14.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رویا ها دست یافتنی هستند
اگه بهشون امید داشته باشیم🦋♥️
نقطه امن همه بچه های دنیا🫀
:))))
پرده را کنار می زنم و از پشت پنجره به فضای سفید پوش شده روی آسفالت نگاه میکنم .زیبا بود؟شاید...البته از شاید کمی آن ور تر..ذهنم را از خزعبلاتی که درست میکند خالی میکنم ..پتوی گل بافت طوسی ام را محکم دور خود می پیچم و به سوی کتری روی گاز می روم ، تا در صورت داشتن آب جوش ، کمی شکلات داغ بنوشم.
به قول خودم می رسم به غول مرحله اخر...بالاخره بعد حدودا یک ربع کتاب مورد علاقه ام را بر میدارم و جایی برایش درست بغل شومینه پیدا میکنم! تا کمی بعد کنارش بنشینم..
صدای هم زدن پودر شکلات در آب جوش می شود آرامش روحم:)))
به سمت شوفاز حرکت میکنم ، در حرکتی کتاب را باز میکنم ...بعد از یک ساعت من می مانم و نقش اصلی داستانم با خون از دست رفته اش و شکلات داغی که در ماگم نصفه مانده است ...!
🌿هوالمحبوب
🌿 #داستان_غروب_شلمچه
🌿به روایت #شهیدطاهاایمانی
🌿 #قسمت_سیزدهم
🌿بی تو هرگز
.
برگشتم خونه ... اوایل تمام روز رو توی تخت می خوابیدم ... حس بیرون رفتن نداشتم ... همه نگرانم بودن ... با همه قطع ارتباط کردم ... حتی دلم نمی خواست مندلی رو ببینم ... .
مهمانی ها و لباس های مارکدار به نظرم زشت شده بودن ... دلم برای امیرحسین تنگ شده بود ... یادگاری هاش رو بغل می کردم و گریه می کردم ... خودم رو لعنت می کردم که چرا اون روز باهاش نرفتم ... .
.
چند ماه طول کشید ... کم کم آروم تر شدم ... به خودم می گفتم فراموش می کنی اما فایده ای نداشت ...
.
مندلی به پدرم گفته بود که من ضربه روحی خوردم و اونم توی مهمانی ها، من رو به پسرهای مختلفی معرفی می کرد ... همه شون شبیه مدل ها، زشت بودن ... دلم برای امیرحسین گندم گون و لاغر خودم تنگ شده بود ... هر چند دیگه امیرحسین من نبود ... .
.
بالاخره یک روز تصمیم رو گرفتم ... امیرحسین از اول هم مال من بود ... اگر بی خیال اونجا می موندم ممکن بود توی ایران با دختر دیگه ای ازدواج کنه ... .
از سفارت ایران خواستم برام دنبال آدرس امیرحسین توی ایران بگرده ... خودم هم شروع به مطالعه درباره اسلام کردم ... امیرحسین من مسلمان بود و از من می خواست مسلمان بشم ...
🌿ادامه دارد...
صِـבایِ سُکوت³¹⁵
🌿هوالمحبوب 🌿 #داستان_غروب_شلمچه 🌿به روایت #شهیدطاهاایمانی 🌿 #قسمت_سیزدهم 🌿بی تو هرگز . برگشتم خونه
از این قسمت به بعد یه تغیری تو داستان اتفاق می افته🥺