آقای معاون! شما خودتان حاضرید!؟
چند روز گذشت... متأسفانه ندیدم کسی به این حرف های عجیب و نادرست معاون جوانان وزیر ورزش نقدی بکند!! 👇
اینجا
حرف هایی که نه تنها نادرست است و ادبیات عجیبی دارد که همزمان، منویات مقام معظم رهبری و آیه الله جوادی آملی در آن ها _ ناخواسته_ تحریف می شود.
🔸 ایشان در بخشی از صحبت های خود می گوید:
«در زمانی که مراجع سنتی حوزه علیمه قم از الفاظ تحقیرآمیز برای قهرمانهای ورزش بانوان استفاده میکنند و میگویند لگدپراکنی برای دختران فضل نیست؛ در این شرایط همین دختران قهرمان نزد رهبر انقلاب میروند تجلیل میشوند و جایزه میگیرند.»
🔺 ۱. منظور ایشان از مراجع سنتی، آیة الله جوادی آملی است. آیا این تعبیر، درست است!؟
🔺 ۲. حرفی که به آقای جوادی نسبت می دهد(لگدپراکنی و تحقیر)، دقیق نیست و متأسفانه کاملا عوامانه و رسانه زده است و در فرمایش آقای جوادی تحقیری وجود ندارد. اینجا
🔺 ۳. طبق نظر رهبری اهمیت «حاشیه های ارزشی ورزش» نه تنها از خود ورزش کمتر نیست بلکه بیشتر است. رهبری «تجلی ارزشهای انسانی و دینی و معنوی در کنار قهرمانی را بسیار ارزشمند» می دانند و همه تشکر ها و تجلیل هایشان صبغه ارزشی دارد.
رهبری در درجه اول از آن بانوی ورزشکار «با حجاب»، بانویی که «با نامحرم دست نمی دهد» و آن بانویی که «با نوزاد خود روی سکوی قهرمانی می رود» تقدیر و تشکر می کند که حرکاتشان نشانگر ارزش های والای معنوی و انسانی از جمله «نقش مهم مادری» است.
🔺 ۴. اساسا آیا تقدیر و تشکر از بانویی به دلیل ورزش و مدال آوری اش توسط رهبری عزیز، نشانه این است که فضیلت و کمال آن بانو، همان ورزش و مدال آوری است!؟
🔺۵. آقای جوادی آملی به درستی و دلسوزانه و مثل هر عالم دینی دیگری، کمال و فضیلت زن را در «نقش مادری، همسری و اصلاح جامعه» دانسته است نه اینکه با ورزش مخالف باشد:
«الان باب شده بچهها را ببرند مهد کودک و این خطر است ... هفت سال کودک باید در دانشگاه عاطفه باشد، تنها کسی که میتواند عاطفه را به جامعه ببرد، تنها کسی که میتواند عاطفه را به جان انسان تزریق کند آغوش مادر است، این عواطف که کم شود ... نتیجهاش همین ده دوازده میلیون پروندهای است که در دستگاه قضا هست...
این بر اثر این است که عاطفه را گم کردیم، ما خیال میکنیم کمال زن در این است که برای ما برود مدال بیاورد، کمال زن در مادر شدن است، در فرزند تربیت کردن است، کمال زن در اصلاح جامعه است ... فضیلت زن در این نیست، که زن و دختر ما برود پایش را دراز کند و یک کسی را بزند و برای ما مدال بیاورد، فأین تذهبون، به کجا داریم میرویم.»
🔺 ۶. بعضی فرمایشات رهبری را ببینید تا متوجه بشوید هیچ تعارضی بین اصل فرمایش آقای جوادی با فرمایشات رهبری بزرگوار نیست:
«زن در خانواده یک وقت در نقش همسری ظاهر میشود، یک وقت در نقش مادری ظاهر میشود... من بارها گفتهام، عقیدهام هم همین است، که مهمترین و اصلیترین وظایف زن هم اینها است.»
«مسألهی مادری، مسألهی همسری، مسألهی خانه و خانواده، مسائل بسیار اساسی و حیاتی است... شما [بانوان] اگر بزرگترین متخصص پزشکی یا هر رشتهی دیگری بشوید، چنانچه زن خانه نباشید، این برای شما یک نقص است. کدبانوی خانه شما باید باشید؛ اصلاً محور این است.»
