خواب بودم
مامانم صدام کرد گفت آب میخوری؟ منم گفتم آره
یکم از آب خوردم بقیشو اومدم با شتاب از پنجره ی ماشین بریزم بیرون
نگو شیشه بالا بوده کل آب ریخت رو عزیزم (مامانبزرگم) :))))))))
کافه؟ نه ممنون ما مثل معتادا می شینیم رو چمنای بلوار کشاورز و آب میوه می خوریم🤝
اونجا دیگه خونه ی من نبود ولی من احساس خونه بودن داشتم
تو اون محله
پیش اون آدما...
وقتی رفتی رفتم تو اون ساختمون واقعا دوست داشتم در خونه قبلیمونو باز کنم و برم تو😭