eitaa logo
صِـבایِ سُکوت³¹⁵
62 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
428 ویدیو
13 فایل
-بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ:) • -تولدمون؛¹⁴⁰²/¹⁰/³🌱❤️ • -اینجاجهت شادشدن روحیتون"☺ • -کپی؟ راضی نیستم❌ فور قشنگتره 😶
مشاهده در ایتا
دانلود
اگر تا الان خیلی تلاش نکردی و موفق نیستی میشه جبرانِش کرد✋🏿 به گذشته نگاه نکن و از همین الان شروع کن. شاید سه ماه از سال تحصیلی رو خراب کرده باشی ولی هنوز خیلی مونده و میتونی جبران کنی:)) تو موفق میشی شک نکن🙃
🌿هوالمحبوب 🌿 🌿به روایت 🌿 🌿دست های خالی . توی این حال و هوا بودم که جلوی یه ساختمان بزرگ، با دیوارهای بلند نگه داشت ... رفت زنگ در رو زد ... یه خانم چادری اومد دم در ... چند دقیقه با هم صحبت کردند ... و بعد اون خانم برگشت داخل ... . . دل توی دلم نبود ... داشتم به این فکر می کردم که چطور و از کدوم طرف فرار کنم ... هیچ چیزی به نظرم آشنا نبود ... توی این فکر بودم که یک خانم روگرفته با چادر مشکی زد به شیشه ماشین ... . انگلیسی بلد بود ... خیلی روان و راحت صحبت می کرد ... بهم گفت: این ساختمان، مکتب نرجسه. محل تحصیل خیلی از طلبه های غیرایرانی ... راننده هم چون جرات نمی کرده من غریب رو به جایی و کسی بسپاره آورده بوده اونجا ... از خوشحالی گریه ام گرفته بود ... . . چمدانم رو از ماشین بیرون گذاشت و بدون گرفتن پولی رفت ... . . اونجا همه خانم بودند ... هیچ آقایی اجازه ورود نداشت ... همه راحت و بی حجاب تردد می کردند ... اکثر اساتید و خیلی از طلبه های هندی و پاکستانی، انگلیسی بلد بودند ... . . حس فوق العاده ای بود ... مهمان نواز و خون گرم ... طوری با من برخورد می کردند که انگار سال هاست من رو می شناسند ... . مسئولین مکتب هم پیگیر کارهای من شدند ... چند روزی رو مهمان شون بودم تا بالاخره به کشورم برگشتم ... یکی از اساتید تا پای پرواز هم با من اومد ... حتی با وجود اینکه نماینده کشورم و چند نفر از امورخارجه و حراست بودند، اون تنهام نگذاشت ... . . سفر سخت و پر از ترس و اضطراب من با شیرینی بسیاری تموم شد که حتی توی پرواز هم با من بود ... نرفته دلم برای همه شون تنگ شده بود ... علی الخصوص امیرحسین که دست خالی برمی گشتم ... . اما هرگز فکرش رو هم نمی کردم بیشتر از هر چیز، تازه باید نگران برگشتم به کانادا باشم ... . 🌿ادامه دارد...
