eitaa logo
صِـבایِ سُکوت³¹⁵
62 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
428 ویدیو
13 فایل
-بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ:) • -تولدمون؛¹⁴⁰²/¹⁰/³🌱❤️ • -اینجاجهت شادشدن روحیتون"☺ • -کپی؟ راضی نیستم❌ فور قشنگتره 😶
مشاهده در ایتا
دانلود
دارم فک میکنم ....حالا به چی بماند..ولی یه رمان سوپرایز داریم براتون که واسه ۲۰۰ تایی شدن کانال هستش... طبق نظراتتون میذارمش..:)))فقط بگم اونقدری طرفدار داره که اگه بخواید از بیرون تهیه اش کنید ۲۰۰ به بالا میشه😉🚶
آدما دوست دارن پیش کسایی که از شخصیتشون خوششون میاد بیشتر بمونن حالا تو باید به خودت شک کنی که چرا نمیتونی یه نماز بخونی و نیم ساعت کنار خدا باشی!!؟!
_سارا خانم!شما پیش خدا خیلی عزیزی حاجتم رو ازش بگیر. با بغض پرسیدم: _من؟چجوری آخه؟ سرش را بالا گرفت و چشم به حرم دوخت .نگاه از چهره اش برنداشتم و اشک روان از کنار صورتش را دیدم _سخت نیست!فقط یه آمین از ته دلت بگو . پلک روی هم گذاشتم.با تمام وجود "آمین" گفتم و دعا کردم برای برآورده شدن ارزوی عشقم.مردی که آرامش،زندگی و اسایش را دست و دلبازانه به من هدیه داد .چشم باز کردم و نگاه را به سمتش چرخاندم.متبسم و مهربان ،تماشایم میکرد: _شک ندارم که گرفتیش! _مگه چی میخوای از خدا ؟ارزوت چیه امیر مهدی؟! لبخند زد و کلامش تنم را لرازند . _شهادت! نام کتاب:چایت را من شیرین میکنم نویسنده:زهرا بلند دوست
ببخشید من دیروز نتونستم رمان رو بزارم
🌿هوالمحبوب 🌿 🌿به روایت 🌿 🌿معنای تعهد . گل خریدن تقریبا کار هر روزش بود ... گاهی شکلات هم کنارش می گرفت ... بدون بهانه و مناسبت، هر چند کوچیک، برام چیزی می خرید ... زیاد دور و ورم نمیومد ... اما کم کم چشم هام توی محوطه دانشگاه دنبالش می دوید ... . . رفتارها و توجه کردن هاش به من، توجه همه رو به ما جلب کرده بود ... من تنها کسی بودم که بهم نگاه می کرد ... پسری که به خنثی بودن مشهور شده بود حالا همه به شوخی رومئو صداش می کردن ... . . اون روز کلاس نداشتیم ... بچه ها پیشنهاد دادن بریم استخر، سالن زیبایی و ... . همه رفتن توی رختکن اما پاهای من خشک شده بود .. برای اولین بار حس می کردم در برابر یه نفر تعهد دارم ... کیفم رو برداشتم و اومدم بیرون ... هر چقدر هم بچه ها صدام کردن، انگار کر شده بودم ... . . چند ساعت توی خیابون ها بی هدف پرسه زدم ... رفتم برای خودم چند دست بلوز و شلوار نو خریدم ... عین همیشه، فقط مارکدار ... یکیش رو همون جا پوشیدم و رفتم دانشگاه ... . . همون جای همیشگی نشسته بود ... تنها ... بی هوا رفتم سمتش و بلند گفتم: هنوز که نهار نخوردی؟ ... . . امتحانات تموم شده بود ... قرار بود بعد از تموم شدن امتحاناتم برگردم ... حلقه توی جعبه جلوی چشمم بود ... . دو ماه پیش قصد داشتم توی چنین روزی رهاش کنم و زیر قولم بزنم ... اما الان، داشتم به امیرحسین فکر می کردم ... اصلا شبیه معیارهای من نبود ... . . وسایلم رو جمع کردم ... بی خبر رفتم در خونه اش و زنگ زدم ... در رو که باز کرد حسابی جا خورد ... بدون سلام و معطلی، چمدونم رو هل دادم تو و گفتم: من میگم ماه عسل کجا میریم ... . . آغاز زندگی ما، با آغاز حسادت ها همراه شد ... اونهایی که حسرت رومئوی من رو داشتند ... و اونهایی که واقعا چشم شون دنبالش افتاده بود ... . مسخره کردن ها ... تیکه انداختن ها ... کم کم بین من و دوست هام فاصله می افتاد ... هر چقدر به امیرحسین نزدیک تر می شدم فاصله ام از بقیه بیشتر می شد ... . 🌿ادامه دارد... آره ها بیشتر بود اینم هدیه 🤗🤍🌱
🌿هوالمحبوب 🌿 🌿به روایت 🌿 🌿زندگی با طعم باروت . از ایرانی های توی دانشگاه یا از قول شون زیاد شنیده بودم که امیرحسین رو مسخره می کردن و می گفتن: ماشین جنگیه ... بوی باروت میده ... توی عصر تحجر و شتر گیر کرده و ... . ولی هیچ وقت حرف هاشون واسم مهم نبود ... امیرحسین اونقدر خوب بود که می تونستم قسم بخورم فرشته ای با تجسم مردانه است ... . اما یه چیز آزارم می داد ... تنش پر از زخم بود ... بالاخره یه روز تصمیم گرفتم و ازش سوال کردم ... باورم نمی شد چند ماه با چنین مردی زندگی کرده بودم ... . . توی شانزده سالگی در جنگ، اسیر میشه ... به خاطر سرسختی، خیلی جلوی بعثی ها ایستاده بود و تمام اون زخم ها جای شلاق هایی بود که با کابل زده بودنش ... جای سوختگی ... و از همه عجیب تر زمانی بود که گفت؛ به خاطر سیلی های زیاد، از یه گوش هم ناشنواست ... و من اصلا متوجه نشده بودم ... . . باورم نمی شد امیرحسین آرام و مهربان من، جنگجوی سرسختی بوده که در نوجوانی این همه شکنجه شده باشه ... و تنها دردش و لحظه سخت زندگیش، آزادیش باشه ... . زمانی که بعد از حدود ده سال اسارت، برمی گرده و می بینه رهبرش دیگه زنده نیست ... دردی که تحملش از اون همه شکنجه براش سخت تر بود ... . . وقتی این جملات رو می گفت، آرام آرام اشک می ریخت ... و این جلوه جدیدی بود که می دیدم ... جوان محکم، آرام، با محبت و سرسختی که بی پروا با اندوه سنگینی گریه می کرد ... . . اگر معنای تحجر، مردی مثل امیرحسین بود؛ من عاشق تحجر شده بودم ... عاشق بوی باروت ... 🌿ادامه دارد...
همه‌از‌هزارتا‌کانال‌این‌کانال‌رو‌انتخاب‌میکنن‌😌🌱پس‌زود‌عضو‌شو‌تا‌لینکو‌پاک‌نکردم🙄✨
شک نکن بزن رو ساعتا⌚ ⌚⌚⌚⌚⌚⌚⌚⌚⌚⌚ ⌚⌚⌚⌚⌚⌚⌚⌚⌚⌚ ⌚⌚⌚⌚⌚⌚⌚⌚⌚⌚ ⌚⌚⌚⌚⌚⌚⌚⌚⌚⌚ ⌚⌚⌚⌚⌚⌚⌚⌚⌚⌚
بریم یه ذره فعالیت کنیم براتون:)