از کلاس هشتمم
یه روز زنگ آخر بود بعدش که زنگ خورد همه داشتن مثل وحشیا میومدن بیرون بعد یه دختر بچه (کلاس چهارم بود فک کنم) از یه مدرسه دیگه اومده بود دنبال خواهرش نمیدونم چیپس بود پفک بود یه همچین چیزایی دستش بود ...
من دختر بچه رو تو پله دیدم
حالا بین این همه ادم و شلوغی وایسادم از بچه پفک بگیرم
و اصلا یادم نبود که ساناز و بچه ها پشت سرمن
یه دونه پفک از بچهه گرفتم و وقتی برگشتم دیدم چند نفر از پله ها افتادن رو زمین و پرت شدن رو هم
کلا یه دونه پفک میخواستم