🌿هوالمحبوب 🌿 🌿به روایت 🌿 🌿اسیر و زخمی از هواپیما که پیاده شدم پدرم توی سالن منتظرم بود ... صورت مملو از خشم ... وقتی چشمش به من افتاد، عصبانیتش بیشتر شد ... رنگ سفیدش سرخ سرخ شده بود ... اولین بار بود که من رو با حجاب می دید ... مادرم و بقیه توی خونه منتظر ما بودند ... پدرم تا خونه ساکت بود ... عادت نداشت جلوی راننده یا خدمتکارها خشمش رو نشون بده ... . وقتی رسیدیم همه متحیر بودند ... هیچ کس حرفی نمی زد که یهو پدرم محکم زد توی گوشم ... با عصبانیت تمام روسری رو از روی سرم چنگ زد ... تعادلم رو از دست دادم و پرت شدم ... پوست سرم آتش گرفته بود هنوز به خودم نیومده بودم که حسابی کتک خوردم ... مادرم سعی کرد جلوی پدرم رو بگیره اما برادرم مانعش شد!! ... اون قدر من رو زد که خودش خسته شد ... به زحمت می تونستم نفس بکشم ... دنده هام درد می کرد، می سوخت و تیر می کشید ... تمام بدنم کبود شده بود ... صدای نفس کشیدنم شبیه ناله و زوزه شده بود ... حتی قدرت گریه کردن نداشتم ... . بیشتر از یک روز توی اون حالت، کف اتاقم افتاده بودم ... کسی سراغم نمی اومد ... خودم هم توان حرکت نداشتم ... تا اینکه بالاخره مادرم به دادم رسید ... . چند تا از دنده ها و ساعد دست راستم شکسته بود ... کتف چپم در رفته بود ... ساق چپم ترک برداشته بود ... چشم چپم از شدت ورم باز نمی شد و گوشه ابروم زخمی شده بود ... . اما توی اون حال فقط می تونستم به یه چیز فکر کنم ... امیرحسین، بارها، امروز من رو تجربه کرده بود ... اسیر، کتک خورده، زخمی و تنها ... چشم به دری که شاید باز بشه و کسی به دادت برسه ... 🌿ادامه دارد...
بچه ها فقط ۶ قسمت دیگه مونده از رمان
⠀⠀⠀⠀⠀⢠⣶⣶⣶⣤⡀ ⠀⠀⠀⠀⠀⢸⣿⣿⠛⣿⣿⣧ ⠀⠀⠀⢀⠀⠈⠻⣿⣄⣿⣿⣿⡇ ⠀⣶⣿⣿⣿⣿⣷⣶⣿⣿⣿⣿⡇ ⠀⠈⠻⠟⠛⠉⠉⠉⠉⣿⣿⣿⣇ ⠀⠀⠀⠀⠀⠀⢠⣴⣶⣿⣿⣿⣿⣶⣶⣶⣤ ⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠸⣿⣿⣧⣿⣿⡟⠀⠹⣿⣿ ⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠈⠉⠉⠉⠀⠀⠀⠈⢿ ⠀⠀⠀⠀⣀⣤⣤⣶⣶⣦⣤⡀ ⣾⣷⠀⢸⣿⣟⣹⣿⡏⣿⣿⣿⡆ ⠈⠁⠀⠈⠙⠻⠿⠟⠃⣿⣿⣿⡇ ⠀⢶⣶⣶⣶⣶⣶⣶⣶⣿⣿⣿⡇ ⠀⠈⠙⠟⠛⠛⠛⠛⠛⠛⠛⠋ ⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⢠⣤⣶⣶⣶⠶⣶⣶⣄ ⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠉⠙⠉⠀⠀⢻⣿⣿⣧ ⠀⠀⠀⠀⠀⠠⣿⡦⠀⠀⠀⠀⠀⣸⣿⣿⣿ ⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠈⠀⠀⢀⣤⣀⣠⣿⣿⣿⡏ ⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠈⠉⠙⠿⠋⠁ ⠀⠲⣿⣿⣿⣿⣿⣿⣿⣿⣷⣶⠄ ⠀⠀⠈⠙⠉⠉⠉⠉⠁ ⠀⣤⣶⣶⣦⣤⣤⣀⡀⣀⣀⣀⡀ ⠀⠈⠛⠛⠛⣩⣽⣿⣿⣿⡛⣿⣷ ⠀⠀⣠⣶⣿⣿⡟⠉⠀⠘⠿⣿⣿ ⠀⠸⠿⣿⡿⠛⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠉ ⣀⣀⠀⠀⢠⣴⣶⣶⡶⣶⣦⣀ ⢘⣇⠀⢸⣿⣏⢹⣿⡇⣿⣿⣿⡇ ⠉⠋⠀⠈⠉⠛⠛⠛⠁⣿⣿⣿⡇ ⠀⠀⠀⠀⠀⢰⣾⣿⣿⣿⣿⣿⠃ ⠀⠀⠀⠀⠀⠘⢿⣿⠀⢹⣿⣿⡄ ⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠈⠻⣧⣼⣿⣿⡇ ⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⣴⣿⣿⣿⡃ ⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠉⣿⣿⣿⡇ ⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⣿⣿⡟⢡⢶⣶⣄ ⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⢸⣿⡇⢸⠀⣿⣿⣇ ⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠛⠻⠟⠀⣿⣿⣿ ⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⣰⣿⣿⡿ ⠀⠀  ⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠸⣿⣿⣿⣿⣿⣿⠃ 🚩 به اشتراک بگذارید و نشر دهید...