🔸 اشتباه بزرگ و عجیب دیگر در کلام برادرمان آقای یامین پور این است که در مورد حد حجاب بانوان برای ورزش در تورنمنت های بین المللی، معیاری می دهد:
«نبودن برهنگی بیش از اندازه و زننده با حضور مردان»
یعنی برهنگی کم و غیر زننده در حضور مردان اشکال ندارد!؟😳
🔺 از برادرمان آقای یامین پور سؤالی دارم:
اگر شما فضل و کمال زن را در ورزش کردنِ بانو به صورت برهنه (نه بیش از اندازه و به صورت زننده) می دانید، آیا حاضرید ناموس خودتان را بفرستید جلوی چشم هزارها نامحرم و دوربین، پایش را دراز کند و کسی را بزند و مدال بیاورد؟
🔸 چه خوب گفت شهید عزیز حاج قاسم که نباید بر محفوظ بودن ناموس خود حریص باشیم ولی نسبت به ولنگاری جامعه به عنوان مسؤول بی توجهی کنیم.
✅ بی توجه نباشیم و دقت کنیم.
یاعلی🌹
#طلبه_ای_در_قم
محمد صالح مشفقی پور
15.79M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰 ضرورت تبیین و تبلیغ
🎥 استاد بسیجی حجتالاسلام محمدعلی لیالی:
«ماها تهاجم فرهنگی و شبیخون فرهنگی را جدی نگرفتیم / جریان لیبرال و سکولار در فتنه ۱۴۰۱ به نفع دشمن عمل کردند».
#تبیین #تبلیغ #شبیخون_فرهنگی
#تهاجم_فرهنگی #سکولار #لیبرال
#حوزه_علمیه_قم
┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈
✅بیاندیشیم!؟
♦️ﺍﯾﻦ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﭘﺸت قباله و ﺳﻨﺪ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺩﺭﺝ ﺷﻮﺩ !👇👇👇
🔘ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺟﻔﺖ ﮔﯿﺮﯼ ﻧﯿﺴﺖ !
🔘ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺗﺠﺎﺭﺕ ﻣﻬﺮﯾﻪ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺧﺪﻣﺎﺕ ﺍﺗﺎﻕ ﺧﻮﺍﺏ ﻭﺁﺷﭙﺰﺧﺎﻧﻪ ﻧﯿﺴﺖ...
🔘ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺧﯿﺎﻻﺕ ﻭ ﺗﻮﻫﻤﺎﺕ ﻣﺠﺮﺩﯼ ﻧﯿﺴﺖ !
🔘ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺩﺭﻣﺎﻥ ﻧﻮﺍﻗﺺ ﺷﺨﺼﯿﺘﯽ ﻭ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﻫﺎﯼ ﺭﻭﺍﻧﯽﻧﯿﺴﺖ...
🔘ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺭﻭﺍﺑﻂ ﺳﻄﺤﯽ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻧﯿﺴﺖ !
🔘ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﻋﻼﻗﻪ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺧﻮﺩﺵ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯿﺸﻪ ﻧﯿﺴﺖ...
🔘ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺳﻪ ﺭﻭﺯ ﺁﺷﻨﺎﯾﯽ ﻭ ﺳﯽ ﺳﺎﻝ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺸﺘﺮﮎ نیست...
🔘ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺑﺎ ﭼﺎﺩﺭ ﺳﻔﯿﺪ ﺭﻓﺘﻦ ﻭ ﺑﺎ ﮐﻔﻦ ﺳﻔﯿﺪ ﺑﺮﮔﺸﺘﻦ ﻧﯿﺴﺖ...
🔘ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : " ﻭﻇﯿﻔﻪ ﺷﻪ " ﻧﯿﺴﺖ !
🔘ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﭼﻮﻥ ﻣﻦ ﻣﯿﮕﻢ ﻧﯿﺴﺖ...
🔘ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮﯼ ﻭ ﺳﻨﺖ ﺍﻧﺪﯾﺸﯽ ﻧﯿﺴﺖ !
🔘ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ :
ﺁﺭﺍﯾﺸﮕﺎﻩ 3 ﻣﯿﻠﯿﻮﻧﯽ ,
ﮔﻞ ﺁﺭﺍﯾﯽ 5 ﻣﯿﻠﯿﻮﻧﯽ ,
ﻣﺮﺍﺳﻢ 100 ﻣﯿﻠﯿﻮﻧﯽ ﻧﯿﺴﺖ...
🔘ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺗﻌﻬﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﺧﺮ ﻋﻤﺮ ﻧﯿﺴﺖ !
🔘ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﻣﻦ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻧﯿﺴﺖ...
✅✅✅
✅✅
✅
✍ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ
ﯾﻌﻨﯽ :
ﺻﺪﺍﻗﺖ ، ﺷﻨﺎﺧﺖ ، ﺁﺯﺍﺩﯼ , ﺁﮔﺎﻫﯽ ,ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﻭ ﺍﻧﻌﻄﺎﻑ، ﺩﻣﻮﻛﺮﺍﺳﻲ ﺻﺤﻴﺢ،...
✍ازدواج
یعنی :
ﻋﺸﻖ ﺑﻲ ﺍﻧﺘﻬﺎ...
