قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
پشت دریاها شهری است
که در آن پنجرهها رو به تجلی باز است
بامها جای کبوترهایی است، که به فواره هوش بشری مینگرند
دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان مینگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف
خاک، موسیقی احساس تو را میشنود
و صدای پر مرغان اساطیر میآید در باد
پشت دریا شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنیاند
پشت دریاها شهری ست
قایقی باید ساخت
-سهراب سپهری
داشتم فکر میکردم تو تابستون بجز اون چند باری که سفرم کنسل شد و دعوا راه افتاد
من واقعا خوشحالم
کل روز دست خودمه
یه روز از اول صبح تا آخر شب انقدر کارای مختلف انجام میدم که جونم بالا بیاد و یه روز وسط اون همه برنامه ریزی میگیرم میخوابم
ولی پاییز که بشه شما شاهد زار زدن ها و غر غر کردن های هرروز من هستین که دارم ۲۴ ساعته دارم از همکلاسی ها و مدرسه و درس ها شکایت میکنم و میگم چقدر بدبختم و چرا اینجام.
تنها چیزی که دلم براش تنگ شده زنگ های انشا با خانوم پیروزیه که دیگه هیچ وقت تکرار نمیشه
روزای چهارشنبه که اکثرا بارونی بود
زنگ آخر تو آخرین روز هفته تمام احساساتمونو پیش خانوم پیروزی تخلیه میکردیم اونم کلی هوامونو داشت 😭
یه روز که انشامو خوندم بلند گفت این کوثر خیلی داره خوب مینویسه دیگه داره میزنه رو دست ما😭😭😭
[تیمارستان نابغه ها!]
یکی من خوشگلم یکی الاغ توی داهاتمون
اگه الاغ داهاتتون اینقدر خوشگله پس خاک تو سر من .