در نگاه اول برایم سؤال شد یک آدم باید چقدر در زندگی اخم کرده باشد که پیشانیاش به این غلظت از فرورفتگی برسد؟ چپق میکشید و بدون اینکه تکانی بخورد، صندلی راکِ براق زیرپایش، با صدای جیرجیر ریزی عقب و جلو میشد. انقدر زیباییِ برق صندلی حواسم را پرت کرده بود که فراموش کردم قبل از وارد شدن بپرسم: اجازه هست؟ خودش لطف کرد، و رو به منی که انگار بعد از میلیونها سال آدم دیده بودم؛ با صدای خَشداری زمزمه کرد بیا تو. بعد از چند ثانیه گفت، البته فکر نمیکنم نیازی به اجازهی من داشته باشی. و پُک غلیظی به چپق خوشبویی که در آن لحظه هیچ بویی به مشامم خوشتر از آن نمیآمد زد. یک لحظه از رفتارم خجالت کشیدم ولی تعجب باعث شد خیلی زود فکرم از شرم خالی شود. از خودم پرسیدم مگر هنوز هم کسی چپق میکشد؟ و ایکاش نمیپرسیدم. آدمی که نمیداند در ذهنش حرف میزند یا بلند زر میزند چرا باید به خودش اجازه بدهد راجب هرچیزی نطق کند؟ فرورفتگیهای غلیظی که تا چند لحظه قبل برایم جای حیرت داشت کمرنگ تر شد، و همان صدای زمخت مجدداً گفت: من هفتاد سال است که چپق میکشم، دیگر عادت شده، نمیشود ترکش کرد. یک لحظه ترسیدم، با خودم گفتم نکند به دنیای کتابهای امیرخانی آمدهام..؟
امیدوارم اگر امروز دلیل حیاتم پیدا نشد، فردا روز مَمات و پایان کلماتم باشه. که مرگِ بیدلیل شرافتمندانهتر از زندگیِ بیعلته. گذشتن و رفتنِ پیوسته، شد گسستن و نرسیدنِ متمادی. انتخاب در نهایت نام گرفت اشتباه. و این آدم بود که بهخاطر عشق به حوّا طعم زمین خوردن چشید. فرزند آدمیم و آدم مشتبه است. اشتباه راز مداومت و مداومت رمزِ فرسودگی است. فرسودگی رمز خستگی و خستگی راز پراکندگی است. پراکندگی علت بقاء و بقاء علتِ...؟
تقریباً همهی ما میدانیم چنگال دوحرفیِ پرحرفِ دائماً حاضر و متداوماً مزاحم که از قضا اسمهای مختلفی هم دارد ولی خلاصتاً صدایش میزنند: غم، وقتی کسی را احاطه کند، دیگر هیچوقت رها نمیکند. مثل بچهای که یک کلمهی زننده یاد گرفته و به او میگویند این حرف زشت را نزن! ولی او بیشتر تکرار میکند. غم خیلی خوب میداند که [ در هر رانشی، کششی نهفتهست. ] فلذا وقتی در خلوتمان با او تنها میشویم و روبهروی آینه میایستیم و از او خواهش میکنیم دست از سرمان بردارد، بیشتر ما را با دستهای نامرئی و چسبناکش در آغوش میگیرد. غم همان دوست حسود و خیرنخواهیست که شما را در باتلاق اعتیاد میاندازد. همان بد طینتِ بد ذاتی که رنگش چیزی بالاتر از سیاهی است. غم علت حیات و دلیلِ مرگ است. مایهی بقاء و مانعِ بقاء است. تنها کسیست که اگر بیاید، رفتنش غیرممکن است. و اگر کسی برود، آمدنش به زندگی شما حتمی است. غم، دوحرفیِ کمحرفی که زیرزیرکانه ما را از ریل زندگی به درهی نامتناهیِ "ناتوانی" پرتاب میکند..
اگه امشب توی خواب از شدت ناراحتی سکته نکردم قول میدم ادامهی تابستون آدم شادتری باشم، شببخیر.