✍ ازدواج
ﻳﻌﻨﻲ :
ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻓﻘﻂ ﻭ ﻓﻘﻂ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺑﺪﻭﻥ ﺧﻴﺎﻧﺖ،
ﺑﺪﻭﻥ ﺗﻘﻠﻴﺪ ﺍﺯ ﺍﻓﻜﺎﺭ ﺑﺪ ...
✍اﺯﺩﻭﺍﺝ
ﯾﻌﻨﯽ :
ﺁﺯﺍﺩﺍﻧﻪ « ﻋﺎﺷﻖ » ﺑﺎﺷﯽ...
🌸شیعه معتقد و مومن ،انقلابی و ولایی ازدواج آسان و فرزنداوری را جدی بگیرید.
🌺مهدی باوران ،مهدی یاور میخواهد بسم الله ،
🌺یاوران مهدی عج فرزندان شما شیعیان است پس چرا در ازدواج آسان و فرزندآوری تعلل میکنید!؟
🥀همه مسولیم ،بی تفاوت نباشیم ✅لطفا بیاندیشیم!؟
🌷اللهم عجل لولیک الفرج
همه به این نظر رسیده بودند چه در حیاتشون و چه شهادتشون که نادر و افشین به کمال رسیده اند. هر دو شون محبوب بودند.
19. بيشتر اوقات خود را در منزل مي گذراند يا خارج از منزل؟ اگر خارج از منزل در كجا و به چه كاري مشغول بودند؟
اگر فعالیت نداشتن بیرون با خانواده بودند.
20. به چه كساني علاقه داشت؟ چرا؟
با آدم های تحصیل کرده خیلی ارتباط می گرفتند. با افرادی که در محل در هیئت ها بودند. با آدم های سرشناس و مداح ها و مذهبی ها ارتباط داشتند.
21. از چه كساني خوشش نمي آمد و از انها دوري مي كرد؟ چرا؟
از کسی بد نمی گفتن و از کسی بدشون نمی اومد و به مسائل مالی زیاد اهمیت نمی دادند.
22..چه مواردي موجب عصبانيت وي مي گشت؟ در هنگام عصبايت چه عكس العملي از خود نشان مي داد؟
هیچ وقت عصبانی نمی شد اگر هم به دلایلی عصبانی می شد از حدشون فراتر نمی رفتن. افشین یه روز خیلی دلش می خواست بره جبهه هرچی به نادر گفت او گفت نمی شه. هردو شون این جا بودند یه دفعه از کوره در رفت دستشو گذاشته بود به لباسش، کشید همه ی دکمه هاش کنده شد. می گفت: آخر چرا من نباید بیام جبهه!
23. در انتخاب دوست چه معيار هايي را در نظر مي گرفت؟
همه نوع دوستی داشتن همین طور که من همه نوع دوست دارم، اونا دوستاشون از همه قسمی بود. امروزی، مجتهد ، مذهبی ، غنی، فقیر. ولی این قدر رفتار آرامی با هرکدام داشتند که اونا افتخار می کردند به داشتن چنین دوستی. مثلا اینا جبهه بودند بچه های دانشگاه به خاطر اونا می رفتن جبهه.
حتی طبقه ی پایین رو خالی گذاشته بودند پینگ پنگ گذاشته بودیم بچه ها همین جا بازی می کردند.
24.به چه شخصيت معروف مذهبي، علمي، فرهنگي و يا ورزشي علاقمند بود؟ چرا؟
خیلی احترام می گذاشتند به رزمندگان. این دو برادر یک روح بودند در دو بدن. مثل دو بچه دو قلو افکار و خواسته هاشون.
دوره جواني (18 سالگي تا ازدواج – ديپلم به بعد)
25. مشخصات دانشكده و دانشگاه محل تحصيل
دانشگاه محل تحصيل: دانشگاه آزاد مرکز و دانشگاه رودهن(هم زمان)
رشته تحصيلي: مهندسی راه و ساختمان و روان شناسی(کودکان استثایی)
26. در صورتيكه در حين تحصيل شاغل بودند، عنوان شغل شان را ذكر نماييد.
16 سالگی دیپلم گرفتن. 18 سالگی رفتن دانشگاه
27. فعاليت هاي ايشان در زمان تحصيل:
ب) فعاليت هاي مذهبي: پایگاه ولی عصر رو اداره می کرد جبهه هم می رفت.
د) فعاليت هاي علمي و پژوهشي(مقاله، تحقيق، ترجمه): 2 رشته هم زمان می خوند. تسلط کامل به زبان انگلیسی.
و) فعاليت هاي فرهنگي و هنري: دوره ی خطاطی رفته بود. شاعر و مداح بود.
28.آيا در مورد آرزوهايش با شما صحبت مي كرد؟ چه آرزو خواسته هايي داشت؟ بزرگترين آرزوي وي چه بود؟
می گفتند ما در برابر دینمون مسئول هستیم وطیفه است که جبهه ها رو پر کنیم.
