eitaa logo
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
744 دنبال‌کننده
38 عکس
12 ویدیو
0 فایل
آدم. - 25 July. وبلاگ شخصی. آدم است و سیب خوردن، آدم است و اشتباه. https://abzarek.ir/service-p/msg/2453217
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
در دل هر جمعی، حصاری‌ نامرئی وجود دارد؛ نه زندان، که پناهگاهی برای خودِ حقیقی انسان است. جایی که تنهایی به معنای فاصله نیست، بلکه شروعِ شناختی بی‌رحم و آزادکننده‌ست. «حصار تنهایی من» روایتِ آن سکوتِ پرقدرت ولی خسته است، جایی که آوای درون، بلندتر از هر هیاهویی، به من درسِ "هم‌جنس‌دیگران‌نبودن" می‌دهد.
هدایت شده از هزارمن
عبارتِ "چه ها کشید علی از این جماعت سر به سجود به ظاهر متدین" این روزا بیشتر داره حقش رو ادا میکنه. کسانی هستند که به جای خدا چرتکه میندازن و لعن و نفرین قدر میکنن، سینه‌شون رو سپر میکنن و ایدئولوژیشون‌ رو با احتمالِ نفرت غسل میدن.
به من نگید ترمه، بگید دختره‌ی دیگر اشتباه نکنی.
گاهی هیچ نمی‌شود گفت. نه چون حرفی نیست، چون همه‌چیز هست، ولی در جیب هیچ‌کدامشان دستی نیست برای تکان دادن به روی ما. نشسته‌ای روبه‌روی صفحه‌ای سفید، انگار روبه‌روی خودت. نه اخم داری، نه لبخند، نه دلت شکستگی خاصی دارد، نه قند توی دل کسی آب می‌شود. فقط هستی. و همین بودن، عین داستان است.
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
گاهی هیچ نمی‌شود گفت. نه چون حرفی نیست، چون همه‌چیز هست، ولی در جیب هیچ‌کدامشان دستی نیست برای تکان
زندگی همیشه دنبال موضوع نمی‌گردد. گاهی لابلای نبودن‌ها، لابلای تردید، میان بوی نان داغی که نمی‌خوری، پیامکی که نمی‌رسد، صدایی که نمی‌شنوی، آرام راه می‌رود. مثل پرسه‌ی بی‌هدف یک گربه‌ی خیابانی که نه دنبال موش است، نه دنبال نوازش. فقط راه می‌رود که راه رفته باشد. و شاید این، دقیقاً همان‌جایی‌ست که باید دل داد به متن. به روزهایی که قهرمان ندارند، گره‌ی کور ندارند، حتی پایان خاصی ندارند. روزهایی که نه اوج دارند، نه سقوط. روزهایی که فقط هستند. روزهای سروش صحتی. و مگر بودن، خود کم موضوعی‌ست؟
هیچ‌چیز خاصی نبود. نه صدای بوقی، نه بارانی، نه پیامی از کسی که مدت‌هاست منتظری خبری از او بشنوی. فقط صبح بود. از آن صبح‌هایی که نه دل‌ات می‌خواهد بیدار شوی، نه دلیلی داری برای خواب ماندن. ساعتی که زنگ زد، دستی که روی دکمه‌ی "تعویق" رفت، و بعدش؟ هیچ. فقط چند لحظه‌ی کش‌دار، بین تخت و واقعیت.
چای دم نکردی. قهوه هم نمانده بود. همان لیوان دیشب روی میز مانده بود. نصفه. نه سرد، نه گرم. نه خواستنی، نه دورریختنی. حتی در گوشی هم هیچ خبری نبود. آبیِ تلگرام، نارنجیِ ایتا، صورتی اینستا. انگار دنیا تصمیم گرفته باشد یک روز به تو استراحت بدهد. نه چون خسته‌ای، چون دیگر کاری با تو ندارد.
لباس پوشیدی بی‌دلیل. رفتی دم پنجره. آسمان خاکستری بود، ولی نه آن خاکستریِ دلگیر. از آن خاکستری‌هایی که انگار خودشان هم نمی‌دانند باران دارند یا ندارند. هوا ایستاده بود. نه باد، نه نسیم. یک جوری بود که انگار همه‌چیز منتظر توست. اما نه برای تصمیم مهمی. نه برای کاری. فقط برای اینکه ببینی: بودن، گاهی خودش کافی‌ست. و تو نگاه کردی به زندگی. نه از بالا، نه با فلسفه. فقط همان‌طور که هست. مثل تماشای ظرف‌هایی که شسته نشدند. مثل صدای یخچال. مثل راه رفتن بی‌هدف یک گربه‌ی خاکستری، کنار جدول.
و با خودت گفتی: شاید لازم نیست همیشه چیزی بشود. شاید همین‌که هیچ‌چیز نمی‌شود، یعنی دارد می‌شود.