eitaa logo
🌻🌻🌻🌻 طلوع 🌻🌻🌻🌻
2.1هزار دنبال‌کننده
81.7هزار عکس
87.5هزار ویدیو
3.3هزار فایل
اسیرزمان شده ایم! مرکب شهادت ازافق می آیدتاسوارخویش رابه سفرابدی کربلاببرد اماواماندگان وادی حیرانی هنوزبین عقل وعشق جامانده اند اگراسیرزمان نشوی زمان شهادتت فراخواهدرسید. @tofirmo
مشاهده در ایتا
دانلود
◇ « خدایا، من به جبهۀ نبرد حق علیه باطل آمده‌ام تا جان خود را بفروشم. ◇ امیدوارم خریدار جان من تو باشی. ◇ دلم می خواهد که در آخرین لحظه های زندگیم، بدنم و جسمم آغشته به خون در راه تو باشد، نه راه دیگر. ◇ به حق محمد و آلش مرا زنده به شهر و دیارمان برنگردان...» 📌 این جملات بزرگ مردی است که در تمام سال‌های دفاع مقدس، خوش درخشید و فعالیت‌های آن همچنان باعث افتخار سبزپوشان انقلاب اسلامی است. 🔹 شهید شفیع زاده، روز ۸ اردیبهشت ماه ۱۳۶۶ در منطقه عملیاتی کربلای ۱۰ در شمالغرب (منطقه عمومی ماووت) در حالی که عازم خط مقدم جبهه بود، خودروی وی مورد اصابت ترکش گلوله توپ دشمن قرا گرفت و به آرزوی دیرینه خود نایل شد و به دیدار معشوق شتافت.. 📎 بنیانگذار و فرمانده توپخانه نیروی زمینی سپاه 🔹️ صبحانه ای با شهدا
📌 «تلاوت قرآن» نقشه‌ای برای فرار از دست‌های شهید شفیع‌زاده 🔹 هر روز پس از نماز صبح، کارمان را شروع می‌کردیم. آقای شفیع‌زاده خیلی جدی کار می‌کرد. ◇ سازماندهی نیروها، سرکشی منظم و مرتب به آتشبارها، حضور در قرارگاه‌های عملیاتی و هماهنگی با برادران ارتشی، سرکشی به مراکز تعمیراتی و کارهای روزانه او بودند. ◇ شب‌ها خسته و کوفته برمی‌گشتیم به قرارگاه تا استراحت کنیم. آن وقت بود که شفیع‌زاده از راه می‌رسید انگار سر صبح است و سرحال و بشاش، تازه می‌خواهیم کارمان را شروع کنیم. ◇ خواهش می‌کردیم اجازه بدهد نفسی تازه کنیم. اما او می‌گفت: نباید فرصت‌ها را از دست بدهیم. ◇ قرآن را برمی‌داشتیم، بلکه در پناه کتاب آسمانی و به بهانه‌ی تلاوت قرآن از دستش در برویم. ✍ راوی: سرلشکر پاسدار 🔹️ صبحانه ای با شهدا
📌 «نمی‌خواهم این هدیه نقطه شروع در زندگی‌ام باشد..» 🔹 آن روز قرار بود در پایان جلسه، هدایایی به رسم قدردانی از زحمات فرماندهان یگان‌ها داده شود. ◇ حسن شفیع‌زاده هم جزو این افراد بود. مسئول تدارکات، یک دستگاه تلویزیون به شفیع‌زاده هدیه داد، اما او نپذیرفت. ◇ مسئول تدارکات وقتی دید هدیه را قبول نمی‌کند، خودش تلویزیون را برداشت پشت ماشین حسن آقا گذاشت. ◇ حسن آقا هم تلویزیون را از پشت ماشین برداشت و گذاشت روی زمین و این کار چندبار تکرار شد و سرانجام شفیع‌زاده قبول نکرد که نکرد. ◇ پرسیدم: چرا این هدیه را قبول نمی‌کنی برادر؟ به همه می‌دهند. تو هم مثل بقیه! لحظه‌ای فکر کرد و گفت: ◇ میدانی که ناخالص بودن اعمال نقطه شروعی دارد، من نمی‌خواهم این هدیه نقطه شروع ناخالصی‌ها در زندگی‌ام باشد. ✍ راوی: توتون‌ریز 🔹️ صبحانه ای با شهدا