29.چه زماني تصميم گرفت به جبهه برود؟ ان را چگونه مطرح كرد؟ شما چه واكنشي داشتيد؟
افشین از اول توی بسیج بود ولی نادر اجازه نمی داد بره جبهه. می گفت: خانواده ات نیاز دارن این جا باشی و باید پایگاه را اداره کنی(مسجد و پایگاه ولی عصر ولی) دو نیم سال آخر امیر گفت: هر کسی جای خودشو داره من هیچ وقت راضی نشدم بهش می گفتم با عملت بجنگ. تا آخرین لحظه می گفت: اون جا هم دانشگاه س، هم جبهه است، هم سرالهی است.
30. چه خاطرات ديگري از آن دوران به ياد داريد؟
بیش تر اوقات با من مأنوس بودند چون پدرشون بیش تر مأموریت بود و مشغله کاری داشتند. من باهاشون جوونی می کردم دوست بودم باهاشون. هردوشون اول بسیجی بودن بعد سپاهی شدن.
افشین در جبهه، اطلاعات عملیات بود، بعد از این که نادرشهید افشین جایگزین نادر میشه. البته افشین یک هفته بعد از این که عازم میشه شهید می شه. 50 روز این جا بود کارهای تولد امام زمان رو انجام می داد و کارهای شهادت نادر رو.
تولد امام زمان سوم افشین بود. افشین زمانی که از جبهه می اومدن به خانواده های اسرا و شهدا و مفقودین سر می زندند و به بچه های اسرا و شهدا کمک می کرد.
نحوه ی شهادت، موقع بمب باران در منطقه ی حلبچه، وقتی یه عده از شناسایی بر می گردند، در چادر مهمات بودند. افشین و سه تا از دوستاشون داشتند روی کالک کار می کردند، دشمن بمب خوشه ای انداخت کنار مهمات و اونا کاملا مثل پارچه مشکی سوختند و هیچی ازشون معلوم نبود. این سه تا دوست باهم قرار گذاشتند که هرکدام شهید شد جسدشو برگردونه که مفقوالاثر نشن یا دست دشمن نیوفتن.
افشین چندین سال صبح ها در محرم و صفر و اعیاد و روزهای خاص ائمه می رفتن مراسم زیارت عاشورا حاج منصور ارضی.
مصاحبه با مادر شهید افشین فناخسرو(خانم مریم بیسادی)
راوي : مادر شهيد
دوره پيش از تولد و تولد شهيد:
1.چه خاطرات خاصي از دوران قبل از تولد شهيد داريد؟
متولد ماه رمضانT شب 21 رمضان. برای هر دوشون من روزه بودم حتی یک روز هم از روزه ی من کم نشد . 9 شب به دنیا آمد. اسم افشین از همون اول امیر بود ولی اسم امیر رو نزاشتند، گفتند این اسم مال خانواده سلطنتی است توی گوشش هم خونده بودند امیر.
2. وضعيت اقتصادي خانواده شما در آن زمان چگونه بود؟
پدرش ارتشی بود. وضعیت مالی خوبی داشتیم.
3. خانواده تا چه اندازه به اعتقادات مذهبي پايبند بوده و هستند؟
خانواده مذهبی بودند بچه ها تربیتشون فرهنگی بود. خانواده تربیتش علم همراه عمل بود. خانواده اهل نماز و روزه و مسائل اسلامی بود بچه ها هم نه روزه نه نماز قرضی داشتند.
4. آيا خاطره خاصي از تولد شهيد داريد؟
افشین خیلی آروم بود وقتی به دنیا آمد. بچه ای بود که عذابی نداشت تولدش. در خانه ی اجدادی ما در خیابان دلگشا میدان کلانتری به دنیا آمد. موقع شهادتش هم در همین منزل بودیم.
دوره خردسالي(تولد تا 6 سالگي)
5. شهيد دوران كودكي را چگونه گذرانده است؟ خاطراتي از آن دوران را بيان كنيد.
خیلی خودکار بودند. چون توی خانواده ی فرهنگی بزرگ شدن مسائل رفتاری خوبی داشتند. با برادر شهیدش هم خیل مأنوس بودند اصلا با هم دعوا نداشتند.
6. به چه نوع بازي هايي علاقه داشت؟
بچه ها برای همه کارهایشون برنامه داشتند. مثلا فوتبال بازی می کردند دوتایی. 90 دقیقه ای بازی می کردند، 10 دقیقه هم بینش استراحت یا اگر توی کوچه بازی می کردند من می رفتم کنارشون توی حیاط گل می ذاشتم و از دور هواشونو داشتم.
