🌺🌺🌺پیامبر (ص) میفرمایند: «اِنَّ هذِهِ القُلوبَ لَتَصدَاُ کَما یَصدَاُ الحَدیدُ وَ اِنَّ جِلاءَها قِراءَةُ القُرآنِ» براستی این قلبها زنگار میگیرد، همانطور که آهن زنگار میگیرد، جلای قلبها قرائت قرآن است. (ارشاد القلوب / ۷۸)
در ادامه تلاوت ترتیل صفحه ۳۵۷ قرآن کریم شامل آیات ۵۴ تا ۵۸ سوره مبارکه نور با صدای شهریار پرهیزکار تقدیم میشود.
سلام ای کسی که نگاهت وجود دشمنان را می لرزاند و نامت شاه کلید تمام قفل های درهای بسته ی قلب های مردم جهان است و عکست مرهمی بر تمام غم های دنیاست.
#شهید_القدس
#قهرمان_مردم
🌴💎🥀💎🌴
رمان های عاشقانه مذهبی
بسم رب الشهدا
مجنون من کجایی؟
#قسمت بیست و سوم
به بچه ها نزدیک شدم
فرحناز :رقیه پر
میبنم که دارم تک تکتون رو مزدوج میکنم
-فرحناز😳😳چی میگی؟
فرحناز:برادر حسینی باتو مزدوج میشه
-بروبابا
دیونه
فرحناز:اگه شد چی ؟
-اگه نشد چی؟
فرحناز اگه شد من برات یه انگشتر حدید میخرم
-شرط بندی؟😳😳😳
خاک عالم
فرحناز:نه خیرم
هدیه
حسنا:بچه ها بیاید میخایم کار شروع کنیم
سیه پوش شدن حسینه تا ساعت ۱ظهر طول کشید
آقای حسینی گفت ناهار میخرم همه بخورید بعد برید
دیگه تا ما برسیم خونه ساعت ۲/۲۵دقیقه شد
تا وارد خونه شدیم
مامان:رقیه برات خواستگار زنگ زده
-هان ؟
چی؟
خاستگار؟
مامان: بله خاستگار
تو ۱۹سالته دیگه باید ازدواج کنی
-مامان
من قصد ازدواج ندارم 😢😢
مامان: حداقل بپرس کیه
شاید نظرت عوض شد
-مگه فرقی هم داره
مامان:بله داره
-خوب کیه
مامان:سیدمجتبی حسینی
-😳😳حسینی
مامان:حالا داری؟
-اجازه بدید فکرام کنم با پدر مشورت کنم چشم
مامان:به حاج خانم گفت ۹شب زنگ بزنه
جواب بده
-چشم
تو هنگ بودم وای خدا مگه میشه ؟🙈
نویسنده:بانو....ش
#مجنون_من_کجایی
#قسمت_بیست_سه
🌴📚🌼📚🌴
📕📗📘📙📔📙📔📙📘📗📕
بسم رب الشهدا
مجنون من کجایی؟
#قسمت بیست و چهارم
یه ذره استراحت کردم
بعد پاشدم حاضر شدم برم پیش بابا
یه مانتو آبی کاربونی پوشیدم و یه روسری فیروزه ای سرکردم
بازم مثل همیشه چادرم همدم همیشگیموسر کردم
این بار با ماشین خودمون رفتم
درب ورودی مزار یه شیشه گلاب خریدم
به سمت مزار بابا حرکت کردم
درب گلابو باز کردم
سلام بابایی
دلم برات تنگ شده
بابا ببین دخترت بزرگ شده براش خواستگار میاد
بابا من آقامجتبی خیلی وقته میشناسم
پسر خوبیه
اگه واقعا عالیه من باهش خدایی میشم
بیا بهم بگو بهش جواب مثبت بدم
بابا چرا سفره عقد باید من از حسین اجازه بگیرم نه از تو
بـــــــ😭😭ـــــــابـــــــ😭😭ـــــا
تا ساعت ۶پیش بابا بودم
بعدش رفتم وضو گرفتم و نماز خوندم
ساعت ۷:۳۰بود رسیدم خونه
-سلام مامان جونم
++سلام دخترم
بهشون چی بگم؟
خندم گرفت از سوال مامانم
_اخه مادره من بزار وارد شم بعد بپرس چقدر حولی آخه
_باشه دختر خوشگلم حالا بگو
-بگو بیان
++مبارک باشه
برق شادی تو چشمای مهربون مامانی موج میزد
نویسنده بانو....ش #مجنون_من_کجایی
#قسمت_بیست_چهار
🌴📚❄️📚🌴