عَکس نِوشتِه هـٰایی کِه از اَفکـٰارِ روزمَرگیمون بِه وُجود میـٰاد...!🙂
عشق این است که هر شب بنگرم گنبد را یار ِ کودکی من ، آیا مرا می بینی؟! . .
_مثلا در دیدار با رهبری که هیچکس انگشتر و چفیه نمیگیره.. تو بی مقدمه و برنامه:))! بلند شی. با صدای بلند یه جانم به فدای رهبر بگی✋🏿 و ازشون درخواست چفیه روی شونَشون رو بکنی بگیری و با نگاه های حسرت وار دیگران بشینی:]!🚶🏿
🌿هوالمحبوب 🌿 🌿به روایت 🌿 🌿نقشه نجات حدود دو ماه بیمارستان بستری بودم ... هیچ کس ملاقاتم نیومد ... نمی دونستم خوشحال باشم یا ناراحت ... حتی اجازه خارج شدن از اتاق رو نداشتم . دو ماه تمام، حبس توی یه اتاق ... ماه اول که بدتر بود ... تنها، زندانی روی یک تخت ... توی دوره های فیزیوتراپی، تمام تلاشم رو می کردم تا سریع تر سلامتم برگرده ... و همزمان نقشه می کشیدم ... بالاخره زمان موعود رسید ... وسایل مهم و مورد نیازم رو برداشتم ... و رفتم ... رفتم مسجد و به مسلمان ها پناهنده شدم ... اون‌ها هم مخفیم کردن ... چند وقت همین طوری، بی رد و نشون اونجا بودم ... تا اینکه یه روز پدرم اومد مسجد ... پاسپورت جدید و یه چمدون از وسایلم رو داد به روحانی مسجد ... و گفت: بهش بگید یه هفته فرصت داره برای همیشه اینجا رو ترک کنه ... نه تنها از ارث محرومه ... دیگه حق برگشتن به اینجا رو هم نداره ... . بی پول، با یه ساک ... کل دارایی و ثروت من از این دنیا همین بود ... حالا باید کشورم رو هم ترک می کردم ... نه خانواده، نه کشور، نه هیچ آشنایی، نه امیرحسین ... کجا باید می رفتم؟ ... کجا رو داشتم که برم؟ ... 🌿ادامه دارد...
شاید گناه کردی اما... تو هنوز زنده ای تو داری نفس میکشی تو هنوز اختیار داری تو میتونی برگردی.. پس برگرد تا دیر نشده همین امروز ، با اولین گام 🚶🏾‍♂ توبه یعنی تولدی دوباره🌿 '! :) . . .
اگه دیدی نمازت بهت لذت نمیده قبل‌ از‌ تکبیر‌ و‌ شروع‌ نماز‌ بگو : ‹صلیاللهعلیکیااباعبدالله› این ‌نماز ‌محشر‌ میشه !:) +آیت‌الله‌مجتهدی‌تهرانی
جوری زندگی نکنیم که بعدا شرمنده‌ی خودمون بشیم -