7. چه خاطرات ديگري از آن دوران به ياد داريد؟
از 3 سالگی کودکستان دو زبانه زبان فارسی و انگلیسی می رفتند.
دوره كودكي (شش تا يازده سالگي – دوره ابتدايي)
8. در مورد انجام تكاليف درسي اش تا چه حد منظبط و دقيق بود؟ چه خاطرهاي به ياد داريد؟
از جهت درسی فوق العاده بودن و از نظر اجتماعی هم فوق العاده بودن.
9. در آن سنين روابطش با كودكان ديگر، دوستان و همبازيهايش چگونه بود؟
دوستاشون می خواستند بازی کنند می آمدند خونه ی ما. حتی شب هم می خوابیدند.
10. معمولا اوقات فراغت خود را چگونه مي گذراند؟ (تماشاي تلويزيون، بازي، خواندن كتاب داستان و ...)
تمام تابستان ها را با استاد بودند و از جهت دینی و احکام کار می کردند. کلاس های دروس دینی. بچه ها زمان براشون ارزش زیادی داشت و همه چیشون با برنامه انجام می شد. شیطنت داشتند ولی آزار به کسی نمی رسوندند.
11. به لحاظ شخصيتي و رفتاري چه تفاوتي با ديگر كودكان شما داشت؟
توی محل خیلی محبوب بودند حتی افرادی که با جمهوری اسلامی مخالفت داشتند امیر و نادر خیلی باهاشون خوب و نجیب برخورد می کردند.
12. چه خاطرات ديگري درباره آن دوران داريد؟
از 9 سالگی نمازشو مرتب می خوندند و از 7 سالگی با تشویق کنار جا نماز ما بودند اهل هیئت و مسجد بودند و بهره هایی از اون جا داشتند.
دوران نوجواني (يازده تا هجده سالگي – دوره راهنمايي و دبيرستان)
13.در چه مدرسه (راهنمايي) يا دبيرستان تحصيل كرد؟
ب) نام دبيرستان: خوارزمی(صدر) – رشته انسانی شهرستان/روستا: تهران
14. وضعيت درسي او چگونه بود؟
خوب بود – نمرات دانشگاهی همه 19 و 20 بود.
15. در آن دوران اوقات فراغت خود را بيشتر به چه كاري مي گذراندند؟ ( ورزش، مسجد، سينما و ...)
فراغتی نداشتند از بچگی. دوره ی دبستان را از 6 سالگی شروع کرد، تا دوره ی دبیرستان هم وقتشون پر بود. دانشگاه هم وقتشون پر بود. جبهه که اصلا جای خالی نبود.به یادگیری کارهای فنی، مکانیکی مشغول بودند و دیگر این که با خانواده مسافرت می رفتند.
16. بيش تر چه نوع كتاب هايي را مطالعه مي كردند؟ (مذهبي، هنري، علمي، تاريخي و ...)
این اواخر مطالعات دینیش خیلی بیشتر بود چون با گروه هایی سروکار داشت که تدریس می کرد. جذب آموزش و پرورش بود و در مدرسه کار می کرد و درس های تربیتی می داد. کتاب های دینی، عربی، انگلیسی، تفسیرالمیزان، کتاب های آقای مطهری بیش تر تفاسیر نهج البلاغه رو می خواندند.
17. ويژگي هاي بارز شخصيتي ايشان را در آن زمان نام ببريد.
از ساعت 9 می خوابیدند و اول صبح پا می شدند. هیچ نماز و روزه ای گردنش نبود. توی خونه کمک می کردند شوخ طبع بود و ساده زندگی می کردند. خیلی راحت زندگی می کردند. خیلی دنبال معنویات بودند و به مادیات اهمیت نمی دادند. به این اهمیت می دادند که اگه یه جلسه ای تشکیل میشه بار علمی داشته باشه. توی خونه با همه مشترک کار می کردند.
18. روابط او با افراد خانواده و اطرافيان از جمله دوستان و همسايگان چگونه بود؟ نظرشان راجع به شهيد چه بود؟ چه خاطره اي در اين خصوص به ياد داريد؟
علياكبر گفت: فكر كردي اين مملكت فقط به سرباز و جنگجو و تفنگ بدست احتياج داره...؟ بيا برو ببين از وقتي متخصص هاي خارجي از ايران رفتن جوانهاي هم وطنت چه شاهكارهايي كه نميكنن. تو هم يكي از اونا، مردم هر شب، خاموشي برق دارن، كارخانه جات بدليل نبود برق تعطيل ميشن و چرخ زندگي مردم نمي چرخه، به خاطر يك قطعه ناچيز يك دستگاه از كار مي افته، سعي كن درست تصميم بگيري...!
نادر سكوت كرد و مادر براي اينكه بحث را عوض كند گفت:
حالا بهتر نيست شام بخوريم؟! بعد از چند وقت بابا برگشته با اين حرفها خلق اونو تنگ نكن...!
