آدمها مهاجرت میکنن چون انگار چیزی در درونشون پوسیدهست. نه وطن، نه خاک، حس تعلق. یه روز از خواب بلند میشن و میبینن هیچ صدایی دیگه اونها رو صدا نمیزنه، با هیچ خیابونی آشنا نیستن، و هیچ پنجرهای براشون باز نمیشه. اون موقعست که درک میکنی ماندن فقط شکل آرامتری از مُردن است. و خب؟ میرن.
دیگراشتباهنمیکنم.
یکی از همکلاسیهام گفت خوشبهحال آدمایی که توی متنهات جا دارن. کاش منم توی متن کسی جا داشتم. پس من براش یه متن نوشتم که اونم توی متن کسی جا داشته باشه، ولی حالا میفهمم دقیقاً کجای کتاب زندگیام و کدوم نقش رو به عهده گرفتم. نوشتم تا کسی در متنم جا شود، غافل از اینکه خودم بیرونِ جمله ماندهام. من واژه میسازم برای دیگران، اما هیچ دستی هنوز من را در سطر خودش ننوشته. برای تو نوشتم که جا شوی، برای من کسی ننوشت تا بمانم. همیشه یکی هست که مینویسد، ولی کسی نیست آن را بخواند. آره خلاصه، اینه ماجرا.