توژال .
- چراغ ِفراهان. او در عصری پا به عرصه گذاشت که ایران، چون سروی کهن در آستانهٔ فرو ریختن بود؛ درگیر
بازسازیِ پیکرهٔ ایران؛ استواریِ دیوان و سپاه :
امیرکبیر، دست ِتطاول ِحاکمان ِفاسد را کوتاه ساخت. ساختارمندی را چون تار و پود ِپارچهای گرانبها، در تار و پود ِ حکومت بافت. و با سامان دادن به امور مالی، ایران را از هر لرزشی در امان داشت. او آرزو داشت ایران، بازاری پربار، سپاهی استوار، و دولتی پاکدست داشته باشد؛ تا چون گوهری گرانبها، در صدف ِخویش ایمن بماند.
سد شکنی در برابر ِطمع ِبیگانگان :
او نگذاشت که سایه شوم ِقدرتهایِ سلطهجو، بر پیکر ِایران ِآزاد، سنگینی کند. سیاست قاطع و مدبرانه او در برابر ِزیادهخواهیها، استواریِ ایران را به جهانیان نشان داد. او از حقوق این سرزمین ِکهن، با تمام ِوجود پاسداری کرد و فریاد زد که ایران، وطنی نیست که بتوان به آسانی به بند کشید.
سه سال ِپرثمر ِصدارت ِاو، آغاز گامهایی بود که گویی از اعماق ِزمین ِپرشکوه ِایران، از دوران ِکوروش که داد را در گیتی پراکند، از دوران ِداریوش که ایران را به اوج ِاقتدار رساند، و از دوران ِساسانیان که فرهنگ و هنر را شکوفا ساختند، جوشیده بود. آن جان ِبلند، آن حمیت ایرانی، در امیرکبیر زنده شده بود و او، وارث ِبرحق ِتمدنی بود که هرگز شکوهش رنگ نباخت.
و این میراث گرانبها، این روح مبارز و آفریننده، امروز نیز در رگهایِ فرزندان ایران، چون خون ِسرخ ِامیرکبیر، با نیرویی مضاعف میدود. به هر گوشه ایران ِامروز که بنگری، از بناهایِ سترگ ِدانش، از پیوندهایِ استوار ِفناوری، از همت ِجوانانی که با شور و عشق، فردایی روشنتر را نقاشی میکنند، میتوان همان رد پایِ دیرین را یافت؛ همان آهنگ آهنین که امیرکبیر، نماد ِجاودان ِآن بود.
ایران ِامروز، با همهی فراز و فرودهایِ سرنوشت، همچنان بر شانههایِ آن تمدن ِسترگ ایستاده است. همان تمدنی که به ما آموخت : ایران، تنها با اراده فرزندانش، با دانش ِبومی ِخویش، و با تکیه بر نیرویِ سرچشمه درون، به اوج ِافتخار خواهد رسید. پژواکِ نامِ امیرکبیر، فراخوانی به ساختن است؛ فراخوانی به پایداری است؛ فراخوانی به سربلندیِ جاودان است. و این ندا، در قلب هر ایرانی، برایِ همیشه، چون نجوایِ باد در میان ِسروهایِ آزاد، آزاد و پرآوا خواهد ماند.
#تاریخایرانزمین.
ایران و جمهوریاسلامی مثل شوهر
آدمه، ممکنه ایراد داشتهباشه ولی
فضولیش بهکسی نیومده، لازم باشه
خودمون بهش تذکر میدیم.
وطن جایی است که آدمی در آن شکل میگیرد ، و هر کجا که رود ، تکهای از آن را با خود میبرد .
جلالآلاحمد -
کاش میتوانستم خوشبختی ببافم . یعنی در اصل ، کاش خوشبختی بافتنی بود ، اگه بود انقدر میبافتم و میبافتم و میبافتم تا به جای همهی کاموا های دنیا ، دست هایم تمام بشوند . خوشبختی را شکل ِشال گردن میبافتم ، نه فقط برای من ، نه فقط برای تو ، برای همهی ایران . به هر نفر یک شال میدادم ، اگه خیلی کوچک بود شال ِرنگی رنگی ، اگه مدرسه میرفت میگفتم خودت یکی را انتخاب کن ، اگه راهنمایی بود میگفتم یکی بردار ، حالا آنقدر ها هم زشت نیست ، اگه دبیرستانی بود به او میگفتم روی این شال سگ سیاه افسردگی را هم بافتهام ، بعدش با هم ریز ریزکی میخندیدیم . اما امان ، امان که نه من بافتنی بلدم ، نه خوشبختنی بافتنیست ، نه در این وضعیت میشود آنقدر کاموا خرید .