افشين كه تا آن وقت ساكت بود، گفت: فكر نميكنيد اگر دشمن خاك ايران رو اشغال كنه، ديگه مهم نيست تو تحصيلات داري يا نه؟! متخصص كدوم رشتهايي؟ وقتي سرزمينت اشغال شد ديگه هيچي نيستي! سكوت محيط خانه را فرگرفت، مريم اشتهايش كور شد و به بهانهي جمع و جور كردن آشپزخانه، ميز شام را ترك كرد.
نادر حال مادرش را فهميد، بلند شد و به سراغ مادر رفت، و مادر را در آغوش كشيد و گفت: من ميرم و سالم برميگردم! قول ميدم درس بخونم و اوني بشم كه هميشه آروز داشتي.
عضو بسيج شد و رفت جبهه. بعد از گذشت چند ماه با باز شدن دانشگاه ، چهار سال هم به خوبي جنگيد و هم بخوبي درس خواند. تمام واحدهاي درسي را با نمرات عالي پاس كرد. همه چيز خوب بود، اما اضطراب مريم را رها نميكرد. تمام اين سالها هر هفته پياده به زيارت امامزادهاي ميرفت كه او را در خواب ديده بود، امامزاده در مسير روستاي اوين بود. با زيارت امامزاده به آرامش ميرسيد.
يكسال بعد، افشين هم به جبهه رفت. خواهرشان مهديه تازه متولد شده بود.
نادر دو بار مجروح شد، بار اول از ناحيه دست راست كه عصب آن قطع شده بود و پزشك نادر هيچ اميدي به بهبودي آن نداشت، نادر سعي داشت دست چپش را تقويت كند و حتي با دست چپ به خوبي مينوشت، بار دوم، ماهيچهي زانوي پاي چپش قطع شد. اينبار مريم خواهش ميكرد و ميگفت: بسه مادر، ديگه بايد بموني...:
اما نادر كه ديگر از فرماندهان اطلاعات و عمليات لشكر محمدرسول الله شده بود، دوباره به جبهه رفت و در روز يكشنبه 27/10/1366 در حين عمليات بيتالمقدس2 در منطقهي «ماووت» عراق به شهادت رسيد. نادر كه شهيد شد، افشين به همراه جنازه به تهران آمده بود و داشت كارهاي تدفين و تشييع جنازه را انجام ميداد. سه روز از شهادت نادر ميگذشت، افشين از شرم رو در رويي با پدر و مادرش به خانه نيامده بود. وقتي علياكبر و مريم وارد سردخانه شدند، افشين سرش را روي ديوار گذاشته بود و گريه ميكرد. لباس بسيجي تنش بود. غم آنها سنگينتر از آن بود كه بتوانند براي تسكين يكديگر چيزي بگويند.
پدر، افشين را به آغوش كشيد و صداي گريه آنها در فضاي سردخانه پيچيد. افشين با گريه گفت: او براي من فقط يه برادر نبود استاد زندگي بود او بهترين رفيق من بود. تنها شدم پدر، تنها شدم!
افشين در وقار و هوش و شجاعت بي شباهت به نادر نبود. او بعد از اخذ ديپلم اقتصاد، ديپلم تجربي هم گرفت. در رشتهي «روانشاسي» قبول شد و بعد از دو ترم در رشته «راه و ساختمان» دانشگاه تهران هم قبول شد، هم زمان هر دو رشته را ميخواند و دائم در جبهه حضور داشت. وقتي شهيد شد سال سوم رشتهي روانشناسي و سال دوم رشتهي راه و ساختمان بود، او نيز براي عمليّات شناسايي به منطقه «حلبچه» رفت. كه براثر اصابت بمب خوشهايي و انفجار مهمات، به همراه دو تن ديگر از همرزمانش هر سه سوختند. افشين 67 روز بعد از نادر در تاريخ 4/1/1367 در عمق خاك دشمن بعثي شهيد شد.
خانه از حضور پسرها خالي شده بود و تنها حضور مهديه و محبوبه بود كه به مريم و علي اكبر دلگرمي ميداد. سالهاي جنگ و بعد از جنگ سپري شد در چهره علي اكبر فناخسرو و مريم بيساوي شور زندگي وجود نداشت.
در روز 12 ارديبهشت 1386 علياكبر از طرف وزارت دفاع براي سخنراني مراسم فارغالتحصيلان نيرويهاي سه گانهي ـ زميني، هوايي و دريايي ـ سپاه دعوت شد و در همان روز به علت سكته قلبي از دنيا رفت. و طبق وصيتش او را در امامزاده علي اكبر چيذر كنار نادر و افشين به خاك سپردند.
مريم بازنشسته آموزش و پرورش است و در حال حاضر در فعاليتهاي خيريه راه شهيدان خود را ادامه و به محرومين خدمت ميكند.
