eitaa logo
ܣܩܘ ܥ݆ܨ ܭܥ‌‌ܘ
822 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
2.8هزار ویدیو
94 فایل
خوش اومدی به یه دنیای رنگی! اینجا یه گنجینست برای کلی چیز قشنگ: 😂طنز 🍳آشپزی 😍ترفند های جذاب 🌸تم ایتا و پس زمینه های قشنگ 😯عجایب شگفت انگیز 🥰انگیزشی نظر و پیشنهادت رو تو ناشناس زیر برامون بفرست😊 https://abzarek.ir/service-p/msg/4699755
مشاهده در ایتا
دانلود
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پراید ضد سرقت😂 ╔═🍃🦋🍃═══════╗ https://eitaa.com/tm_f_h ╚══════🍃🦋🍃 ═╝
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی شخصی غرق میشه😂 ╔═🍃🦋🍃═══════╗ https://eitaa.com/tm_f_h ╚══════🍃🦋🍃 ═╝
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حالا چرا نون؟😂 ╔═🍃🦋🍃═══════╗ https://eitaa.com/tm_f_h ╚══════🍃🦋🍃 ═╝
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نون های بخارپز 😍😍😍 ╔═🍃🦋🍃═══════╗ https://eitaa.com/tm_f_h ╚══════🍃🦋🍃 ═╝
12.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خوشمزه ترین ساندویچ مرغ عمرت😍 ╔═🍃🦋🍃═══════╗ https://eitaa.com/tm_f_h ╚══════🍃🦋🍃 ═╝
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بادمجون همه طوره خوشمزه ست ولی این حتی رسپیش هم خوشمزه س😍 ╔═🍃🦋🍃═══════╗ https://eitaa.com/tm_f_h ╚══════🍃🦋🍃 ═╝
رمان 👇
--- 🕰️ ساعتِ بی‌صدا 📖 پارت ۱۶: "نامه‌ای از پنجره‌ی قدیمی" نور در شهری که خاطره‌اش را بیدار کرده بود، ماند. هر روز نقاشی می‌کشید، با مردم حرف نمی‌زد، اما لحظه‌ها را به آن‌ها هدیه می‌داد. تا اینکه یک روز، کنار پنجره‌ای که خودش نقاشی کرده بود، پاکتی افتاده بود. روی آن نوشته شده بود: «از ایلیا، برای کسی که لحظه‌ها را بیدار کرد.» نور پاکت را باز کرد. داخلش یک نامه بود، با خطی آشنا: > «نور عزیز، > مدرسه‌ی لحظه‌ها حالا بزرگ‌تر شده. اما چیزی کم داریم: صدای تو. نه صدایی که حرف بزنه، بلکه صدایی که سکوت رو معنا کنه. > مردم از شهرهای دور میان، اما لحظه‌ها هنوز گم می‌شن. > اگر آماده‌ای، برگرد. نه برای ماندن، بلکه برای ساختن چیزی که فراتر از دیوارها باشه. > شاید وقتشه که لحظه‌ها، به حرکت دربیان. > با احترام، > ایلیا» نور نامه را بست. به پنجره نگاه کرد. در دلش، چیزی روشن شد. نه فقط دعوتی برای بازگشت، بلکه فرصتی برای ساختن مرحله‌ی بعدی. او همان شب، نقاشی‌ای کشید: قطاری در حال حرکت، با پنجره‌هایی باز، و نور طلایی که از داخلش بیرون می‌تابید. زیرش نوشت: «لحظه‌ها باید سفر کنن. چون بعضی دل‌ها هنوز بیدار نشدن.» صبح روز بعد، نور راه افتاد. نه به سمت مدرسه، بلکه به سمت ایستگاه قطار. و آنجا، ایلیا منتظرش بود. با لبخندی آرام، و چشمانی که می‌گفتند: «وقتشه جهان لحظه‌ها رو بشناسه.»ایلیا ونور ... --- ادامه دارد ... برای خوندن ادامه رمان فردا با ما همراه باشید... کپی ممنوع❌ ╔═🍃🦋🍃═══════╗ https://eitaa.com/tm_f_h ╚══════🍃🦋🍃 ═╝
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از  ܣܩܘ ܥ݆ܨ ܭܥ‌‌ܘ
شب بخیر، ستاره های آسمون بدرقه راهتون، رویاهای شیرین مهمون دلاتون.🌙 ╔═🍃🦋🍃═══════╗ https://eitaa.com/tm_f_h ╚══════🍃🦋🍃 ═╝
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا