دیگراشتباهنمیکنم.
انسان همیشه مثل مَلَک سربهزیر نیست، لغزیدهایم و کیست که لغزشپذیر نیست؟
نگو بشر. بگو خطایی کوچک در حاشیهی آفرینش، که دنیا هنوز راهِ پاککردنش را یاد نگرفته. و آنخطاها هرروز از خواب بیدار میشوند، زندگی میکنند، و نظام گیتی وانمود میکند همهچیز سرجای خودش نشسته.
هدایت شده از شلوغخانیان.
کاش انسان واقعاً بر وزن نسيان خلق شده بود.
دیگراشتباهنمیکنم.
بعضی از روایات جایی برای نوشتن باقی نمیذارن. چون قصهی مصورن، غم ممتدن، غصهی بیانتها برای بیعدالتین، و کاری از دست و دامن هیچ بنیبشری برای رفعشون بر نمیاد. بله، اینجا تقلب در کنکور مجازاتش از قتل بچه سنگینتره، یک کلام انتقاد سی سال حبس پیِ خودش میکشه، و عدالت سالهاست زیر لگدهای سرکوبگر و بیحواس قانونگذاران این مملکت گم شده. پایان.
@imnotsigar
من که دیگه توی این خراب شده کاری ندارم، ولی اینجا رو باشید لطفاً. چنل نوگل تازهشکفتهی ایتاپسندمه. شاید گاهی اونجا نطق کنم.🤔
دیگراشتباهنمیکنم.
نگو بشر. بگو خطایی کوچک در حاشیهی آفرینش، که دنیا هنوز راهِ پاککردنش را یاد نگرفته. و آنخطاها هرر
| عصر بود.
نه آنقدر دیر که بشود اسمش را شب گذاشت، نه آنقدر زود که امیدی برای انجام دادن کارهای عقب افتادهاش داشته باشد. روی نیمکت پارک نشسته بود و به رفتو آمد آدمها نگاه میکرد. آدمهایی که میدانستند کجا میروند، یا دستِکم طوری راه میرفتند که انگار میدانند. کلاغ روی شاخه نشست، نگاه مرد را به دنبال خودش کشید. سفید بود، ولی تمیز نه. خسته بود، انگار کسی زیاد ازش سؤال پرسیده باشد و او از بیحوصلگی پر کشیده و به شاخههای درخت پارک پناه آورده باشد.
دیگراشتباهنمیکنم.
| عصر بود. نه آنقدر دیر که بشود اسمش را شب گذاشت، نه آنقدر زود که امیدی برای انجام دادن کارهای عقب
مرد به این فکر کرد که بعضی چیزها از همان اول با چرا؟ شروع میشوند. چرا؟ چرا شبیه بقیه نیست؟ دونفر از کنار نیمکت رد شدند. یکی گفت: عجیبه! آن یکی جواب داد: احتمالاً مریضه. کلاغ تکان نخورد. نه چون لجباز بود، فقط برای اینکه توضیح دادن هیچوقت رنگ پرهایش را عوض نمیکرد. بعد پرید. خیلی معمولی، بهگونهای که کاری نکرده باشد. پرید و پارک همان پارک ماند. شاخه همان شاخه ماند، و مرد فهمید بعضی بودنها نه اعتراضاند، نه پیامی برای کسی دارند. فقط یک اشتباهاند که دنیا هنوز نتوانسته جمعشان کند. مثل کلاغی با پرهای سفید، مثل مرد زال، روی نیمکتی در حاشیهی پارک.