ميهمانان امامزاده علي اكبر
ـ بيا بالا دخترم بيا وقت ناهاره بازي بسه عزيزم.
اين صداي گرم و مهربان مادر بود كه «مريم» را صدا ميزد.
مريم گوشه حياط زير سايه درختان، معلم بازي ميكرد. خودش هم شاگرد ميشد و هم معلم ، سوال مي كرد و خودش جواب سؤال معلم را ميداد، نقش خانم «گلفام» و خانم «صوفي» را بازي ميكرد.
عشق اين دو معلم، روياي آينده اش بود. خانم معلم شدن يعني ته ته آروزهاي مريم.
خانهي «رحمت الله بيساوي» خانه بزرگي بود در انتهاي يك باغ، داراي چندين اتاق كوچك و بزرگ و سالن پذيرايي .
رحمت الله خان كه از خيرين است و مردم در خانه اش رفت و آمد ميكنند، هميشه خانه آنها پر از مهمان است.
استخري بزرگ پر از ماهي در وسط باغ، كه تابستانها صداي جيغ و فرياد بچه هاي كوچك در اطراف آن به گوش ميرسد.
شغل رحمت الله معماري است و بيشتر عموها و عموزاده ها به همين كار مشغولاند. با درآمد عالي، اهل خانه در رفاه و آسايش به سر ميبردند و خدمتكاران و كارگران هم كمك كار خانه. سه دختر و يك پسر داشت، هر سه دختر را به مدرسه فرستاد، مريم بارها روياي معلم شدن را با او در ميان گذاشته بود، امّا پدر منتظر است تا مريم كمي بزرگتر شود و او را به عقد برادرزاده اش «علي اكبر» در بياورد.
دبيرستان رفت. علاقه مندي به خانم «سجادي» دبير رياضيات باعث شد تا رشتهي رياضي ـ فيزيك را انتخاب كند. امّا تا كلاس دهم بيشتر نخواند و در شهريور سال 1341 به عقد پسر عمويش درآمد] و به خانهي بخت رفت. علي اكبر افسر فني نيروي زميني ارتش بود فوق ليسانس ،فاميلشان را هم به «فناخسرو» تغيير داده بودند. «افشين» و «نادر» با دو سال فاصله در سالهاي 1342 و 1344 بدنيا آمدند.
چند سالي صبور كرد تا آنها بزرگتر شوند و بعد براي ادامه تحصيل به مدرسه شبانه رفت و در سال 1350 موفق به اخذ مدرك ديپلم شد.
در همان سال با قبولي در آزمون ورودي به استخدام آموزش و پرورش درآمد. و به آروزي كودكيش رسيد. الگوي او همچنان خانم صوفي و گلفام بودند.
معلم ابتدايي شد. بعد از يكسال بدليل انتقال علياكبر به «بروجرد» به آن شهر نقل مكان كردند و در آنجا مريم معلم كلاس پنجم ابتدايي شد، درآن مدرسه پسرها و دخترها در يك كلاس درس ميخواندند.
همسر مريم به خاطر شغلش هر چند سال يكبار به مناطق مختلف منتقل ميشد. آنها يكسال در بروجرد ماندند و دوباره به تهران بازگشتند. و به واسطه نوع وظايفش زياد مأموريت ميرفت، به همين خاطر كمتر به خانه ميآمد و تحمل غربت براي مريم و بچّه ها سخت بود.
با خريد زميني به مساحت 350 متر در خيابان «نيروي هوايي» به مبلغ 10000 تومان و به مدد پدر و عموها كه همگي در كار ساخت و ساز ساختمان بودند، صاحب خانه شدند.
در سال 1356 علياكبر تصميم گرفت تا خانواده اش را براي زندگي به «آمريكا» ببرد، اما نادر كه در آن زمان فقط 13 سال سن داشت با زندگي در آمريكا مخالفت ميكرد.
براي او سازگاري با آن محيط و قبول فرهنگ بيگانه ممكن نبود، وقتي شنيد كه سينما «ركس» آبادان را به آتش كشيدهاند و تعداد زيادي از هموطنانش كشته شدهاند، گفت:
ـ در كشور ما سينما رو به آتش بكشن و مردم رو بكشن و من تو آمريكا بمونم؟!
پدرش كه تخصص اصلي او مهندسي پلسازي بود. در ايران مانده بود ودر اهواز و آبادان مشغول ساختن پل بود.
مريم در مقابل مخالفتهاي بچّه ها نتوانست مقاومت كند و مجبور به بازگشت به ايران شد. در همان سال تظاهراتها و اعتراض مردم و مخالفت با دولت شاه، به اوج رسيده بود، مردم به خيابانها ريختند و شاه سرنگون شد. دو سال بعد نادر ديپلمش را گرفت و همان سال در دانشگاه پليتكنيك قبول شد. امّا دانشگاهها به خاطر انقلاب فرهنگي تعطيل شدند.
