگم از یادت باشد خواهم گفت
فقط
یادت باشد....
پروانه شدن
خطاب به خودم: یادت باشد را همیشه یادت باشد و من خطاب به یادت باشد: من عشق زمینی را از تو یاد گرفت
بلاخره دیشب تموم شد .....
این اولین کتاب این سبکی بود که خوندم
اولین کتاب راجع به شهدا
نوشتن از این کتاب برام خیلی سخته
نمیتونم حتی تصور کنم این کتاب به چه سختی روایت شده و با چه سختی نگاشته شد
آخر کتاب با خودم گفتم چقدر سخت بوده روایت این کتاب برای همسر شهید
چون برای روایتش باید تمام خاطراتش با حمید رو مرور میکرد و به زبون می آورد
ولی بعد با خودم فکر کردم و گفتم شاید او هر روز و هر لحظه خاطراتش رو یکی یکی مرور میکنه
با بعضی هاش می خنده
و با بعضی هاش با تمام وجودش اشک میریزه
پروانه شدن
بلاخره دیشب تموم شد ..... این اولین کتاب این سبکی بود که خوندم اولین کتاب راجع به شهدا نوشتن از ا
گفتن حسم از خوندن این کتاب سخته
کلمه ای پیدا نمی کنم
هر چی به آخر کتاب نزدیک می شدم
احساس میکردم منم دل تنگ حمیدم
حمیدی که نه تا به حال از نزدیک دیده ام نه صدایش را شنیده ام نه کلمه ای با او صحبت کردم
پس وای از دل مادرش
وای از دل پدرش
وای از دل همسرش
گریه ام بند نمی آمد
هق هق میکردم
شب از نیمه گذشته بود و نه می تونستم دل از کتاب بکنم و نه طاقت خوندن آخر داستان را داشتم
خنده دار بود
میدانستم این کتاب داستان زندگی یک شهید است ولی انگار دوست نداشتم منم باور کنم حمید شهید شده .....
پروانه شدن
گفتن حسم از خوندن این کتاب سخته کلمه ای پیدا نمی کنم هر چی به آخر کتاب نزدیک می شدم احساس میکرد
و این کتاب تمام شد .....
سینه ای که سالم سالم بود
گریه های پیرمردی که اختلال حواس داشت
اذان و بله گفتن ها
انار های دون شده
چشم های با حیا
موتور سواری های پر استرس
هیئت های همیشگی
جوشش چشمه ی شعر
دست نوشته های معمولی
و......
همه اینها یادم هست
این برای من انگار شروع راهه
دارم راه و رسم عاشقی رو یاد میگیرم
راه و رسم شهید بودن را
خدایا
شهادت ازت می خوام
البته نه الان
تو پیری ....
وقتی همه عمر و جونیمونو برای انقلاب و امام زمان دادیم...
ولی قبلش بهم کمک کن که شهید گونه زندگی کنم
╭🤍
╰┈➤ @thoneth