تیسا
به مامانم گفتم فلان جام درد میکنه گفت چیه هی دم به دیقه اینجام درد میکنه اونجام درد میکنه ما همسن شم
چه فشار های روحی روانی که ما تحمل میکنیم ولی اونها حتی به مُخَیِلشون هم خطور نمیکنه
فکر میکنن شادیم دردی نداریم چون نه خانواده ای داریم که براش پول دربیاریم نگران خرجشون باشیم نه بچه ای که بخوایم نگران خورد و خوراکش باشیم و...
اونها فقط درد رو این چیزا میدونن نه چیزایی که ما میکشیم
دل های ما که به هم نزدیک باشن
دیگر چه فرقی می کند
که کجای این جهان باشیم
دور باش اما نزدیک
من از نزدیک بودنهای دور میترسم
خطی کشید روی تمامِ سوالها
تعریفها، معادلهها، احتمالها
خطی کشید روی تساویِ عقل و عشق
خطی دگر به قاعدهها و مثالها
خطی دگر کشید به قانونِ خویشتن
قانونِ لحظهها و زمانها و سالها
از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید
خطی به روی دفترِ خطها و خالها
خطها به هم رسید و به یک جمله ختم شد؛
با عشق ممکن است تمامِ محال ها :)