واسه سالگرد ازدواجشون موهاشو فروخته بود یه آویزِ ساعت مچی خریده بود .
رسید خونه دید شوهرش ساعت مچی که دستش مینداخت رو فروخته دو تا گیر سر نقره خریده واسه موهای زنش . .
به مامانم گفتم فلان جام درد میکنه گفت چیه هی دم به دیقه اینجام درد میکنه اونجام درد میکنه ما همسن شما بودیم دکتر نمیرفتیم اصا
دلم میخواست خیلی حرف ها بزنم ولی سکوت کردم..سکوت رو بر توضیح ترجيح دادم چون اگه میگفتم بازم درک نمیشدم و درک نشدنه دردش بیشتر از درد جسمی بود
تیسا
به مامانم گفتم فلان جام درد میکنه گفت چیه هی دم به دیقه اینجام درد میکنه اونجام درد میکنه ما همسن شم
چه فشار های روحی روانی که ما تحمل میکنیم ولی اونها حتی به مُخَیِلشون هم خطور نمیکنه
فکر میکنن شادیم دردی نداریم چون نه خانواده ای داریم که براش پول دربیاریم نگران خرجشون باشیم نه بچه ای که بخوایم نگران خورد و خوراکش باشیم و...
اونها فقط درد رو این چیزا میدونن نه چیزایی که ما میکشیم
دل های ما که به هم نزدیک باشن
دیگر چه فرقی می کند
که کجای این جهان باشیم
دور باش اما نزدیک
من از نزدیک بودنهای دور میترسم