پدر بعد از مدت ها، براي مرخصي از اهواز به تهران آمده تا نفس تازه كند. ميز شام به خاطر پدر مفصل چيده شد، مريم سرشار از شادي و وجد، به جمع خانواده كه بعد از مدتها دور هم شدهاند نگاه ميكرد.
نادر موقع صرف شام بحث دانشگاه را پيش كشيد و پدر به او اميد داد كه بزودي همه چيز به حالت تعادل در مي آيد و تو هم سر و سامان ميگيري.
نادر لابهلاي حرفهايش از بيكاري و بلاتكليفي گلايه كرد و در نهايت گفت:
- ميخوام برم سربازي.
رنگ از چهره مادرش پريد!
اين حقيقتي بود كه مريم هميشه انكارش ميكرد و هيچگاه بصورت جدي به آن فكر نميكرد، منتظر شرايطي بود كه اعلام كنند، لازم نيست هيچ جواني به سربازي برود.
قبل از آنكه پدرش چيزي بگويد. مريم گفت: اين تصميم اشتباهه. صبر كن دانشگاه كه باز شد از بلاتكليفي در ميياي.
نگاه نادر براي چند لحظه به صورت مادرش خيره ماند. و در جواب گفت: فكر نميكنيد انصاف نيست كه مملكت در حال جنگ است و هم سن و سال هاي من در جبهه هستند و از مملكت دفاع مي كنند و من به بهانه درس و تعطيلي دانشگاه خانه بمانم.
زندگینامه شهید افشین (امیر) فناخسرو
شهید افشین فناخسرو در ۲۹ دیماه ۱۳۴۴ در تهران دیده به جهان گشود. پدرش علی اکبر ارتشی بود.
افشین که او را امیر نیز صدا می زدند، با آغاز جنگ به جبهه شتافت و همراه برادرش به نبرد با دشمن بعثی پرداختند.
او از رزمندگان اطلاعات و عملیات لشکر محمد رسول الله (ص) بود و بعد از آن به لشکر ۱۰ سیدالشهدا علیه السلام رفت.
افشین (امیر) که از فراق و دوری برادر و دوستان شهیدش می سوخت، دو ماه بعد از شهادت برادرش شهید نادر فناخسرو و قبل از آغاز ماه محرم سال ۱۳۶۷ در آستانه ماه مبارک رمضان به مقام شهادت رسید. پیکر او را کنار برادرش در گلزار شهدای امامزاده علی اکبر (ع) چیذر به خاک سپردند.
حاج علی اکبر فناخسرو پدر شهیدان فناخسرو نیز از فرماندهان و جانبازان ارتش بود که در اردیبهشت سال ۱۳۸۷ در حین روایتگری برای کاروان های راهیان نور در دوکوهه از دنیا رفت و در کنار مزار پسرانش به خاک سپرده شد.
بخشی از وصیتنامه شهید افشین (امیر) فناخسرو
مرا به سوی خودت بخوان ای معبود من
دیگر تحمل ندارم که تک تک همه دوستانم از دستم بروند و باز هم در این شهر پُر از فساد و معصیت بمانم
حالا دیگر تنها شدم
به هر مؤمن و پاکدامن و پاکدلی دل بستم، مدتی نگذشت که از دستم رفتند
آنها از صِنف خوبانند، باید هم بروند، ولی ما چه کنیم؟ و این همه درد …
حسین(ع) جان، هر سال که محرم می شود، وقتی می خواهیم برایت سینه بزنیم، یکسری از بچه ها از میانمان می روند، یعنی سهمیه هر سال را گلچین می کنند
می خواهم بگم: حسین(ع) جان، هی محرم می آید، باز ما می مانیم با این همه گناه و معصیت
پس کی نوبت به ما می رسد؟
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
در جریان سفر استانی رییسجمهور به استان گلستان و در مراسم استقبال، دختری گرگانی نقاشی رییسجمهور را به ایشان هدیه داد.
رییسجمهور ضمن تشکر و قدردانی فراوان از کار هنرمندانه این دختر گرگانی گفت: تصویر حضرت آقا را میکشیدید، من یک طلبهام و کسی نیستم.
19.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 افتتاح مجموعه تختی شهرستان بندرترکمن پس از ١٩ سال
🔹مجموعه تختی شهرستان بندرترکمن امروز همزمان با دومین سفر استانی هیاتدولت توسط وزیر ورزش جوانان افتتاح شد.
🔹کار ساخت این مجموعه ورزشی در سال ٨٣ آغاز شد و تا سال ١۴٠١ تنها ۴٠ درصد پیشرفت کرده بود.